+ افزایش اندازه | کاهش اندازه -

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

آیا شمس تبریزی همان امام زمان علیه السلام است!!؟

آیا شمس تبریزی همان امام زمان علیه السلام است!!؟

تفاوت امام زمان (علیه السلام) شیعیان و امام فرضی صوفیان

مقالاتی در یکی از نشریات معتبر به چاپ رسیده بود که يكي از مشايخ تصوف و عرفان “شمس تبريزى” را ـ كه راه و اعتقادي جدا از شاه‏راه هدايت عقل و قرآن و اهل بيت عليهم‏السلام دارد ـ بر عرش سلطنت و ابهت و جلال و عظمت خورشيد جان‏فروزي نشانده بود كه شمسِ گيتى‏فروز فلك، شمع مرده ايوان “نورٌ علي نور” او هم به حساب اندر نيست. آنچه بر شگفتي مى‏افزايد اين است كه مجله چاپ كننده مقاله معترف است كه نظريه ی ارائه شده در آن نوشته، چنانچه از طرف غير شخص مؤلف آن ـ كه مجتهد معرفي شده‏اند ـ ابراز مى‏شد به چاپ و نشر آن اقدام نمى‏كرد!!

اين مطلب ظاهرا تصريح در اين معناست كه مجله با سابقه‏اي چون كيهان فرهنگي روش علمي و برهاني را كنار نهاده و بجاي تأمل در اتقان و استحكام استدلالات، توجه را به فرد و عناوين علمي معطوف داشته و شخصيت نويسنده را مورد توجه قرار مى‏دهد و اين موردي است كه با كمال احترام بايد گفت: جاي گلايه دارد!

گر چه در پاسخ هر يك از دليل‏هاي ابراز شده در مقاله، ده‏ها دليل قطعي و روشن وجود دارد، ولی بر آن شدیم كه از همه آن‏ها چشم بپوشیم، چرا كه در اين نگاه گذرا بيشتر به ضروريات و مسلماتي اشاره مى‏كنيم كه بيان ادله آن جز تضييع وقت چيزي ديگر نخواهد بود. باعث تحیر است، مقاله‏هاي مورد اشاره بر اين ادعاست كه:

“شمس تبريزى”، معشوق و معبود و پير و مرشدِ ملا محمد بلخي رومي مشهور به “مولوى”، در كلمات خود و مريدش داراي اوصافي نمايانده شده است كه بر اساس آن مى‏توان گفت: شخصِ او كسي جز امام زمان شيعيان نيست، و اي بسا كه پيرِ صوفي قونيه مولوی، خدمت مولاي انس و جان و ولي كون و مكان رسيده، و او را “شمس تبريز” نام نهاده باشد!!

براي اينكه اندكي در خصوصيات امام زمان شيعيان عجل اللّه‏ تعالي فرجه تأمل شود تا اينكه ديگر كسي هر گمراه و منحرفي را امام معصوم ايشان، يا مرتبط با آن ولي اعظم كردگار نداند، به چند نكته اشاره مى‏كنيم:

اول : امام زمان شيعيان ارواحنا فداه، نه تنها در روز عاشورا، بلكه هر صبح و شام بر حادثه جان‏گداز شهادت نياي مظلومش سيد و سالار شهيدان، اشك خون مى‏بارد، ولي ملاي رومي حاضر در محضر “شمس تبريزى”، به هم‏نوايي با امويان عاشورا را به جشن و سرور و عيش و عشرت و شادي و رقص و پاى‏كوبي مى‏نشيند، نه به ماتم و اشك و اندوه!! “شمس تبريزى” مى‏گويد:

“شمس خجندى” بر خاندان پيامبر مى‏گريست، ما بر وي مى‏گريستيم، يكي به خدا پيوست، بر وي مى‏گريد…![1]

اين‏جاست كه بايد به اين پير مغرور گمراه كه گريه بر سيد مظلومان را به باد استهزاء مى‏گيرد گفت:

 پس تو بايد – العياذ بالله – بر حال عرش و كرسي و لوح و قلم و زمين و آسمان كه همه بر حسين گريستند، بلكه بايد بر حال پيامبر و اميرالمؤمنين صلوات للّه‏ عليهما و آلهما و… هم گريه كني كه حتي قبل از واقعه جگرگذار عاشورا بر حسين‏شان گريستند، و زمين و زمان را به سوختن و گداختن فرمان راندند، و كون و مكان را در سوگ آن جانِ جانان به اندوه و ماتم ابدي نشاندند!

و نيز بايد از كساني كه مى‏كوشند بديهيات را انكار كرده، و باقى‏ماندگان نواصب و خوارج و دشمنان آل ‏اللّه‏ را، شيعيانِ اهل تقيه و مدارا معرفي كنند، پرسيد كه: آيا در همان شرايطي كه “شمس خجندى” بى‏پروا از استهزاي دشمنان اهل‏بيت نبوت، بر شهيد مظلوم كربلا گريه مى‏كرد، تقيه اين جاهلان اقتضا مى‏كرد كه بر اساس خيالات خود به اجتهاد در مقابل نصوص بي حد و حصر برخيزند، و سوگواري بر امام شهيدان را مسخره كنند؟! يا اينكه خود را از سيده كائنات زهراي اطهر عليها السلام ، برتر دانسته، او را “زاهده بى‏معرفت” بدانند و خود را “عارف واصل”؟! آيا كدامين سني مذهبي جرئت چنين جسارتي به ساحت قدس و طهارت والا ولية‏ اللّه‏ عظماي خداوند، فاطمه صديقه عليها السلام را دارد، تا اينكه جسارت او عذر اين معاندان باشد؟!

“مولوى” نيز، سوگواري شيعيان بر امام مظلوم خويش را به باد استهزا گرفته، مى‏گويد:

 روز عاشورا همه اهل حلب                    باب انطاكيه اندر تا به شب

 گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم           ماتم آن خاندان دارد مقيم

 ناله و نوحه كنند اندر بكا                  شيعه عاشورا براي كربلا

 بشمرند آن ظلم‏ها و امتحان         كز يزيد و شمر ديد آن خاندان

نعره‏هاشان مى‏رود در ويل و وشت   پر همي گردد همه صحرا و دشت

 خفته بودستيد تا اكنون شما                  كه كنون جامه دريديت از عزا

پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان       زانك بد مرگيست اين خواب گران

روح سلطاني ز زنداني بجست           جامه چه دْرانيم و چون خاييم دست

چون كه ايشان خسرو دين بوده‏اند  وقت شادي شد چو بشكستند بند

دوم : امام زمان شيعيان سلام اللّه‏ عليه دشمن كفر و الحاد و نفاق بوده، و منتقم “خونِ خونِ خدا” (اميرالمومنين عليه السلام ) از كفركيشان و خوارج و نواصب است؛ ولي پير قونيه ـ مطابق با مكتب ساير جبري مسلكان اهل سنت ـ “ابن‏ملجم”، شكافنده شريان‏هاي مقدس خون خدا را، آلت حق مى‏شمارد، و بزرگ جنايت او را ـ كه روي تاريخ بشريت را سياه كرده است ـ غير قابل طعن و ملامت مى‏داند!!

شگفتا! كار دروغ‏پردازي و باطل‏سرايي او به آنجا رسيده است كه به هواداري از خوارج و نواصب، در عالم خيال‏بافي و عداوت و دشمني آشكار خويش با مظلومان معصوم، از زبان امير عالم وجود، خطاب به “ابن‏ملجم” مى‏سرايد:

 من همي گويم بر او جف القلم    ز اين قلم بس سرنگون گردد علم

 هيچ بغضي نيست در جانم ز تو        زانك اين را من نمى‏دانم ز تو

 آلت حقي تو، فاعل دست حق          كي زنم بر آلتِ حق طعن و دق

 ليك بى‏غم شو شفيع تو منم                خواجه روحم نه مملوك تنم [2]

همو در دفاع از مكتب اهل جبر، و مخالفان خاندان عصمت مى‏گويد:

 خلق حق افعال ما را موجد است       فعل ما آثار خلق ايزد است

 گفت آدم كه ظلمنا نفسنا             او ز فعل حق نبد غافل چو ما

 در گنه او از ادب پنهانش كرد         زان گنه بر خود زدن او بر بخورد

 بعد توبه گفتش اي آدم نه من              آفريدم در تو آن جرم و محن

 نه كه تقدير و قضاي من بد آن       چون به وقت عذر كردي آن نهان

 گفت ترسيدم ادب نگذاشتم                    گفت هم من پاس آنت داشتم [3]

“مولوى”، كفر و الحاد آشكار “فرعون” را مستقيما به خداوند متعال نسبت داده، و از زبان او مى‏سرايد:

نه كه قلب و قالبم در حكم اوست     لحظه‏اي مغزم كند يك لحظه پوست سبز گردم چونكه گويد كشت باش        زرد گردم چون كه گويد زشت باش

لحظه‏اي ماهم كند يك دم سياه   خود چه باشد غير اين كار اله

 پيش چوگان‏هاي حكم كن فكان    مى‏دويم اندر مكان و لامكان

 چونكه بى‏رنگي اسير رنگ شد      موسيي با موسيي در جنگ شد

 چون به بى‏رنگي رسي كان داشتي    موسي و فرعون دارند آشتي [4]

و مى‏گويد:

 اعتراض او را رسد بر فعل خود   زانك در قهر است و در لطف او احد

اندر اين شهر حوادث مير اوست        در ممالك مالك تدبير اوست

 گر نفرمودي قصاصي بر جنات   يا نگفتي في القصاص آمد حيات

 خود كه را زهره بدي تا او ز خود     بر اسير حكم حق تيغي زند

 زانك داند هر كه چشمش را گشود    كان كشنده سخره تقدير بود

 هر كه را آن حكم بر سر آمدى        بر سر فرزند هم تيغي زدي

 رو بترس و طعنه كم زن بر بدان    پيش دام حكم عجز خود بدان[5]

سوم : امام زمان شيعيان، و تنها اميدِ در پرده نهانِ حق جويان عليه السلام ، برافرازنده بيرق توحيد، و نابود كننده كفر و ضلال و شرك و خودخدابينى، و از بنيان كَنَنده تصوف و عرفان و بازى‏هاي ايشان با ظواهر اديان است؛ ولي پيران تبريز و قونيه، مشيد اركان “وحدت وجود” و “خود خدابينى” و “جبر” و “تشبيه” و… بوده، همه چيز را عين ذات خدا مى‏دانند، و هر بتي را خدا، و هر گونه بت‏پرستي را عين خداپرستي مى‏شمارند. مولوي مى‏گويد:

 منبسط بوديم يك جوهر همه            بي سر و بي پا بديم آن سر همه

 يك گهر بوديم همچون آفتاب           بي گره بوديم و صافي همچو آب

 چون به صورت آمد آن نور سره       شد عدد چون سايه‏هاي كنگره

 كنگره ويران كنيد از منجنيق                تا رود فرق از ميان اين فريق[6]

و مى‏گويد:

 كفر را حد است و اندازه بدان         شيخ و نور شيخ را نبود كران

پيش بى‏حد هر چه محدود است لاست    كل شى‏ء غير وجه اللّه‏ فناست [7]

و مى‏گويد:

 هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد     دل برد و نهان شد

 هر دم به لباس دگر آن يار درآمد     گه پير و جوان شد

همو در ديوان شمس گويد:

 اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد   معشوق همين‏جاست بياييد بياييد

معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد

گرصورت بي صورت معشوق ببينيد  هم خواجه وهم خانه و هم كعبه شماييد

 با اين همه آن رنج شما گنج شما باد    افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

 روبند گشاييد ز سر پرده اسرار   پس خويش بدانيد كه سلطان نه گداييد [8]

و مى‏گويد:

 آنان كه طلب‏كار خداييد خداييد            بيرون ز شما نيست شماييد شماييد

 چيزي كه نكرديد گم از بهر چه جوييد        وندر طلب گم نشده بهر چراييد

 اسميد و حروفيد و كلاميد و كتابيد           جبريل امينيد و رسولان سماييد

 در خانه نشينيد مگرديد به هر سوى           زيرا كه شما خانه و هم خانه خداييد

 ذاتيد و صفاتيد و گهي عرش و گهي فرش    در عين بقاييد و منزه ز فناييد

 خواهيد ببينيد رخ اندر رخ معشوق             زنگار ز آيينه به صيقل بزداييد

 هر رمز كه مولا بسرايد به حقيقت             مى‏دان كه بدان رمز سزاييد سزاييد

شمس الحق تبريز چو سلطان جهان است   آن‏ها كه طلب‏كار سخاييد كجاييد[9]

“شمس” هم انسان‏ها را “اجزاي وجود خداوند” دانسته، مى‏گويد:

پس دعوت انبيا براي همين است كه اي بيگانه بصورت تو جزو منى، از من چرا بى‏خبرى؟ بيا اي جزو، از كل بى‏خبر مباش، و با من آشنا شو.[10]

چهارم : امام زمان شيعيان عجل اللّه‏ تعالي فرجه، احياگر شريعت از ياد رفته، و بر پا دارنده معارف و سنت‏ها و احكام و تكاليف الهي است؛ ولي ملاي بلخ و پير قونيه، جبري مسلكي است بر باد دهنده ناموس دين و اساس تكليف و حلال و حرام. او مى‏گويد:

 حاصل اندر وصل چون افتاد مرد      گشت دلاله به پيش مرد سرد

 چون به مطلوبت رسيدي اي مليح      شد طلب كاري علم اكنون قبيح

 چون شدي بر بام‏هاي آسمان      سرد باشد جستجوي نردبان

 جز براي ياري و تعليم غير             سرد باشد راه خير از بعد خير

 پيش سلطان خوش نشسته در قبول     زشت باشد جستن نامه رسول[11]

 واصلان را نيست جز چشم و چراغ     از دليل و راهشان باشد فراغ[12]

استاد او “شمس تبريزى”، در پاسخ شيخ اوحدالدين كرماني كه از او مى‏خواهد در بغداد بماند، گويد:

روزي گفت: چه باشد مگر با ما باشى؟ گفتم: به شرط آن كه آشكارا بنشيني و شرب كني پيش مريدان و من نخورم. گفت: تو چرا نخورى؟ گفتم: تا تو فاسقي باشي نيكبخت، و من فاسقي باشم بدبخت. گفت: نتوانم.[13]

آيا امام زمان عجل اللّه‏ تعالي فرجه هرگز به كسي چنين دستوري مى‏دهند؟ آيا يكي از ائمه معصومين عليهم‏السلام به كسي چنين فرماني داده‏اند؟ اين چگونه امام زماني است و چگونه مى‏توان او را حافظ شرع دانست؟ همو كه نماز، روزه و عبادات در نظرش بدين گونه است:

در عبادات نيز به عادت و شيوه اعتنائي قائل نيست، بلكه به نيّات نظر دارد: “تفكر ساعة خير من عبادة ستين سنة” مراد از آن تفكر، حضور درويش صادق است، كه در آن عبادت هيچ ريايي نباشد، لاجرم آن به باشد از عبادت ظاهر بى‏حضور، نماز را قضا هست، حضور را قضا نيست.[14]

عمل محمّد صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله استغراق بودي در خود كه عمل، عمل دل است. خدمت، خدمت دل است و آن استغراق است در معبود خود، امّا چون دانست كه هركس را به آن عمل حقيقي راه نباشد و كم كسي را استغراق مسلم شود، ايشان را اين پنج نماز و روزه و مناسك فرمود تا محروم نباشند و اگر آن دگران ممتاز باشند و خلاصي يابند و باشد كه به آن استغراق نيز راه به وي برند، اگر نه گرسنگي كجا و بندگي خدا كجا و اين ظواهر تكلفات ذكر از كجا و عبادت از كجا اين شيوخ، راهزنان دين محمّد صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله بودند …[15]

از آخرين سطور نسخه شماره 2155 مضبوط در موزه قونيه برمى‏آيد كه شمس گاهي در اداي نماز قصور مى‏كرده است، حاصل سخن آن است كه شمس اضداد را در وجود خود جمع كرده و خود را از قيود رها ساخته بود. وي عارف موحدي بود كه پذيرفتن هر نوع قيد را دليل نقصان مى‏دانست.[16]

پنجم : امام زمان شيعيان روحي فداه، تالي كتاب الله، و قرين قرآن و دعا و ذكر خداوند است ؛ ولي شوريده قونيه، دلداده سماع و آواز و موسيقي خانقاه، و شوريده رقص و پاى‏كوبي و عشق و هوس.

آنان كه هنوز در اثر فريبندگي اشعار و تبليغات سوء اهل عرفان آن‏قدر از نصوص مكتب وحي و روش انبيا و امامان هدي عليهم‏السلام دور نيفتاده‏اند كه مجلس شعر و سماع و رقص و موسيقي و اختلاط زن و مرد را بر مجلس زهد و تقوي و عقل و عدل و قرآن و نهج البلاغه و صحيفه سجاديه ترجيح دهند، بدانند كه:

مولانا در عقايد و افكار و تعليمات خود به سه عنصر علم‏ الجمال تكيه كرده بود: عشق، موسيقى، سماع. و در تمام آثار خود از موسيقي به عنوان يك “هنر متعالى” ياد مى‏كند، او هم معتقد بود كه: آنجا كه سخن‏باز مى‏ماند، موسيقي آغاز مى‏شود، زبان موسيقي زبان جهاني است و زبان عاشقان است.[17]

به روايت “افلاكى” در “مناقب العارفين” در علاقه‏ي مولوي به ني و رباب[18] قونيه را از نواي موسيقي پر كرده بود. حتي در حال وضو گرفتن نيز بانگ رباب گوش درويشان را نوازش مى‏كرد و به نظر آنان ديگر بدعت به صورت سنّت درآمده بود.[19]

سلطان ولد (فرزند مولوى) با اشاره به حالت پدر بعد از فراق شمس مى‏گويد:

 شيخ مفتي ز عشق شاعر شد            گشت خمار اگر چه زاهد بد

 يك نفس بي سماع و رقص نبود      روز و شب لحظه‏اي نمى‏آسود

 خلق از روي وي ز شرع و دين گشتند!   همگان عشق را رهين گشتند

 ورد ايشان شده است بيت و غزل      غير اين نيستشان صلاة و عمل

 عاشقي شد طريق و مذهبشان      غير عشق است پيششان هذيان

 كفر و اسلام نيست در رهشان       شمس تبريز شد شهنشهشان

 گفته منكر ز غايت انكار                نيست بر وفق شرع و دين اين كار[20]

و “مولوى” مى‏گويد:

 پس غذاي عاشقان باشد سماع    كه در او باشد خيال اجتماع

 قوتي گيرد خيالات ضمير              بلكه صورت گيرد از بانگ صفير[21]

شمس تبريزي مى‏گويد:

اين تجلي و رؤيت خدا، مردان خدا را در سماع بيشتر باشد،… سماعي كه فريضه است و آن سماع اهل حال است، كه آن فرض عين است، چنانكه پنج نماز و روزه ماه رمضان!! و چنانكه آب و نان خوردن به وقت ضرورت، فرض عين است اصحاب حال را!![22]

مولوي دوستان، اگر از حالات عبادت و مناجات و دعا و نماز و راز و نياز امامان شيعه آگاهي ندارند، بد نيست لااقل از اين طرف در مورد كاباره مختلط (زنانه و مردانه)، و گروه اركستر پير صوفيان بدانند كه:

كتب مناقب و آثار بر اين متفق است كه مولانا بعد از اين خلوت (خلوت با شمس) روش خويش را بدل ساخت، و به جاي اقامه نماز و مجلس وعظ به سماع نشست، و چرخيدن و رقص!! بنياد كرد، و به جاي قيل و قال مدرسه و اهل بحث، گوش به نغمه جان‏سوز ني و ترانه رباب نهاد. (سماع” عبارت است از وجد و سرور و پاي كوبي و دست افشاني صوفيان با آداب و تشريفاتي خاص. فرهنگ معين، واژه سماع) [23]

سماع، يكي از ارمغان‏هايي بود كه شمس تبريزي همراه خود براي مولوي آورد. مولوي قبل از ملاقات با شمس، هر چند صوفي بود، ولي اهل سماع و شعر و… نبود.[24]

و لكن بعد از آشنايي با شمس و انفعال باور نكردني وى، يكسره به شعر و سماع پرداخت. به خصوص چرخ زدن در حال رقص و سماع را بايد يكي از آموزه‏ها و نوآورى‏هاي شمس تبريزي در قونيه به حساب آورد.[25]

مولوي پس از بر خورد با شمس، موسيقي و دوستي سماع را تا بدان حد گسترش مى‏دهد كه حتي به طور هفتگى، مجلسي ويژه بانوان، همراه با گل‏افشاني و رقص و پاى‏كوبي زنان در قونيه بر پا مى‏دارد.[26]… تا جايي كه حتي در مواردي چون سرگرم رباب و موسيقي مى‏شده است نمازش قضا مى‏شده است، و با وجود تذكار به وى، موسيقي را رها نمى‏كرده است، بلكه نماز را ترك مى‏گفته است![27]

علاوه بر زنان طبقات مرفه، بين زنان… طبقات پايين و اصناف نيز مولانا علاقه‏منداني داشت كه به خاطر او مجلس ترتيب مى‏دادند و دعوتش مى‏كردند. وقتي مولوي در مجلس آنان حاضر مى‏شد، گلبارانش مى‏كردند و همراه او به سماع بر مى‏خاستند! شب‏هاي جمعه زنان قونيه در منزل امين‏الدين ميكائيل كه نايب خاص سلطان بود گرد مى‏آمدند و سماع مى‏كردند. (مولانا جلال الدين، 34، دكتر زرين كوب: پله پله تا ملاقات، 165).

روزي علم‏الدين قيصر سماع بزرگ داشت، و مولانا در آن سماع هر چه پوشيده بود به قوّالان (خوانندگان) بخشيده و همچنين عريان رقص مى‏كرد! و بعد از سماع، علم‏الدين لباس سر تاپايي كه مناسب او بود آورد و مولانا پوشيد و بيرون آمد. در راه آواز “رباب” از خانه ارمنيان شنيد، به چرخ آمد و ذوق‏ها كرد تا صباح ديگر بر سر آن راه، در نعره و صياح بود، باز هر چه پوشيده بود به مردمان شراب‏خانه بخشيد و برفت! (مناقب العارفين، 489، بنا به نقل تنبيه الغافلين، 80).

واقعا در شگفتيم كه آيا تفاوت رقص و آواز و غنا و شراب‏خواري و شاهدبازي و پرده‏دري اين صوفيان، ـ به پيروي از كاخ‏نشينان اموي و عباسي كه الگوها و امامان ايشان بودند ـ، با مجالس ساير مطربان و آوازخوانان و دلدادگان رقص و سماع و سكس و برهنگي ـ كه نمونه مجالس و فيلم‏هاي آن‏ها، آب و نان و غذاي روح!! بى‏خردان شده است ـ در چيست؟! آيا جز اين است كه اينان ـ بر خلاف اهل عرفان ـ براي اغفال بندگان خدا، و پرده‏پوشي بر هوس‏رانى‏هاي خود، از واژه‏ها و عناوين مقدس ديني سوء استفاده نكرده، بى‏پرده ماهيت خود را نشان مى‏دهند، و با رندي و زيركي تمام، فسق و فجور خود را در لباس دين و شريعت ارائه نداده، با دين و ديانت و معنويت انسان‏ها بازي نمى‏كنند، و در پرده فروش كالاي دين و معنويت تكدي و گدايي نمى‏كنند؟! چنانكه درباره كانون فرهنگ و هنر “شمس تبريزى” نوشته‏اند:

شمس … پاره‏اي اوقات در آستانه درگاه مى‏نشست و تا از مريدان نيازي (وجه نقد يا غير نقد) نمى‏ستاد، آن‏ها را به محضر مولانا اجازه ورود نمى‏داد! (ديوان شمس، غزليات، 509، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه).

ششم : امام زمان شيعيان عجل اللّه‏ تعالي فرجه الشريف، باني بناي ايمان، و دشمن شرك و كفر و طغيان، و منادي نداى: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه»[28] و “مثل اهل بيتي كسفينة نوح، من ركبها نجى، ومن تخلف عنها غرق” بوده، و نابود كننده هفتاد و دو ملت و كيش است؛ ولي مولاي صوفيان، عاشق كفر و ايمان!! و آشتي دهنده دين و الحاد بر اساس يكي دانستن حق و باطل، و خدا و شيطان، و ابراهيم و نمرود، و پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم و ابوسفيان، و يزيد و امام شهيد عاشورائيان و… است. مولوي مى‏سرايد:

 چونكه بي رنگي اسير رنگ شد      موسيي با موسيي در جنگ شد

 چون به بى‏رنگي رسي كان داشتي      موسي و فرعون دارند آشتي [29]

هفتم : امام زمان شيعيان روحي فداه، هلاك كننده مدعيان امامت و ولايت در مقابل حجت‏هاي الهي از خاندان معصوم پيامبر صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم و نسل پاك علي و فاطمه سلام اللّه‏ عليهما است؛ ولي پير قونيه، امام‏سازِ ولى‏پردازِ ـ خواه از نسل على، و خواه از نسل عمر!!ـ است، و با اين امام‏سازي در مقابله با خاندان عصمت و سنتِ سعادت‏آفرين خداوند حكيم، مشيدِ اركانِ مسلكِ بنيان‏گذاران بدبختي و فلاكت بشر تا ظهور مقدس امام شيعيان و بنيان‏كن اساس تصوف و عرفان و رقص و سماع و موسيقي صوفيان و عارفان است.

جاي تذكر است: شواهدي كه آورديم جز تحقيق و بررسي يك ادعاي ناروا در وسع و حوصله يك مقاله بيشتر نيست، ولي آنان كه بر اساس براهين قطعي و روشن، مكتب تشيع را تنها مكتب آسماني زنده و مصون از تحريف و بدور از آميخته شدن با هواهاي داستان سرايان يافته‏اند، ـ چنانكه معارضان و مخالفان اين مكتب سراسر نور و برهان نيز بر اين نكته به خوبي واقفند و از هر نوع مقابله و رويارويي مستقيم خود با اين مكتب جز خاطره‏هاي تلخ شكست و رسوايي را به ارث نبرده‏اند ـ به خوبي مى‏دانند كه پرداختن به اين گونه افسانه‏ها و نقد و اشكال آن‏ها جز تضييع وقت و اقامه دليل بر روشنايي خورشيد در مقابل تيرگي دل شب چيز ديگري نيست.

به هر حال بديهي است كه هرگز نمى‏توان گفتار كسي را به صرف ادعاي خودش پذيرفت، و گر نه دروغ‏گو بسيار است، و مدعي به ناحق فراوان، چنانكه مى‏بينيم جاه‏طلبان پيوسته در راه معارضه با اولياي حقيقي خداوند متعال، ادعاهاي بس بزرگ داشته‏اند، و دروغ‏هاي آشكار و لاف‏هاي فراوان بافته‏اند، خصوصاً اينكه هر كس با اصول و مباني ضروري اديان مختصر آشنايي داشته باشد، با تحقيق و مطالعه احوال مشايخ تصوف و عرفان آشكارا مى‏يابد كه اعتقادات و باورها و سلوك‏هاي ايشان، آن‏چنان از عقل و برهان و تعاليم مكتب وحي به دور است، كه هرگز ممكن نيست آنان را با كمترين عالمان مكتب سراسر نور اهل‏بيت عليهم‏السلام اشتباه گرفت، تا چه رسد به اينكه كسي ايشان را از اولياي خداوند دانسته، يا ـ پناه بر خدا ـ امام زمان شيعيان محسوب دارد!!



[1] . نقدى بر مثنوي، 97، به نقل از مقالات شمس، به نقل از خط سوم، 31

[2] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 3866

[3] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 1492

[4] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 2474

[5] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر پنجم، 3907

[6] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 690

[7] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر دوم، 3335

[8] . ديوان شمس، غزليات، 269، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

[9] . ديوان شمس، غزليات، 269، چاپ دوازدهم، 1377، انتشارات صفى‏على‏شاه

[10] . شمس تبريزي، مقالات، 2 / 162، چاپ دوم، 1377، انتشارات خوارزمى

[11] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر سوم، 1401

[12] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر دوم، 3324

[13] . گولپينارلي، مولانا جلال‏الدين، 99، از مقالات، عماد، 348 ـ 347؛ مناقب العارفين: 2 / 617 ـ 616

[14] . همان، 110، از مقالات، عماد، 272

[15] . همان، 54 ـ 153

[16] . گولپينارلي، مولانا جلال‏الدين، 110

[17] . سماع درويشان در تربت مولانا، 172

[18] . “رباب” ابزار موسيقى خاصى است كه مشتمل بر تارهايى است كه در قديم آن را با ناخن يا زخمه، و سپس با آرشه مى‏نواختند و آن طنبور مانندى بود و دسته‏اى داشت. فرهنگ معين واژه رباب

[19] . سماع درويشان در تربت مولانا، 190

[20] . رجوع كنيد به: نقد مثنوي، 311 ، 56؛ سماع، عرفان و مولوي، 125؛ مولانا جلال الدين، 149

[21] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر چهارم، 743

[22] . شمس تبريزي، مقالات، 1/73

[23] . رساله در تحقيق حال و شرح آثار مولوى ص 70، مناقب العارفين، ص 89؛ فروزان‏فر، بديع الزمان: احوال و زندگى مولانا جلال الدين محمد، تهران، 1315، ص 70 ـ 69، به نقل خط سوم، 56 ـ آ

[24] . خط سوم، ص 39 بخش آ

[25] . خط سوم، ص 77، بخش آ

[26] . افلاكى: 3 / 468، 3 / 591، به نقل خط سوم: 74، آ

[27] . افلاكى 3 / 328، به نقل خط سوم: 75 ـ آ

[28] . سوره آل‏عمران، آيه 85

[29] . مثنوي، تصحيح: استعلامي، محمد، دفتر يكم، 2478