+ افزایش اندازه | - کاهش اندازه

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

شطحیات بایزید بسطامی– تعاریف یکی از سران عرفان مصطلح از خود!– قسمت دوم

در مطلب قبلی که با همین موضوع و تحت عنوان شطحیات بایزید بسطامی – تعاریف یکی از سران عرفان از خود! – آیت الله مکارم شیرازی بود برخی حالات و شطحیات بایزید بیان شد. همچنین عنوان شد که بایزید بسطامى در میان صوفیه مقام فوق العاده اى دارد به طورى که او را به «سلطان العارفین» ملقب نموده اند! برای نمونه عطار در کتاب تذکره الاولیاء، القاب مهمى از قبیل «برهان المحققین» ، «خلیفه الهى» ، «علامه نامتناهى» ، «اکبر مشایخ» و «اعظم اولیاء» به او مى دهد. ابن عربی نیز به بایزید بسطامی نظر خاصى داشته و کتابى به نام «المنهج السدید فی ترتیب أحوال الإمام البسطامی أبی یزید» نوشته است. بعلاوه در اغلب آثارش به کرّات و مرّات و با شور و اشتیاق فراوان به ذکر احوال و مقامات و نقل اقوال وى پرداخته است.

 

در متن ذیل به بخشی دیگر از شطحیات بایزید اشاره می شود:

  1. ابویزید گوید که «خداوند- جل اسمه- در عالم بنگریست، ندید معرفت خود را اهلی. ایشانرا مشغول کرد بعبادت خویش.»
    متذکر می شویم که این مطلب مخالف صریح آیات و روایات اسلامی می باشد. برای نمونه تشهد نمازهای یومیه را یادآور می شویم که تمامی مسلمانان در آن گواهی می دهند که حضرت ختمی مرتب محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم عبد و بنده خداوند می باشد! همچنین قرآن مجید هدف خلقت بشر را عبادت دانسته می فرماید : «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» ترجمه : «و جن و انسان را نیافریدم ، مگر برای آنکه مرا عبادت کنند.» الذاريات آیه 56
    باقی عباراتی که در ذیل عنوان شده اند نیازی به توضیح نداشته و باطل بودن آنها از ابده بدیهیات می باشد!

  2. ابوموسی شاگرد بایزید گوید که «با بایزید بودم در سمرقند. خلق شهر بدو تبرّک می‌کردند چون از شهر بیرون آمدیم، خلق در قفای او بیامدند، واقعاً نگه کرد. گفت: اینها کیستند؟ گفتم: متبرکان اند. ببالای تل برآمد. روی سوی آن قوم کرد. گفت: یا قوم! «أنا ربکم الاعلی». ایشان گفتند: ابویزید دیوانه شد. جمله ازو برگشتند.
  3. بايزيد گويد كه حق به من گفت همه بنده اند جز تو.
  4. در بعضی شطح گوید که «مرا برگرفت و پیش خود بنشاند. گفت: ای بایزید! خلق من دوست دارند که ترا بینند. گفتم: بیارای مرا بوحدانیت و درپوش مرا یگانگی تو، و بأحدیتم رسان، تا خلق تو چون مرا بینند ترا بینند. آنجا تو باشی نه من.»
  5. ابوموسی گوید که «ابویزید از مؤذن اللّه اکبر بشنید، گفت: من بزرگوارترم.»
  6. یکی درِ بایزید بکوفت، گفت «کرا میطلبی؟» گفت «بایزید را میطلبم.» گفت «سی سالست تا بایزید در طلب بایزید است و او راندید، تو او را چون خواهی دید؟»
  7. ابویزید در شطح گوید که «او را سبحات بسیارست. از جمیع سبحات مرا سبحاتی داد که همۀ سبحات در آن پنهان بود.»
  8. بایزید گوید «بسیار بود که از الطاف لطفی بمن دادی، که آن لطف مزین بودی بجمیع آلا و کبریایش و جمیع صفات در آن لطف جمع بودی.»
  9. ابویزید در شطح گوید که «بنده نرسد بمقام حقیقت، تا آنچ خداوند- عزوجل- از قرب خویش بمحمد داد و از مناجات خویش بموسی، و از خلت خویش بابراهیم، از عزت خویش بعیسی- علیهم السلام- بیابد»!
  10. بایزید گوید که «هرچه خدا از عرش تا ثری بیافرید، با صد هزار هزار آدم هر آدمی را صد هزار هزار ضعف آن بدهد مثل این ذریّت، و هر ذریّتی را صد هزار هزار فضل بدهد مثل این که گفتیم و هر شخصی را صد هزار هزار سال عمر بدهد بحساب جبرئیل و میکائیل و اسرافیل. آن همه را با آن همه در یک زاویه‌ئی از زوایاء دل عارف پنهان توان کرد. آنگه صد هزار چندین در دل او نهند. او از هیچ یک و از هیچ حس و علم خبر نیابد، که بداند که خود چیزی در کون حق موجود است.»
  11. یکی پیش بایزید برخواند که «ان بطش ربّک لشدید.» گفت «بطش من از بطش او سختر است.»
  12. ابوموسی گوید که «احمد حَرْب، حصیری به ابویزید فرستاد، گفت: میخواهم که شب برین نماز کنی. پیغام فرستاد که عبادت اهل آسمان و زمین جمع کردم، و در بالشی نهادم و آن بالش را زیر سر نهادم.»
  13. از بایزید پرسید که «از بامداد چونی؟» گفت «مرا بامداد و بشانگاه نباشد. بامداد و شبانگاه آن کس را باشد که او را صفتی باشد و مرا هیچ صفت نیست.»
  14. بایزید را گفتند که «حق را لوح محفوظیست، و علم همه چیزی دروست. گفت «من جملۀ لوح محفوظم».
  15. بایزید گوید که «مثل من نبینند، مثل من بحر بی کرانه است، که اول و آخر ندارد.»

منبع : شرح شطحيات، روزبهان بقلی شيرازی (602-522 ه ق)