+ افزایش اندازه | - کاهش اندازه

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

علامه مجلسی و نقد نظریه قدیم بودن عالم و سفارش به تحقیق و پرهیز از رجال زدگی

اعتقاد به حدوث عالم به معنای آغاز داشتن عالم، و آفرینش هستی از لا من شئ، از اساسی ترین اعتقادات همه ادیان الهی و توحیدی است و اساسا مرز بین تالّه و دهری گری همین مساله است که آیا هستی آغاز و به تبع آن خالق و آفریدگاری دارد و یا آن که بی آغاز و ازلی بوده و به تبع آن فرض خالق داشتن آن منتفی خواهد بود.

فلاسفه در این موضوع از موضع متالهین و موحدین فاصله گرفته و در صف دهریین و ملحدین قرار گرفته اند و به انکار آغاز داشتن هستی و حدوث آن بدون ماده و خمیر مایه ازلی پرداخته اند. البته فلاسفه مسلمان در عین اعتقاد به ازلیت عالم و آغاز نداشتن آن سخن از خداوند نیز می گویند اما به حکم برهان و عقل و تصریح آیات و روایات، تعدد ازلی محال بوده و نمی توان با قول به ازلیت عالم، در حقیقت به وجود خالق و خداوند نیز باور داشت.

علامه مجلسی در آثار گوناگون خود به اجمال و یا تفصیل به نقد و رد این اعتقاد فلاسفه پرداخته است. وی در کتاب عین الحیات می نویسد:

«جمعى از حكما كه به پيغمبرى و شرعى قائل نبوده‏ اند و مدار امور را بر عقل ناقص خود مى‏گذاشته‏ اند، به قِدَم عالم قائل بوده ‏اند و به عقول قديمه قائل شده ‏اند و افلاك را قديم مى‏دانند و هيولاى عناصر را قديم مى‏دانند. و اين مذهب كفر است و مستلزم تكذيب پيغمبران است و متضمن انكار بسيارى از آيات قرآنى است. زيرا كه ايشان را اعتقاد اين است كه هر چيز که قديم است عدم بر او محال است. و هيولى و صورت افلاك را قديم مى‏دانند. پس مى ‏بايد كه برطرف شدن و متفرق شدن افلاك و كواكب محال باشد، و حال آن كه حق تعالى در سوره انشقاق و انفطار و غير آنها از مواقع بسيار مى‏ فرمايد كه: در قيامت آسمانها از يكديگر خواهند پاشيد و شق خواهد شد و پيچيده خواهد شد و به نحوى كه كاغذ را بر هم پيچند؛ و كواكب از يكديگر خواهد پاشيد. و عبارت فاطر كه در قرآن و در اين حديث وارد است هم دلالت بر حدوث دارد زيرا كه در لغت، فَطر اختراع كردن و از نو پديد آوردن است. و ايشان مى‏ گويند كه: هر چيز كه هست مسبوق به ماده ‏اى است كه قبل از آن مى‏ باشد.» (عین الحیات : 58)

و در کتاب حق الیقین می نویسد: 

«و هر چه غير ذات جناب مقدس اوست حادث است و جميع ارباب ملل {پیروان ادیان توحیدی} بر اين معنى اتفاق كرده ‏اند و اگر چه حدوث و قدم را در عرف حكما بر چند معنى اطلاق مي كنند اما آنچه اتفاقى ارباب ملل است آن است كه آنچه غير حق تعالى است وجودش ابتدائى دارد و ازمنه وجودش از طرف ازل متناهي است و به غير حق تعالى وجودش ازلى نيست و اين معنى اجماعى مسلمانان بلكه جميع اهل اديان است و آيات و اخبار كه دلالت صريح بر اين معنى دارد بسيار است و فقير در كتاب بحار الانوار قريب به دويست حديث از كتب معتبره خاصه و عامه در اين باب ايراد نموده‏ ام به {همراه} ادله عقليه و جواب شبهه فلاسفه در احاديث معتبره وارد شده است كه هر كه قائل شود به قديمى غير از حق تعالى كافر است.» (حق الیقین : 22)

علامه مجلسی در واکنش به پوششی که فلاسفه برای عقیده باطل خود یعنی قدیم بودن عالم برگزیده اند و از آن با عنوان حدوث ذاتی عالم یاد می کنند برای این که علی الظاهر از حدوث عالم نیز سخن گفته باشند تا از اتهام کفر و الحاد نجات پیدا کنند، چنین می نویسد:

«و لازم است که به حدوث عالم اعتقاد داشته باشی، یعنی تمام ما سِوَي الله از طرف قبل و اَزَل، وجودشان در زمان منتهی می شود به حدّي و مُنقطِع می شود، نه به معنایی که مُلحِدین معنی کرده اند که {حدوث عالَم فقط} به ذات خود بوده  است و به آن معنایی که ما گفتیم تمام مِلّیّین و اهل دین اجماع و اتفاق دارند و در اسلام هم روایات کثیره و مُتواتِري بر آن دلالت دارد. و قائل شدن به آن که عالَم قدیم است{و لو زمانا} و قائل شدن به عقول قدیمه و هیولاي قدیمه چنانکه فلاسفه به آن قائل هستند، همه کُفر است.» (رساله اعتقادات)

و اما علامه مجلسی بحث مفصل خود را در باره حدوث و قدم و رد بر نظریه فلسفی قدم عالم با عنوان «حدوث و آفرینش» در جلد 54 بحار الانوار مطرح می کند که به بخش هایی از آن را در زیر نقل می کنیم:  

«بدان كه مقصود اصلی از اين باب، حدوث عالم است، چون كه اثبات آن از بزرگترين اصول اسلامى است خصوصاً به روش فرقه ناجيه اماميه. در زمان قديم، قول به قدم، تنها به دهریون و ملحدان و فلاسفه منكر همه اديان منسوب مي‏شد، و از اين رو كلينى و برخى محدثان ديگر در كتب خود بابى جدا براى آن ايجاد نكردند بلكه در باب حدوث عالم، اخبار اثبات صانع و آفریننده را آوردند، به این اعتماد كه پس از اعتراف به خدای بلند مرتبه، زمينه ‏اى براى قول به قدم عالم و ما سوى اللَّه باقی نمي‏ ماند، چون همه پیروان ادیان در آن اتفاق نظر دارند.

و در طول سال‏های اخیر زمان ما که مردم به مطالعه كتب فلسفه مشتاق و حریص شده و از بررسى قرآن و سنت و اخبار ائمه دين روی­گردان گشته اند، و دورى از دوران ائمه علیهم السلام مايه ترك و دوری از آثار و احادیث و خاموشى انوارشان شده و حقايق شرعيه با اصطلاحات فلسفه به  هم آمیخته شده اند و مسأله حدوث عالم مورد اختلاف شديد گرديده، و بسيارى از عالم‏نمايان دين‏دار رو به شبهه‏ هاى گمراه‏ كننده  فلسفه‏ بافان آوردند، و آن‏ها را ميان مسلمانان رواج دادند، و خود گمراه شدند و دیگران را گمراه كردند، و بر پيروان شريعت طعنه زدند و تا كار به جایى رسيده كه برخى معاصران از آن‏ها، به زبان آورده و می ‏نویسند و می‏گویند كه جز يك حدیث در باره حدوث عالم وجود ندارد و آن «خدا بود و با او چيزى نبود» است، سپس آن را هم با آراء و اندیشه ‏های منحرف خود تفسير می کنند.

به همین منظور من در اين باب، اكثر آيات، و اخبار نابود کننده شک و شبهه را نقل كردم، و به دنبالش مقاصدى آراسته و مباحثى دقيق آوردم تا شبهه ‏هاى آن‏ها را از بيخ بركنم، و لشكر شک و تردید‏های آنان را از پايگاه خود به گریز و فرار وادارم، به جهت محكم نمودن قواعد دين، و دوری از خشم‏ پروردگار جهانيان، چنانچه از سيد مرسلين صلّى اللَّه عليه و آله روايت شده كه وقتی بدعت در امت من پديدار شود، بايد عالم علم خود را پديدار كند و گر نه مورد لعنت خدا و فرشته‏ ها و همه مردم خواهد بود….

ميان مسلمانان و بلكه ميان همه پیروان ادیان اختلافی نيست در اينكه جز پروردگار و صفات كمالش، هر چه هست حادث است و برای وجود او آغازي است، بلكه ضرورى دين شمرده شده، و سيد داماد در قبسات آن را مورد اتفاق همه انبياء و اوصياء دانسته است.

و صاحب ملل و نحل در كتاب نهاية الاقدام با تصحيح محقق طوسى ـ ره ـ گفته است: مذهب حق همه ادیان اين است كه: جهان حادث و آفريده است و آغازى دارد. خدای تعالى آن را آفريده و ابتكار كرده، پس از آنكه نبوده، و خدا بوده و با او چيزى نبوده، و جمعى از بزرگان حكماء و فيلسوفان گذشته چون تالس، انكساغورس، انكسيمالس از ملطيان؛ و چون فيثاغورس و انباذقلس(امپدكلس‌)، سقراط و افلاطون از آتن يونان و گروهى از شعراء و پيشينيان و مرتاضان موافق آن‏هايند و همین نظر را دارند.

و قول قدم عالم و ازلى بودن حركات، پس از اثبات صانع و اعتراف به علت نخستین یعنی علت العلل، تنها پس از ارسطو پيدا شده زيرا او با قدماى حكماء در اين مسأله صريحاً مخالفت كرد، و اين گفته را با استدلال‏هایی كه آن‏ها را حجت و برهان می‏ پنداشت، در آورد و شاگردانش مانند اسكندر افروديسى، ثامسطيوس و فرفوريوس صريحاً به آن اعتراف كردند و برقلس كه منسوب به افلاطون است در اين مسأله كتابى نگاشته و اين شبهه‏ ها را در آن ذكر كرده است.

سيد داماد ـ ره ـ گفته است: «طبق نقل درست و متواتر، افلاطون و شش تن ديگر از استادان فلسفه و دیگر قدما معتقد به حدوث هر دو عالم امر و خلقند، با همه لوازم و اجزاء آن. و ارسطو و شاگردانش معتقد به قدم آنند.» ولى ظاهر اين است كه نظر افلاطون حدوث امور زمانى است، چون گفته اند كه او نفوس و بعد مجرد را قديم دانسته، و سيد ـ ره ـ در قبسات گفته، قول به قدم عالم نوعى شرك است، و در جاى ديگر گفته كه الحاد است.

و صدوق ـ ره ـ می‏ گوید: دليل بر اينكه خدای عز و جل دانا، توانا و زنده است به ذات خويش و نه به قدرت و زندگى غیر خود، اين است كه اگر علم جز ذاتش باشد، يا آن علم قديم است يا حادث. اگر حادث باشد، خدا پيش از پديدشدنش دانا نبوده و آن صفت نقص است و هر ناقص حادث است به دليلى كه پيش از این گفتيم، و اگر آن علم قديم باشد، بايد چیز ديگرى با او قديم باشد، و اين به اجماع كفر است.(التوحید : 156)

و در ضمن ابطال مذاهب ثنويه می‏گوید: آنچه «مانى» و «ابن ديصان» از خرافات خود درباره «اهریمن» به هم بافته اند، و گبرها از حماقت به آن اعتقاد پیدا کردند، فاسد و انحراف است، به همان دليلى كه قدم اجسام، فاسد و انحراف است، (التوحید : 194)  و در اين كتاب بابى‏ به اثبات حدوث اختصاص داده، و دلائل مشهورى كه به برخى از آن اشاره می‏كنيم آورده و ما همه را برای جلوگیری از اطناب در کلام نياورديم و در ضمن گفته: حادث آن  چیزی است كه نبوده است و بود شده و قديم هميشه بوده.(التوحید : 222) و در پايان سخنش گفته: اين است ادله توحید موافق قرآن و اخبار درست از پيغمبر و ائمه عليهم السلام.(التوحید : 223)

و سيد مرتضى به نقل از استادش شیخ مفيد ـ رفع اللَّه شأنهما ـ در رد قول ابى هاشم به حال، در ضمن سخنش گفته: ابى هاشم نخواسته حال را چيزى بداند، که هست يا نيست، و اگر هست باشد، بر اصل او و اصول ما، هر دو بايد قديم باشد يا حادث، و نمى ‏تواند آن را قديم بداند تا مخالف توحيد شود و بدتر از آن‏ها باشد كه صفات را زائد بر ذات می‏دانند. و كلام را ادامه داده تا گفته: و قول به هيولا و قدم سرشت، عذر بهترى است براى اينان اگر عذرى داشته باشند، ولى هيچ كدام عذرى در برابر ضلالتى‏ كه آوردند نيست، زيرا می‏گويند هيولا ماده جهان است و پيوسته بوده و قديم است، و خدا پديدار جهان است از اين ماده، چنانچه زرگر از شمش طلا انگشتر می‏سازد، و نساج از پنبه ريشه جامه می‏ بافد، و نجار از چوب درخت تخته می‏سازد… تا آخر آنچه در رد آن‏ها گفته است.

و علامه ـ ره ـ در برخی گفته‏ هایش از شيخ مفيد نقل كرده كه قول به قدم از مذاهب صاحبان ادیان نيست، آنجا كه گفته: و اما صابئه در عقيده خود از شمارى كه برشمرديم تنهايند، زيرا جمهورشان خدا را در ازل يگانه می‏دانند، و برخى از آن‏ها به همراه او هيولا را مطرح می‏کنند در قديم، كه جهان را از آن ساخته و آن به عقيده آن‏ها، مايه خلقت است و معتقدند كه فلك زنده و ناطق است، و مدبر اين جهان است و رهبر و هدایت ‏کننده آن؛ و كواكب را بزرگ می ‏شمرند و در برابر خدا عز و جل  می‏ پرستند، برخى آن‏ها را فرشته می‏ خوانند و بعضى معبود و براى آن‏ها معبد می‏ سازند، و اينان در مقام مقایسه، به مشركان عرب و بت‏پرست‏ها نزديكترند تا  مجوس. تا آخر آنچه گفته و مؤيد آن است كه ما ذكر كرديم.

و شيخ الطائفه ـ قدس اللَّه لطيفه ـ در كتاب اقتصاد بابى نوشته در اينكه خدای تعالى يگانه است و دومى ندارد در قدم، و دلائلى بر آن آورده تا گفته: و چون اين ثابت شد، اثبات دو قديم باطل است و چون وجود دو قديم باطل شد، قول ثنويه كه نور و ظلمت را قديم می ‏دانند و قول  مجوس كه، خدا و شيطان را قديم می‏ دانند، و قول نصارى كه سه خدا گفته اند، باطل است؛ به علاوه گفته ثنويه به دليل حدوث اجسام باطل است، و حدوث اجسام با دلائل مشهوره متكلمان ثابت شده است.

و سيد مرتضى ـ ره ـ در كتاب «الغرر» دلایلی در بطلان قول به هيولاى قديم آورده است.

و شيخ محقق ابو الفتح كراجكى‏ شاگرد سيد مرتضى ـ قدس اللَّه نفسها ـ در كتاب‏«كنز الفوائد» می‏ گوید: يك دسته از ملحدان، حوادث و حادث‏ كننده آن‏ها را ثابت می‏دانند و می‏گويند وجودشان آغازى ندارد و هميشه بوده اند، و می‏ پندارند خدا هميشه كار كرده و هميشه كار مى‏كند و كارش آغاز و انجامى ندارد. و آنها با قول به ازلى دانستن افعال خدا با ما مخالفند، زيرا ما معتقديم خدا آن‏ها را آغاز كرده و خدا پيش از آن‏ها موجود بوده. ولى در اينكه افعال خدا پايانى ندارند با ما موافقند، گرچه آن‏ها مى‏ گويند: جهان به همين صورتى که دارد، هميشه هست و افعال همچنان استمرار دارند و پایانی بر آن نیست. ولى ما مي‏گوئيم جهان دنيا تمام مى ‏شود و امر و حکم به آخرت منتقل می‏شود و كار خدا نعمت دادن به اهل بهشت است تا هميشه، و عذاب دوزخ است تا هميشه، و كارهاى خدا از اين رو پايانى ندارند و استمرار دارد. و اينان همان دهريون هستند كه می‏ گويند، دهر سرمدى است و آغاز و انجامى ندارد، و می‏گويند حركت فلك به دنبال هم بوده و خواهد بود تا بى ‏نهايت. روز و شب هميشه به دنبال هم بودند و خواهند بود. انسان هميشه از نطفه بوده و نطفه از انسان. پرنده هميشه از تخم برآمده و تخم از پرنده. و هميشه درخت از هسته بوده و هسته از درخت، و اين پديده‏ ها هميشه به دنبال هم بودند و خواهند بود، گذشته آن‏ها آغازى ندارد، و آينده آن‏ها انجامى ندارد، و همه آن‏ها ساخت سازنده ‏اي است كه پيشتر از آن‏ها نبوده، و حكمت حكيمى است كه پيش از آن‏ها يافت نشده، و ساخته شده  و سازنده قديم بودند و هميشه. برتر است آن خدا كه جز او قديمى نيست، و سپاس او را است كه به ما نعمت معرفت داده، و من به يارى خدا چند دليل بر بطلان گفتار ملحدان و فساد عقيده دهريون برايت بيان می‏كنم.

بعد، دليل‏هاى راه‏گشا و جواب‏هاى كافى، و تحقيقات محكم و الزامات مستحكم آورده است…

سيد مرتضى ـ ره ـ در پاسخ پرسشى در باره آيه تطهير می‏گوید: سؤال کننده پرسید: اگر اشباح آن‏ها قديم است و آنان همه در اصل پاك بودند، كدام رجس از آن‏ها زدوده شده؟ سيد در ضمن پاسخ آن گفته: «قديم دانستن اشباحشان مورد انكار است و اين اطلاق روا نيست، قديم حقيقى همان خداى تعالى است، يگانه ‏اى كه هميشه بوده، و هر چه جز اوست پديد شده و حادث است، و ساخته شده و آغاز دارد، و او را اولى است. تا آخر كلامش ـ ره ـ و سپس گفته: يك فيلسوف ایراد وارد نموده كه: اگر به قول شما خدا يگانه بوده و چيزى به همراه او نبوده و همه چيز حادث است، پس از چه چيزى پديد شده؟ گفتيم: آفريده شدند نه از چيزى. او گفت: همه چيز را با هم پديد آورد يا در هر زمانى چيزى پديد آورد؟ و گفت: اگر بگوئيد همه با هم پديد شدند، وجدان شما گواه است كه همه با هم نبودند و کم کم یکی پس از دیگری به دنبال هم پديد شدند و اگر بگوئيد کم کم و به دنبال هم پديد شدند، براى خدا شريك بوده است (آن زمان مقارن يا مقدم برآفريده اول است). و جواب اين است كه خدا هميشه يكتاست. چيزى با او نبوده و دومى ندارد، و نخستین پديده او زمانى نداشته و لازم نيست برای پديده‏ ها زمانى باشد و آن‏ها را در زمانی پدید آورد؛ و اگر هم زمان براى آن‏ها بسازد لازم نيست كه زمان قديم باشد زيرا زمان حركات فلك يا اندازه وقتى است به جاى آن و از كجا نزد اين فيلسوف لازم می‏شود که زمان قديم باشد، اگر اشیاء به يك‏باره خلق نشده باشند؟ جز اينكه او معنى زمان را نفهمد.»

محقق طوسى ـ طيّب اللَّه روحه القدسى ـ در تجريد گفته: قديم جز خدای تعالى نيست‏. و در آن گفته: وجود عالم پس از آنكه نبوده، دليل مختار بودن خدا است، ودر كتاب فصول گفته:

ثابت شده است كه وجود ممكن از ديگري است. در زمان پديد شدن معدوم بوده، چون پديد آوردنِ موجود، محال است پس به ناچار نيست بوده و هست شده و وجود هر ممكن، مسبوق به عدم است. اين گونه وجود، حدوث ناميده می‏شود و اين گونه موجود محدَث، پس هر موجود جز واجب الوجود محدث است و محال بودن حوادث بى‏ آغاز كه فیلسوفان می‏گويند، نياز به بيان درازى ندارد، پس از اثبات امکانشان كه مقتضى حدوث آن‏ها است. سپس گفته است:

هر اثربخشى یا اثرش، دنبال اراده و قدرت او است یا اینکه نیست و به مقتضای ذات خود است. اگر اثرش دنبال اراده و قدرت او باشد قادر ناميده می‏شود و اگر اثرش بى‏قدرت و اراده او باشد موجَب نام دارد. اثر قادر، مسبوق به عدم است زيرا داعی [برای ایجاد] جز در مورد معدوم امکان ندارد. اما اثر موجب هم‏زمان او است زيرا اگر چنین نباشد یعنی وجود او در زمانی هست و در زمان دیگری قبل از آن نیست. پس اگر متوقف بر امری دیگر غیر از آنچه که مؤثر تام فرض شده، نباشد، ترجیح بدون مرجح می شود و اگر متوقف بر امری دیگر باشد، مؤثر تام نبوده، در حالی که مؤثر تام فرض شده بود پس خلف لازم می‏آید.

سپس گفته است: پس نتيجه این می شود که واجب الوجود مؤثر در ممكنات، قادر است زيرا اگر موجَب بود بايد همه ممكنات قديم باشند و اين باطل است، به دليلى كه گذشت.

و سيد مهنان بن سنان در ضمن سؤالات خود از علامه حلّى ـ ره ـ اين مسأله را پرسيده است:

چه مي‏فرماييد درباره معتقدان به اينكه جوهرها و اعراض، فعلِ فاعل نيستند و جوهر، جوهری است در عدم چنانچه جوهری است در وجود، آيا اين عقيده فاسد مايه كفر است و بى‏ايمانى و عدم پذیرش اعمال صالح و شهادت و حرمت ازدواج با آن‏ها، يا باعث هيچ كدام نیست، و حكم آن‏ها در اين دنيا چيست؟

جواب: در نادرستی اين عقيده شكى نیست و باطل است ولى باعث كفر و بى‏ايمانى و عدم پذیرش كارهاى نیک و شهادت و حرمت ازدواج با آن‏ها نيست، و حكمشان در دنيا و آخرت حكم مؤمنين است؛ زيرا باعث كفر، اعتقاد به قديم بودن جوهر است و آن‏ها بدان معتقد نيستند، زيرا قديم بودن، وجود مي‏خواهد و آن‏ها او را در ازل موجود نمی‏دانند، ولى اشتباهى كردند كه وجود و ثبوت را از هم جدا دانستند و ثبوت را اعم از وجود فهميدند، و بيشتر مشایخ متكلم از معتزله و اشاعره ثبوت گرا هستند و چگونه می‏شود آن‏ها را تكفير کرد؟

سؤال ديگر، مولای ما! در باره كسى كه به توحيد و عدل معتقد است ولى جهان را قديم مي‏داند چه می‏فرمایید؟ و حكمش در دنيا و آخرت چيست؟

جواب: هر كه معتقد به قدم جهان است قطعاً كافر است، زيرا فرق ميان مسلمان و كافر همين است. حكمش در آخرت حكم كفار است به اجماع، و شيخ جليل ابو الصلاح حلبى در «تقريب المعارف» تصريح كرده به حدوث جهان و چند دليل بر آن آورده، و همچنان سيد بزرگوار ابن زهره در كتاب «غنية النزوع» دلایلی بر آن آورده است.

و نوبختى در كتاب «ياقوت» گفته: همه اجسام حادثند، زيرا به يك سو توجه دارند و اگر اين توجه ذاتى آن‏ها بود، بايد جابه‏جا نشوند و اگر به تأثير علتى باشد، آن علت يا مختار است كه عقيده ما بر آن است و يا موجب، و آن باطل است، زيرا تسلسل باطل روی می‏دهد، برای اینکه از عوارض حادث به جهت معلوم بودن عدمشان، خالی نیستند؛ و قديم عدم ندارد زيرا واجب الوجود است، زيرا اگر ممكن الوجود باشد و علت آن مختار باشد، مخالف فرض ما است كه قديم بوده و اگر علت آن موجب باشد، تسلسل وجود روی می‏دهد و مقصود ما نيز ثابت می‏گردد.

و علامه در شرح آن گفته: اين مسأله از بزرگترين مسائل اين علم است و همه مسائل بر محور آن شکل می‏گیرد، و مورد اختلاف شديد است ميان مسلمانان و دشمنان آن‏ها، و مردم در باره آن سخت اختلاف دارند و خلاصه اقوال اين است:

  1. جهان در ذات و صفات هر دو حادث است، و اين عقيده همه مسلمان‏ها و نصارى و يهود و مجوس است.
  2. جهان در ذات و صفات قديم است، و اين عقيده ارسطو، و ثاوفرطيس، و ثاميطوس و ابى نصر فارابی، و ابو على بن سينا است كه آسمان‏ها را به ذات و صفات قديم می‏دانند؛ ولی حركات و اوضاع آن‏ها را به حسب نوع قديم می‏شمارند، يعنى هر پديده به دنبال  حادث ديگري است تا بى‏نهايت.
  3. در ذات قديم  هستند و در صفات حادث، و اين عقيده انكساغورس، و فيثاغورس و سقراط و ثنويه است و در اين باره اختلافات بسيارى دارند كه در اين مختصر نمی‏گنجد.
  4. ذات آن‏ها حادث است و صفاتشان قديم، و كسى به آن معتقد نيست زيرا محال است، و جالينوس در همه آن‏ها متوقف است و نظر مشخصی ندارد.

 سپس علامه ـ ره ـ سخن را با ادله مذكور در متن ادامه داده و در شرح تجريد هم مانند آن را گفته است، و عقيده به حدوث همه را به همه اندیشمندان مذاهب مختلف نسبت داده است. در كتاب نهاية المرام در علم كلام گفته: همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه جز خدا و صفاتش قديم نيست، و اماميه معتقدند كه قديم همان خدا است و بس؛

…. و از آنچه آورديم يك دليل بر حدوث عالم به دست آمد؛ زيرا به نقل از مخالف و موافق معلوم شد كه همه گروه‏ها با همه اختلافى كه دارند، در حدوث عالم متفقند، و همه ادعا دارند که از صاحب شرع خود آن را دريافت كردند، و اين خود مايه علم به اين است كه صاحبان شرايع آن را گفته اند، و اين مانند اجماعات منقوله ديگر نيست كه مقصود از آن مفهوم نباشد و يكى گفته باشد و ديگران پيرو او شده باشند، و فرق ميان آن‏ها بر هيچ خردمند و با انصافى پوشیده نيست.

با انديشه در آنچه پيش از این بیان کردیم و رعايت انصاف و اجتناب از بی منطقی و سخن ناحق، از آيات بسيار و اخبار متواترى كه به روش‏هاى مختلفه و عبارات گوناگون با بيانات راه‏گشا و ادله کافی آمده، یقین پيدا مي‏كنى به حدوث جهان به همان معنا كه پيش از این گفتيم، و هر كه كلام عرب را در مورد به كار بردن الفاظ بررسى كند و به كتب لغت رجوع نمايد مي‏داند كه: ايجاد، احداث، خلق، فطر، ابداع، اختراع، صنع‏ و ابداء به كار نمی‏روند مگر به معنى هست كردن بعد از نيست بودن.

محقق طوسى ـ ره ـ در شرح اشارات می‏گوید: اهل لغت فعل را به پديد كردن چيزى تفسير كردند، و نیز گفته: «صنع»، ايجاد شیء مسبوق به عدم و نیستی است، و در لغت، «ابداع» پديد كردن است، و بدعت که به امور پديد آمده گفته می شود، هم از اين ماده است. «خلق»، به پديد كردن چيزى  بدون نمونه قبلی تفسير شده است. ابن سينا در رساله «الحدود» گفته: ابداع دو مفهوم دارد، يكى بود كردن چيزى و نه از چيزى و نه به واسطه چيزى؛ دوم، اینکه برای چیزی وجودی مطلقِ بدون سبب و واسطه باشد و برای او است که در ذاتش موجود باشد در حالی که آنچه را در ذات خودش است فاقد است.

و در ملل و نحل از ثاليس ملطى نقل كرده كه: ابداع هست كردن چیزی است که نبوده، و چون بودكننده همه بوده‏ها است، پس بود ساختنِ نه از چيز قديم است،

و هر كه در آيات و اخبار بررسى كند، شكى در اين باره برايش نمی‏ماند. مانند فرموده او که: «خلقت از چيزى نبوده تا ابتكار باطل باشد، و علتى نداشته تا ابداع درست نباشد.» با اينكه در بيشتر نصوص پیشین، تصريح به حدوث به همان معنا شده، به طورى كه قابل تأويل نيست، و با پيوستن آن‏ها به يكديگر، نیل به مقصود حاصل می‏شود.

و براى اين است كه اكثر اعتقادات اصولى مانند معاد جسمانى و امامت اميرالمؤمنين عليه السّلام و مانند آن‏ها در كلام صاحب شرع، با عبارات گوناگون و روش‏هاى مختلف وارد شده تا از جميع آن‏ها یقین وقطعیت در مراد ایجاد شود، با اينكه خود آن‏ها داراى دليل‏هاى عقلى اجمالي‏اند كه هر كه در آن انديشه كند، مقصود را می‏فهمد. آيا به فرموده‏ آن‏ها عليهم السّلام در چند جا نگاه نمی‏كنى كه «اگر كلام قديم باشد، بايد معبود دومى باشد.» و به این فرموده که «چگونه مي‏تواند آفريننده چيزى باشد كه پيوسته با او بود.» كه خود اشاره دارد که جعل به قديم تعلق نمی‏گيرد، زيرا علت یا وجود بخش است يا نگهدارنده وجود و استمرار اولی. و اولی علت موجده و ایجاد کننده است و دومى مُبقيه و نگه‏دارنده، و موجود قديم محال است علت موجده داشته باشد، همان‏طور که هر فطرت سالمی به آن حکم می‏دهد، خواه آن علت مختار باشد و يا موجب، ولى اوّلى واضح‏تر و روشن‏تر است.

و  آنچه درباره پديده‏های قابل مشاهده مايه آگاهى است، در لحظه نخست اثر علت در آن‏ها، افاضه اصل وجود  است و پس از آن، در هر آن و لحظه‏ای، نگهدارى آن است. و اگر ممكن از ازل باشد، هر آن و لحظه گذشته، بقاء و استمرار وجود غیر متناهی اوست، و لحظه افاضه وجود ندارد. وهمه زمان وجود او، زمان بقاء  و زمانی برای ایجاد ندارد (اين بيان مخصوص زمانى است نه خود زمان و خارج از زمان) و در توجيه خبر اول می‏گوئيم:

اگر كلام كه فعل خدا است پيوسته از قديم بوده است، بايد نياز به علت نداشته باشد، چون وجود بخش یا علت موجده نمي‏خواهد و علت مبقیه كه پيرو آن است هم لازم ندارد، زيرا اگر اولى لازم نيست، دومى به طریق اولی  لازم نیست، و بى‏نياز از علت واجب الوجود است و معبود دومى مى‏شود و خلاف فرض روی می‏دهد كه كلام فعل خدا است و از او است، و همين بيان در خبر دوم هم مى‏آيد.

و مؤيد آن است آنچه در كافى و غیر آن در حديث فرجه از امام صادق عليه السّلام آمده، آنجا كه به زنديق فرمود: اگر  ادعا کنی که دو خدا وجود دارد، بايد ميان آن دو فاصله باشد تا دو باشند و اين فرجه و فاصله مى‏شود سومى، كه از قديم به همراه آن دو تا است و بايد بگویی سه تا است(الکافی 1 : 81) چون امام فرجه را براى قديم بودنش، معبود سوم و واجب الوجود دانست.

حال با توجه به این بیان، بدان كه سبب نياز به مؤثر، شاید كه خود امكان باشد، زيرا مصداق مفهوم امكان، تنها در پديده‏های حادث است و فردى كه فرض شده قديم است، در نفس الامر مصداق امكان نيست، بلكه ممتنع الوجود است زيرا مستلزم تسلسل محال است چنانچه می‏آید. و ممتنع الوجود بسا يك مجموع تركيبى است، مرکب از دو ضد و دو نقيض، و شاید كه علت نياز به مؤثر، همان حدوث باشد يا امكان به شرط حدوث. و به هر كدام، گروهى معتقدند و ظاهر اكثر اخبار، يكى از دو تای اخیر است، چنانچه در برخى از آن‏ها بدان اشاره كرديم مانند حديث امام رضا عليه السّلام در علت خلق آسمان‏ها و زمين در شش روز.

 و دلالت می‏کند بر آن آنچه از امام رضا عليه السّلام روايت شده كه مردى نزد او آمد و گفت يابن رسول اللَّه، دليل بر حدوث عالم چيست؟ فرمود: «تو نبودى و بود شدى، و می‏دانى كه تو خود را به وجود نیاوردی و مثل توئى هم  تو را به وجود نیاورده است» زيرا روشن است كه مقصود سؤال‏کننده از حدوث عالم، اثبات صانع است زيرا حدوث عالم با وجود صانع پيوسته است، و امام به وجود مخاطب پس از نبودش يعنى به حدوث زمانى، بر وجود صانع تعالى استدلال آورد.

و از جمله دلائل حدوث است، هر چه كه به اوليت و آغاز بودن خدای تعالى دلالت دارد، زيرا اوليت تفسير شده به اينكه خدای سبحانه پيش از هر چيز است‏.

 دلایل ديگر:همه آيات و هر رواياتى كه دلالت دارند بر نابودى همه موجودات كه برخى در اينجا گذشت و برخى در مجلد سوم، به علاوه مقدمه ‏اى كه معتقدان به قدم عالم پذيرفته اند، و آن اين است كه هر چه قديم باشد نابود نمی‏شود و روايت شده كه زنديقى از امام صادق عليه السّلام در ضمن مسائلى پرسيد: روح بعد از بيرون رفتن از تن، متلاشی می‏شود يا می‏ماند؟ فرمود: می‏ماند تا اینکه در صور دميده شود، و آنگاه همه چيز نابود می‏گردد و از ميان می‏رود، نه حسى می‏ماند و نه محسوسى، سپس همه چيز برمی‏گردد همان‏طور که خدا آن‏ها را آغاز كرده بود، و آن چهار صد سال است كه آفرينش به جا می‏ماند، و ميان دو نفخه است. (الاحتجاج : 192) و دليل بر حدوث آسمان‏ها، آيات و اخباري است كه دلالت دارند بر شكافتن و از هم گسيختن و در نورديده شدن آن‏ها و بر پراكنده شدن اختران از آن‏ها.

و دليل ديگر:آيات و اخباري است كه دلالت دارند بر اینکه آسمان‏ها و زمين در شش روز آفريده شدند، زيرا حادث در روز آخر، پنج روز پيش از خود دارد و در گذشته منقطع الوجود است، و زمان موجود روز يكم، مقدم است بر زمان موجود آخرى به اندازه متناهی. پس همه موجوات متناهى و پایان‏پذیر حادث هستند، و زمان موجود هم كه ثابت مي‏كنند متناهى و پایان‏پذیر است، زيرا به عقيده آن‏ها، اندازه حركت فلك است.

و اگر آنچه از آيات و اخبار صريحه كه نقل كرديم را بدانی، آيا هيچ خردمندى كه رایحه دين را شنيده، جرأت دارد روى از همه چیز برتابد و به آن‏ پشت کند و اعتنایی نکند و به تقليد فلاسفه بپردازد، و شبهه‏ هاى بی‏مایه و عقيده‏ هاى تباه آن‏ها را بپذيرد، و به زودى خواهی دانست كه آن‏ها از تار عنكبوت سست ‏ترند، ـ به فضل زنده‏ اى كه هرگز نمي‏ میرد ـ.

محقق دوانى در انموذج خود پس از گفتگو درباره شبهه ايشان می‏گوید:

« فراموش مکن كه اگر دلائل قدم عالم در پيش عقل ناتمام باشد و به تواتر و اخبار پيغمبران كه اصول و بنياد بشرند و به اجماع اهل مذاهب این مسأله معلوم شود و وحى الهى در مورد حدوث عالم سخن گوید، به گونه‏ای که تأويل بردار نيست مگر به وجه بعيدى كه طبع سليم و ذهن دقیق از آن نفرت دارد، چاره ‏اى نيست جز پيروى از پيغمبران در اين باره و پذيرش گفته آنان، زيرا بزرگان فلاسفه خود را به آن‏ها  نسبت می‏دهند و می‏پندارند كه بن‏مايه گفته‏ هايشان از آن‏ها گرفته شده است. در اين صورت پيروى از اين بزرگانى كه خدا آن‏ها را برگزيده، و براى کامل کردن بنده‏ها و براى ارشاد هدایت به صلاح معاش و معاد برانگیخته، و فلاسفه پذيراى سخن آن‏هايند، سزاوارتر است از تقليد فلاسفه كه خود معترفند به برترى پيغمبران از ايشان، و به انتساب خود به آن‏ها تبرك می‏جويند و افتخار می‏کنند، و بسيار عجیب است كه برخى فلسفه‏بافان به گمراهى خود هستند و می‏گويند، سخن پيغمبران تأويل دارد و ظاهر کلام مقصود نیست، با اينكه ما مي‏دانيم قرآن مجيد در بيشتر مسائل اعتقادى به طورى روشن سخن گفته كه قابل تأويل نيست، چنانچه امام رازى می‏گويد: ممكن نيست كسى آنچه را پيغمبر آورده باور كند و حشر جسمانى را منكر شود زيرا در قرآن به طورى صريح و روشن بيان شده كه اصلا قابل تأويل نيست.» (بحار الانوار، ج 54، ص 254 تا 259)

و البته خوب گفته، ولى از كلام او برمی‏آيد كه نصوص قرآن در باره حدوث عالم، به طور بعيد تأويل‏بردار هستند. و چنين نيست، بلكه اگر برخى تأويل پذيرند، از مجموع، قطعیت به مقصود حاصل می‏شود.» (بحار الانوار، ج 54، ص 259)

علامه مجلسی سپس همچون متکلمی زبردست به تفصیل وارد بحث عقلی در باره اثبات حدوت عالم و پاسخ به شبهات فلاسفه در این موضوع می شود که علاقه مندان را به بحار الانوار (جلد 54)  ارجاع می دهیم. وی در پایان این بحث مخاطبان خود را به تامل و تحقیق و پرهیز از  رجال زدگی دعوت می کند و می نویسد:   

«چون آنچه تحقيق كرديم به خوبی فرا بگيرى، و تقليد بزرگان و صاحب‏ نام‏ها را رها کنی، و از شک‏ها و تردیدها و هوس‏ها دست بردارى، گمان نمی‏کنم در محکم بودن دليل‏هاى حدوث و ضعف شبهه‏ هاى قدم شك كنى و اگر حتی آن‏ها را قوی نبینی و آن‏ها را برابر بدانى، و در اين صورت هم جرأت نمی‏كنى با كتب آسمانى و اخبار متواتره از پيغمبر، و آثار نجات‏ بخش وارده از ائمه  هدی علیهم السلام، و عترت پاكی كه معادن وحى و الهام و مبعوث براى اصلاح و کامل نمودن انسان‏ها هستند مخالفت كنى. به جهت شبهه ‏هاى بیهوده ‏ای كه برآورنده آن معترف به سستى آن است، چنان كه شيخ و ارسطو خود گفته اند، اين يك مسأله‏اي است كه از دو طرف مورد مناقشه است.

اى برادران دينی! اى دوست‏داران يقين! اگر دلتان زنگار نگرفته، چشم بصیرت را بگشائيد و عناد و دشمنی را از ميان کنار بگذارید و با ديده‏ هاى انصاف پاک شده از غبار تعصب و زورگوئى بنگريد تا در اصول دين به يقين دست یابید و در گروه پيغمبران و اوصياء و صديقان درآئيد. به بنيادهاى خود پشت نكنيد و به اندیشه خويش سخن نگوئيد خاصه در مقاصد دينى و امور و مطالب الهى، زيرا بسيار مى ‏شود كه اصول بديهی عقل با بديهی وهم مشتبه بشوند و شيوه‏ هاى مأنوس طبيعى را جایگزین امور يقينى  کنند، منطق ماده قياس را درست نمی‏كند، انديشه خود را با ترازوى شرع و مقياس دين و با آنچه به طور تحقیق و قطعی از سوی ائمه راسخين ـ صلوات اللَّه عليهم اجمعين ـ صادر شده است بسنج تا هلاک نگردی.» (بحار الانوار، ج 54، ص 305)