+ افزایش اندازه | - کاهش اندازه

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

محدوديت خوارق عادات اهل باطل ؛ سلب توانائی انجام امور غيرعادى از مؤمنین

محدوديت امور غيرعادى توسط اهل باطل

انجام امور غيرعادى از اهل باطل ، امكان‏پذير می باشد  و در عالم خارج نیز محقق شده است ، اما اين به معنى عدم محدوديت آنها نيست . در متون روايى ما جريان‏هاى فراوانى درباره خودنمايى اهل شعبده و سحر در مقابل ائمه عليهم السلام به چشم مى ‏خورد كه ائمه عليهم السلام براى بيدارى ديگران به تنبيه اين گونه افراد جسور پرداخته‏ اند .

 

گذر مرد شعبده ‏بازى از ناحيه هند ، بر متوكل خليفه عباسى افتاد . او آن چنان ماهرانه با « لعب الحق »(1) بازى مى ‏كرد كه مانند او ديده نشده بود ، با اين كه خود متوكل در اين كار بسيار توانا بود . متوكل تصميم گرفت [ از راه جادو ] امام هادى عليه السلام را شرمسار كند . از اين رو به اين مرد گفت : اگر تو امام عليه السلام را شرمسار كنى ، هزار دينار از طلاى خوب به تو خواهم داد . مرد گفت : پيشاپيش دستور بده نان نازك و سبك بپزند و آن را بر سفره بگذار و مرا كنار امام عليه السلام بنشان . متوكل نيز چنين كرد و امام عليه السلام را حاضر ساخت. متوكل متكايى چرمى در سمت چپش بود كه بر آن تصوير شير كشيده شده بود . مرد شعبده‏ باز كنار متكا نشست . هنگامى كه امام عليه السلام دستش را به سوى نان نازك دراز نمود ، آن مرد با سحر و شعبده نان را پراند . امام عليه السلام دست به سوى نان ديگرى دراز نمود ، باز هم آن را پراند و اين موجب خنده مردم شد . در اين هنگام امام عليه السلام دستش را بر متكا زد و خطاب به شكل شير فرمود : او را بگير . شكل شير تبديل به حيوان واقعى شد و بر آن مرد جست و او را بلعيد و سپس به متكا و به شكل همان تصوير پيشين بازگشت . همه مردم متحير شدند و امام عليه السلام برخاست .متوكل به امام عليه السلام گفت : از تو مى ‏خواهم كه بنشينى و او را بازگردانى . امام عليه السلام فرمود سوگند به خدا كه بعد از اين او را نمى ‏بينى . آيا دشمنان خدا را بر اولياى خدا مسلط مى ‏كنى ؟ ! سپس از نزد متوكل خارج شد و ديگر آن مرد ديده نشد .(2)

 

محدوديت‏هاى مؤمنين‏ در انجام خوارق عادات

گذشته از اين كه اهل معرفت حقیقی ، از امور غيرعادى ياد شده گريزان هستند ، خداوند نيز با توجه به صلاح و خير بندگانش ، ممكن است توانايى انجام اين امور را از كسانى هم كه به آن رسيده‏ اند بگيرد ؛ به دو حديث در اين زمینه توجه كنيد :

در زينة المجالس نوشته شده است كه در زمان حضرت كاشف الاسرار و الدقائق جعفر بن محمد الصادق عليه السلام شخصى از بلاد هند آمد كه [ هر كس ] هر چه در دست مى‏ گرفت از [ حفظ (3)] مى ‏گفت . پس اين كيفيت را به خدمت آن حضرت معروض داشتند ، حضرت آن شخص را به مجلس خود خواست و چيزى در دست گرفت و از آن شخص استفسار فرمود كه در دست من چيست ؟ آن مرد فكرى كرد و كيفيت را عرض كرد ، جواب او مطابق واقع شد ؛ پس حضرت صادق عليه السلام فرمود كه راست گفتى ، اكنون چيزى ديگر در دست مى‏ گيرم . پس آن جناب دست مبارك را به بيرون خانه دراز ساخت ، پس از لمحه‏ اى(4) دست خود را به اندرون آورد و فرمود كه اكنون بگو در دست من چيست ؟ آن شخص فكر زياد به كار برد و پس از آن گفت : در اين ساعت در همه دنيا سير نمودم و همه چيز در جاى خود ديدم مگر در جزيره‏ اى از جزاير هند در آشيانه فلان مرغ يك بيضه ( تخم ) نبود ؛ حضرت دست مبارك باز نمود و فرمود : راست گفتى .

اكنون بگو از كدام عمل به اين مرتبه رسيدى ؟ آن مرد عرض كرد كه هر چه نفس من خواهش نمود خلاف نفس خود كردم تا اين كه اين رتبه مرا حاصل گشت . آن جناب فرمود كه نفس تو كفر را خواهش مى‏ نمايد(5) يا اسلام ؟ آن مرد عرض كرد كه نفس من كفر را خواهش مى ‏كند ؛ آن جناب فرمود كه در اينجا نيز خلاف نفس كن ؛ آن مرد عرض كرد كه خلاف نفس كردم و اسلام را اختيار كردم . پس آن جناب فرمود كه اكنون ببين كه آيا تو را چيزى مكشوف است يا نه ؟ پس آن شخص تأمل كرد و گفت : چيزى نمى ‏بينم ؛ آن جناب فرمود كه راست گفتى ؛ چون تا به حال كافر بودى و به جهت رياضت‏هايى كه كشيدى مزدى به تو دادند ؛ اكنون كه مسلمان شدى ، ابواب مكاشفات بر تو مسدود شد ؛ الحال به عبادات شرعيه متعبد باش كه خداى ‏تعالى بالاتر از اين رتبه به تو كرامت كند و آخرت را نيز عطا مى‏ كند .(6)

 

همچنین سيد نعمة اللَّه جزائرى در كتاب انوار نعمانيه چنين مى‏ نويسد :

روايت شده است مردى از شيعيان ، نزد امام كاظم عليه السلام كه در بغداد بودند آمد و گفت : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله امروز در ميدان بغداد مرد كافرى را ديدم كه مردم اطراف او جمع شده بودند و او به هر كسى از نيّتش خبر مى‏ داد(7) و از اسرار آگاه بود . امام عليه السلام به حاضرين فرمود : فردا نزد آن مرد آييد و خود نيز به ميدان شهر آمد و مردم را در اطراف او ديد در حالى كه او از ضماير آنها خبر مى‏ داد . امام عليه السلام او را خواست و پرسيد : فلانى ، تو مرد كافرى هستى و اطلاع از ضماير مرتبه بلندى است ؛ به چه سبب اين مرتبه را خدا به تو روزى فرموده است ؟ او پاسخ داد : اى بنده خدا من اين علم را تنها از راه مخالفت با نفس به دست آورده‏ ام . امام عليه السلام فرمود : فلانى ، ايمان را بر نفست عرضه كن و ببين آيا نفس تو ايمان را مى ‏پذيرد يا نه ؟

او حوله ‏اى را به دور خودش پيچاند و [ مدتى با تمركز  ]انديشيد سپس گفت : من اسلام را بر نفسم عرضه كردم ولى نفسم از پذيرفتن آن سرپيچى كرد . امام عليه السلام فرمود : بر خلاف خواسته نفست عمل كن ، همچنان كه اين عادت توست ، و بدين وسيله به اين مرتبه رسيده ‏اى . آن مرد اسلام آورد و دينش هم نيكو گرديد و امام عليه السلام احكام دين را به او آموخت و از جمله ياران امام عليه السلام گرديد . روزى امام عليه السلام به او فرمود : فلانى من چيزى نيت كردم ، بگو چيست ؟ وقتى به علم پيشين خود بازگشت و انديشيد ندانست كه چه بگويد . شگفت‏ زده شد و به امام عليه السلام گفت : اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه وآله من كافر بودم و از ضماير آگاه بودم چگونه است كه امروز با اين كه مسلمانم آگاه نيستم ؟ ! امام عليه السلام پاسخ داد [ در آن زمان ] آگاهى به ضماير ، پاداش كارهاى تو بود ، ولى امروز [ كه مسلمان شده‏ اى ] خداوند كارهايت را براى روز قيامت ذخيره كرده است پس پاداش آنها آن روز است .(8)

 اين دو حديث حاوى نكات مهمى است از جمله :

در اين دو حديث ، فرد كافر به خبر دادن از امور پنهان ، توانا بوده است . خبر دادن از آنچه در دست پنهان شده بود ، واقعى بود و نه شيادى . در حديث اول ، اين شخص آن چنان قدرتى داشت كه در چند لحظه تمامى دنيا را بررسى كرد و سپس متوجه شد كه تخم يك پرنده از لانه‏ اش در يكى از جزاير هند جابه جا شده است . با ايمان آوردن شخص ، اين قدرتِ فوق‏ العاده از او گرفته مى ‏شود .  امام عليه السلام توضيح مى ‏دهند كه چون اين شخص در كفر زحمت كشيده است در آخرت نصيبى ندارد ، پس بايد در دنيا پاداشش را ببيند ؛ اين جاست كه با دست يافتن به مكاشفه پاداش زحمتش به او داده مى ‏شود. با مسلمان شدن او ، اين پاداش زودرس از او گرفته شده و ذخيره آخرت او مى‏ گردد .

 

هر چند برخى از مؤمنين واقعى در اثر تقرب به خداوند متعال به قدرت ويژه‏ اى دست مى‏ يابند ، اما مسلّماً بسيارى از آنها چنين نيستند . به زبان ديگر گاهى اوقات رحمت خداوند شامل حال عوام از مؤمنين مى ‏گردد و آن‏ها به شكلى از كرامات بهره ‏مند مى ‏شوند . بر اين گونه قضايا ، معجزه هم اطلاق شده است . در اين مورد سيد نعمةاللَّه جزايرى در كتاب انوارالنعمانيه چنين مى‏ نويسد:

تحقيقاً براى من درستىِ اين مطلب نقل شده است كه سنّيان با شهرتى كه در داخل آتش شدن و گرفتن مارها و عقرب‏ها دارند ، احياناً با بعضى ‏از عوام شيعه معارضه كرده ‏اند و به توانايى خود و ناتوانى شيعه در اين گونه كارها ، بر شيعيان فخر فروخته ‏اند ، اما [ ديده شده است كه ] شيعه و سنى [ با هم  ]داخل آتش شده ، ولى سنى سوخته و شيعه سالم از آتش خارج شده ، با اين كه داخل آتش شدن كار سنى [ دوره ديده  ]بوده است. مطلب دوم در اين باره اين است كه شيعيان ما نيز در اين دوران ، بر انجام اين گونه كارها ، مانند داخل آتش شدن و غير آن كه مختص به سنيان بود ، توانا شده‏ اند . و تحقيقاً در دهه هفتاد پس از هزار ( سال 1070 به بعد ) در نزديكى اهواز مردى آشكار شده كه گفته است على بن الحسين عليه السلام يا در خواب يا در بيدارى بر او آشكار شده و او را بر اين گونه كارها توانا ساخته است . اين مرد به مردم اجازه انجام آن را مى ‏داد به اين شكل كه با انداختن آب دهانش در دهان كسى كه مى‏ خواسته اين امور را ياد بگيرد ، آن شخص را بر اين گونه كارها توانا مى‏ كرده است . هنگامى كه در اين ايام به سرزمينمان الجزاير وارد شدم گروهى از هم مذهبى ‏هايمان جمع شدند و آتشى افروختند و داخل آن شدند . وقتى  آتش خاموش گرديد ، با لباس سالم از آتش خارج شدند . [ اگر پرسيده شود ] چگونه امثال اين امور واقع مى ‏شود ، مى ‏گويم اين مطلب و مانند آن هيچ ارتباطى به علم جادو و شعبده ندارد .

بله ، ممكن است سبب صدور چنين كارهايى از شيعيان ما و دليل اين كه خداوند آنان را بر اين كار توانا ساخته ، اين باشد كه مخالفين ما را به زانو در آوَرَند ؛ زيرا آنان زمان طولانى به اين امور بر شيعيان افتخار مى‏ كردند و اين امر موجب سستى اعتقاد برخى از عوام شيعه شده بود كه [ از خود مى‏ پرسيدند  ]اگر مذهب سنيان باطل است ، چگونه خداوند اين كارها را بر دست آنان جارى مى‏ كند ؟ و [ شيعيان بايد ] بدانند كه انجام امثال اين كارها به دست كفار هند و مانند آنها ، مهم‏تر و بيشتر است از كارهايى كه مخالفين ما انجام مى‏ دهند . [ در هر صورت ] چون كه اين گونه كارها سبب افتخار مخالفين ما ، و موجب سستى اعتقاد بعضى از عوام ما گرديد ، خداوند [ توانايى انجام آن امور را ] بر دست برخى از شيعيان جارى ساخت تا چنين تصورى نشود . از همين روست كه خداوند اين امور را تنها بر دست عوام ما ، كه نه علمى دارند و نه عملى ، جارى كرده است تا دانسته شود كه اين كار و مانند آن ، ارتباطى به حقيقت اديان يا بطلان اديان ندارد .(9) روشن است كه در اين گونه موارد ، پاى اثبات حق و ابطال باطل به ميان مى‏ آيد ؛ از اين رو نيازى به رياضت و چله نشينى نيست و حتى ممكن است اين امور از كودكى هم سر زند ، كه يك نمونه آشكار آن در دوران ما ، داخل آتش شدن شيعيان در هند و غير آن ،در روز عاشورا است .


[1] – شايد نوعى شعبده بازى باشد .

[2] – عَنْ زُرَارَةَ حَاجِبِ الْمُتَوَكِّلِ أَنَّهُ قَالَ وَقَعَ رَجُلٌ مُشَعْبِذٌ مِنْ نَاحِيَةِ الْهِنْدِ إِلَى الْمُتَوَكِّلِ يَلْعَبُ بِلَعِبِ الْحُقِّ لَمْ يُرَ مِثْلُهُ وَ كَانَ الْمُتَوَكِّلُ لَعَّاباً فَأَرَادَ أَنْ يُخْجِلَ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدِ بْنِ الرِّضَا عليه السلام فَقَالَ لِذَلِكَ الرَّجُلِ إِنْ أَنْتَ أَخْجَلْتَهُ أَعْطَيْتُكَ أَلْفَ دِينَارٍ زَكِيَّةً قَالَ تَقَدَّمْ بِأَنْ يُخْبَزَ رِقَاقٌ خِفَافٌ وَ اجْعَلْهَا عَلَى الْمَائِدَةِ وَ أَقْعِدْنِى إِلَى جَنْبِهِ فَفَعَلَ وَ أَحْضَرَ عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ عليهما السلام وَ كَانَتْ لَهُ مِسْوَرَةٌ عَنْ يَسَارِهِ كَانَ عَلَيْهَا صُورَةُ أَسَدٍ وَ جَلَسَ اللَّاعِبُ إِلَى جَانِبِ الْمِسْوَرَةِ فَمَدَّ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عليهما السلام يَدَهُ إِلَي رُقَاقَةٍ فَطَيَّرَهَا ذَلِكَ الرَّجُلُ وَ مَدَّ يَدَهُ إِلَى أُخْرَى فَطَيَّرَهَا فَتَضَاحَكَ النَّاسُ فَضَرَبَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عليهما السلام يَدَهُ عَلَى تِلْكَ الصُّورَةِ الَّتِى فِى الْمِسْوَرَةِ وَ قَالَ خُذْهُ فَوَثَبَتْ تِلْكَ الصُّورَةُ مِنَ الْمِسْوَرَةِ فَابْتَلَعَتِ الرَّجُلَ وَ عَادَتْ فِى الْمِسْوَرَةِ كَمَا كَانَتْ فَتَحَيَّرَ الْجَمِيعُ وَ نَهَضَ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عليهما السلام فَقَالَ لَهُ الْمُتَوَكِّلُ سَأَلْتُكَ إِلَّا جَلَسْتَ وَ رَدَدْتَهُ فَقَالَ وَ اللَّهِ لَا تَرَى بَعْدَهَا أَتُسَلِّطُ أَعْدَاءَ اللَّهِ عَلَى أَوْلِيَاءِ اللَّهِ وَ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهِ فَلَمْ يُرَ الرَّجُلُ بَعْدَ ذَلِكَ . ( بحارالأنوار ، ج 50 ، ص 146 ، باب 3 ، ح 30 )

[3] – در مصدر ( هند ) است .

[4] – زمانى كوتاه .

[5] – به كفر ميل دارد .

[6] – قصص العلماء ، ص 39

[7] – از نيت هر كسى خبر مى ‏داد

[8] – رُوِيَ أَنَّ رَجُلاً مِنَ الشِّيعَةِ أَتَي مُوسَي بْنِ جَعْفَرِ عليه السلام وَ هُوَ فِي بَغْدَادِ فَقَالَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ رَأَيْتُ هَذَا الْيَوْمِ فِي مَيْدَانِ بَغْدَادِ رَجُلاً كَافِراً وَ النَّاسُ مُجْتَمِعُونَ حَوْلَهُ وَ هُوَ يُخْبِرُ كُلَّ إِنْسَانٍ بِمَا أَضْمَرَهُ فَهُوَ يَعْلَمُ الْأَسْرَارَ فَقَالَ عليه السلام فَغَدُوا عَلَيْهِ فَأَتَي عليه السلام إِلَي الْمَيْدَانِ وَ رَأَي النَّاسَ حَوْلَهُ وَ هُوَ يُخْبِرُهُمْ عَمَّا فِي ضَمَايِرِهِمْ فَطَلَبَهُ الْإِمَامُ عليه السلام فَقَالَ لَهُ يَا فُلَانُ أَنْتَ رَجُلٌ كَافِرٌ وَ [ الْ ]إِطِّلَاعُ عَلَي مَا فِي الضَّمَايِرِ مَرْتَبَةٌ جَلِيلَةٌ فَمَا السَّبَبُ فِي أَنْ رَزَقَكَ اللَّهُ هذِهِ الْمَرْتَبَةَ فَقَالَ يَا عَبْدَاللّهِ مَا أُوتِيتُ هَذَا إلا َّبِأَنّي أَعْمَلُ خِلَافَ مَا تَشْتَهِيهِ نَفْسِي وَ خِلَافَ مَطْلوُبِهَا فَقَالَ عليه السلام يَا فُلَانُ أَعْرِضِ الْإِيمَانَ عَلَي نَفْسِكَ وَ انْظُر هَلْ تَقْبَلُهُ أَمْ لَا فَتَغَشَّي فِي مِنْدِيلٍ وَتَفَكَّرَ فَلَمَّا رَفَعَ المِنْدِيلَ قَالَ إِنِّي عَرَضْتُ الْإِسلَامَ عَلَيهَا فَأَبَتْ فَقَالَ لَهُ إِعْمَلْ عَلَي خِلَافِ إِرَادَتِهَا كَمَا هُوَ عَادَتُكَ الَّتي أُوتِيتَ عَلَيْهَا هذِهِ الْمَرتَبَةَ فَأَسْلَمَ وَ حَسُنَ إِسْلَامُهُ وَ عَلَّمَهُ عليه السلام شَرَايِعَ الْأَحْكَامِ فَكَانَ فِي جُمْلَةِ أَصْحَابِ الْإِمَامِ عليه السلام فَقَالَ يَوْماً يَا فُلَانُ أَضْمَرتُ أَنَا شَيْئاً فَقُلْ مَا هُوَ فَلَمَّا رَجَعَ وَ تَفَكَّرَ لَمْ يَدْرِ مَا يَقُولُ فَتَعَجَّبَ فَقَالَ يَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ كُنْتُ أَعْرَفُ الضَّمَايِرَ وَ أَنَا كَافِرٌ فَكَيْفَ لَا أَعْرِفُهَا الْيَوْمَ وَ أَنَا مُسْلِمٌ فَقَالَ عليه السلام أَنَّ ذَلِكَ جَزَاءٌ لِأَعْمَالِكَ وَ الْيَوْمَ قَدْ زَخَرَ اللَّهُ أَعْمَالَكَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَجَزَائُهَا ذَلِكَ الْيَوْمُ. ( الانوار النعمانيّه ، ج 2 ، ص 296 چاپ شركت چاپ )

[9] – قَدْ نُقِلَ لِي صَحِيحاً أَنَّ أَهْلَ الْخِلَافِ مَعَ شُهْرَتِهِمْ بِدُخُولِ النَّارِ وَقَبْضِ الْحَيَّاتِ وَالْعَقَارِبِ رُبَمَا عَارَضُوا بَعْضَ عَوَامِّ الشِّيعَةِ وَفَخَرُوا عَلَيْهِمْ بِالْقُدْرَةِ عَلَي مِثْلِ تِلْكَ الأَفْعَالِ وَعَدَمِ قُدْرَةِ الشِّيعَةِ عَلَيْهَا فَيَدْخُلُ الشِّيعِيُّ وَالسُّنِيُّ إِلَي النَّارِ فَيحْتَرِقُ السُّنِّيُّ وَيَخْرُجُ الشِّيعِيُّ مَعَ أَنَّ دُخُولَ النَّارِ كَانَ عَمَلَهُ. الْأَمْرُ الثَّانِي فِي أَنَّ شِيعَتَناَ فِي هذِهِ الْأَعْصَارِ قَدْ أَقْدَرُوا عَلَي تِلْكَ الْأَفْعَالِ الَّتِي قَدْ خَصَّ بِهَا جُمْهُورَ الْمُخَالِفِينَ مِثلَ دُخُولِ النَّارِ وَ غَيْرِهَا وَ قَدْ ظَهَرَ هَذَا فِي عَشْرِ سَبْعِينَ بَعْدَ الْأَلْفِ فِي قُرْبِ الْأَهْوَازِ رَجُلٌ قَالَ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ عليه السلام قَدْ ظَهَرَ عَلَيْهِ إِمَّا يَقْظَةً وَ إِمَّا نَوْماً وَ أَقْدَرَهُ عَلَي تِلْكَ الْأَفْعَالِ وَ كَانَ يُعْطِي النَّاسَ الرُّخَصَ فِي صُنْعِ تِلْكَ الْأَفْعَالِ وَ ذَلِكَ بِأَنْ يَبْصِقَ فِي فَمِ مَنْ أَرَادَ تَعْلِيمَهُ فَصَيَّرَ قَادِراً عَلَي تِلْكَ الْأَفْعَالِ وَ لَمَّا وَرَدْتُ فِي حَوَالِي تِلْكَ الْأَوْقَاتِ إِلَي بِلَادِنَا الْجَزَايِرِ إِجْتَمَعَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَهْلِ نِحْلَتِنَا وَ أَوْقَدُوا نَاراً وَ دَخَلُوهَا فَلَمَّا خَمَدَتْ خَرَجُوا وَ ثِيَابَهُمْ سَالِمِينَ فَكَيْفَ يَكُونُ مِثْلَ هَذَا؟ قُلْتُ أَنَّ هَذِهِ وَأَمْثَالَهُ مِمَّا لَا مَدْخَلَ لَهُ فِي عِلْمِ السِّحْرِ وَالشُّعْبَدَةِ، نَعَمْ يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ السَّبَبُ فِي صُدُورِهِ مِنْ شِيعَتِنَا وَ إِقْدَارِ اللَّهِ لَهمْ عَلَيْهِ كَسْرَ شَوْكَةِ مُخَالِفِينَا فَإِنَّهُمْ كَانُوا يَفْتَخِرُونَ بِهَذِهِ عَلَي أَهْلِ مَذْهَبِنَا زَمَاناً طَوِيلاً وَ بِهَا ضَعُفَ إِعْتِقَادُ بَعْضِ عَوَامِّ مَذْهَبِنَا مِنْ أَنَّ مَذْهَبَ الْجُمْهُورِ إِذَا كَانَ بَاطِلاً كَيْفَ أَجْرَي اللَّهُ هَذِهِ الْأَفْعَالَ عَلَي أَيْدِيهِمْ وَيَعْلَمُوا أَنَّ جَرَيَانَ مِثْلِ هَذَا عَلَي يَدَي كُفَّارِ الهِنْدِ وَ نَحْوِهِمْ أَشَدُّ وَأَكْثَرُ مِنْ هَذَا فَلَمَّا كَانَ سَبَباً لِافْتِخَارِ مُخَالِفِينَا وَ لِضَعْفِ إِعْتِقَادِ بَعْضِ عَوَامِّنَا أَجْرَاهُ اللّهُ عَلَي يَدِ بَعْضِ شِيعَتِنَا لِأَجْلِ ذَلِكَ وَمِنْ ثَمَّ لَمْ يَجْرِهِ إِلَّا عَلَي يَدِ عَوَامِّ مَذْهَبِنَا الَّذِينَ لَا يَعْرِفُونَ عِلْماً وَ لَا عَمَلاً كَامِلاً لِيَعْلَمَ أَنَّ هَذَا وَأَضْرَابَهُ مِمَّا لَا مَدْخَلَ لَهُ فِي  حَقِيقَةِ الْأَدْيَانِ وَ بُطْلَانِهَا ( انوار النعمانيه ، ج 2 ، ص 300 )