+ افزایش اندازه | - کاهش اندازه

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

خودستائی های عجیب مولوی و شمس – قسمت دوم

در آستانه قرن هفتم ، روزبهان بقلی (صوفی عشقی و شاهد باز معروف) طی سخنانی در آغاز کتاب خود به نام عبهر العاشقین از معراج صوفیانه خود چنین خبر می دهد :

«… به مدارج و معارف توحید و تفرید و تجرید ، سوی عالم ازل رفتم و لباس قِدَم یافتم ، خطاب عظمت و کبریاء و انبساط و حسن و قرب شنیدم . فناء توحید عزّت به من نمودو مرا در عین قِدَم از رسم حُدوثیت فانی کرد و به بقا باقی کرد … و گفت : تو به مقام عاشقی و دلباختگی … و توحید و راستی رسیدی . پس به اراده من عمل کن و … با نگاه من نگاه کن و به حکم من حکم کن … که تو از اولیاء منی و تو را میزان حق قرار دادم ، هر کس تو را دوست دارد به بهشت می برم و از عذاب سخت نجات می دهم و او از دوستان خاص من است … .»

بالاخره در قرن هفتم نوبت به مولوی و دیگران می رسد که شعار انا الحق حلاج را با حرارتی بیشتر تکرار کنند. مولوی می گوید :

از شربت اللهی و زجام انا الحقی   ، هریک به قدح خوردند ،    من با خم و قنینه  [1]

یا :  این هیکل آدم است روپوش         ما قبله جمله سجده هائیم  [2]

و سلطان ولد ، فرزند و تربیت شده مولوی و شمس ، در حالی که مقام صوفیانه پدرش را با مقام حلاج مقایسه می کند ، مدعی می شود که مقام پدرش چنان از مقام حلاج بالاتر است که اگر حلاج در زمان وی بود مولوی را به دار می زد :

اندر این دور اگر بدی منصور      حال ایشان شدی بر ایشان مستور

خصم گشتی و قصدشان کردی      در سیاست به بدارشان بردی [3]

 خودستایی مولوی خودستایی های مولوی خود ستایی 

همچنین به نقل مناقب العارفین ، سلطان ولد به مولوی می گوید : «اگر حلاج یک جمله انا الحق گفت ، اکنون از هر یک از بیت های شما انا الحق می بارد .»

در همان زمان که شمس و سپس مولوی نقش قطب و ولی اعظم و … را بازی می کردند در منطقه ای دیگر (مصر) اعجوبه ای از صوفیان سربرآورده و در آسمان خیال خود ، عرش و فرش و لوح و قلم و … را در می نوردد و از معراج صوفیانه خود سخن می گوید . این سخص که عمری کوتاه ولی ادعاهای بزرگ دارد ، ابراهیم دسوقی است . شعرانی نیز تجلیل فراوانی از وی می کند . در بخشی از رجزخوانی های ابراهیم دسوقی آمده است :

«انا موسی (علیه السلام) فی مناجاته ، انا علی رضی الله عنه فی حملاته! ، انا کل ولی فی الارض خلعته بیدی البس مهم من شئت . انا فی السماء شاهدت ربی و علی الکرسی حاطبته ، انا بیدی ابواب النار غلقتها و بیدی جنة الفردوس فتحتها … !» [4]

دسوقی در این جملات و به عبارت بهتر شطحیات (که در نشئه صوفیانه از او صادر شده) می گوید : منم موسی (علیه السلام) در مناجاتش ! منم علی رضی الله عنه در حمله هایش! منم که لباس ولایت بر اولیاء ، در زمین پوشاندم ! من در آسمان خدا را دیدم و بر کرسی با او سخن گفتم .[5]

اما سخنان کبریائی و بلندپروازانه صوفیان ، همچنین مسئله فناء (حلول و اتحاد) رشته درازی در مکتب و تاریخ تصوف دارد . بنابراین روشن است که چرا مولوی ، مثنوی و اصولا سخنان خود را اصول اصول اصول دین و برهان الله الازهر و دور از هر گونه خطا و هم طراز قرآن می داند ! از آنجا که مولوی خود را شیخ و قطب واصل می دانسته[6] و شمس نیز به او می گفته : اکنون در عالم قطب تو هستی [7] ، به خود اجازه می داده که چنین ادعاهایی کند .

همین دیدگاه است که سنائی را نیز بر آن می دارد که سروده خود را (که مورد علاقه مولوی است) به طور ضمنی ، قرآن فارسی بنامد . [8]

برخی از مریدان وی نیز ، ادعاهای مذکور را باور کرده و مثنوی را بدون توجه به اشتباهات بسیار آن ، ترویج می نمایند .

سلطان ولد – فرزند مولوی – تربیت یافته شمس و مولوی درباره پدر می گوید :

نامَد اندر جهان چو مولانا             آشکار و نهان چو مولانا

در پایان لازم به ذکر است که مولوی به اندازه یک صدم از ستایش و تعریفی که از شمس تبریزی کرده ، درباره چهره های درخشان اهل بیت علیهم السلام و وسائط فیض الهی ، سخنی به زبان نیاورده است ! این در حالی است که بسیاری از صوفیان اهل سنت ، نام ایشان علیهم السلام را در کتب خود ذکر نموده اند .


[1] قِنینَه : آوندی که در آن شراب پر کنند ، مانند شیشه و صراحی (فرهنگ معین). ضمنا این دو بیت را رساله سپهسالار از مولوی نقل کرده است .

[2]  مولوی ، دیوان شمس ، غزلیات ، غزل شماره ۱۵۷۶

[3] ولدنامه ص 198

[4] طبقات شعرانی ، ج1 ، ص 181

[5] توجه خوانندگان محترم را به روایتی از امام رضا علیه السلام در این زمینه جلب می کنیم :

محمد بن قولویه قمی از سعد بن عبدالله اشعری از محمد بن عیسی از یونس بن عبدالرحمان نقل کرده است که از مردی از فرقه طیاره شنیدم که برای امام رضا علیه السلام این حکایت را از یونس بن ظبیان نقل کرد. یونس گفت: در یکی از شب‌ها من در طواف بودم. ناگهان ندایی از بالای سرم شنیده شد که می‌گفت: ای یونس! اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوة لذکری. ای یونس من خداوند هستم، هیچ خدایی جز من نیست، من را عبادت کن و برای یاد من نماز بگذار. من سرم را بلند کردم، در همان حال جبرئیل را دیدم. ناگهان امام رضا (علیه السلام) خشمگین شد، به طوری که نتوانست خود را نگاه دارد (لم یملک نفسه) سپس به این مرد گفت: از پیش من برو، خداوند تو را و کسی که این حکایت را برای تو نقل کرده، لعنت کند. خداوند یونس بن ظبیان را هم لعنت کند. هزار لعنت که بعد از هر کدام هزار لعنت دیگر باشد، لعنتی که هر کدام تو را تا قعر جهنم می‌رساند. بدان، آنکه او را ندا داده کسی جز شیطان نبوده است. اما یونس بن ظبیان هم با ابوالخطاب در بدترین عذاب‌ها با همدیگر هستند، به همراه دوستانشان، با همان شیطان، با فرعون و آل فرعون. این را من از پدرم (درباره او شنیدم). یونس بن عبدالرحمان گوید: این مرد برخاسته بیرون رفت. هنوز ده قدم از در دور نشده بود که افتاد و غش کرد و جنازه‌اش را بردند. رجال ‏الکشی ص : 364

[6] اینگونه سخنان مولوی در مناقب العارفین افلاکی فراوان به چشم می خورد.

[7] مقالات شمس تبریزی ، ص 239

[8] سرّ نی ، ص 34