نوشته‌ها

    + افزایش اندازه | - کاهش اندازه

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

اشعار فوق العاده عرفانی و ملکوتی مولوی در مثنوی و دیوان شمس-قسمت دوم-عقاید ناب!

اشعار فوق العاده عرفانی و ملکوتی مولوی در مثنوی و دیوان شمس/قسمت دوم/عقاید ناب!

 

یکی از کسانی که ارادت خاصی به خلفای ثلاثه داشته و آن را بارها و بارها در اشعارش انعکاس داده ، مولوی است و متاسفانه به عنوان عارف و ولی خدا! در جامعه ما معرفی می شود. او در برخی اشعارش حتی مقام آنها را از حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب علیه السلام بالاتر می داند!

 

توجه شما را به نمونه هایی از این اشعار جلب می کنیم :

 

چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق****** دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد

(دیوان شمس غزل شماره ۹۰۱)

 

 عاشقانی که باخبر میرند******پیش معشوق چون شکر میرند

از الست آب زندگی خوردند******لاجرم شیوه دگر میرند

و انک اخلاق مصطفی جویند******چون ابوبکر و چون عمر میرند

(دیوان شمس غزل شماره ۹۷۲)

  

ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو******چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو

بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو******عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو

پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می‌کند******گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو

(دیوان شمس غزل شماره ۲۱۳۶)

 

 در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم******اما چو به گفت آییم یاری من و یاری تو

چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری******زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو

(دیوان شمس غزل شماره ۲۱۷۳)

  

امروز مستان را نگر در مست ما آویخته******افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته

هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان******کو در سخا آویخته کو در صفا آویخته

باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شده******صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته

این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سری******و آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته

آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شده******وین بحری نوآشنا در آشنا آویخته

(دیوان شمس غزل شماره ۲۲۷۵)

 

 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده******رو با دگران کرده ما را نگران کرده

با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری******کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده

زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد******جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده

(دیوان شمس غزل شماره ۲۳۲۶)

 

 چشم احمد بر ابوبکری زده******او ز یک تصدیق صدیق آمده

گفت من شه را پذیرا چون شوم******بی بهانه سوی او من چون روم

نسبتی باید مرا یا حیلتی******هیچ پیشه راست شد بی‌آلتی

همچو مجنونی که بشنید از یکی******که مرض آمد به لیلی اندکی

گفت آوه بی بهانه چون روم******ور بمانم از عیادت چون شوم

(مثنوی معنوی دفتر اول بخش ۱۲۸)

  

قصهٔ عثمان که بر منبر برفت******چون خلافت یافت بشتابید تفت

منبر مهتر که سه‌پایه بدست******رفت بوبکر و دوم پایه نشست

بر سوم پایه عمر در دور خویش******از برای حرمت اسلام و کیش

دور عثمان آمد او بالای تخت******بر شد و بنشست آن محمودبخت

پس سؤالش کرد شخصی بوالفضول******که آن دو ننشستند بر جای رسول

پس تو چون جستی ازیشان برتری******چون برتبت تو ازیشان کمتری

گفت اگر پایهٔ سوم را بسپرم******وهم آید که مثال عمرم

بر دوم پایه شوم من جای‌جو******گویی بوبکرست و این هم مثل او

هست این بالا مقام مصطفی******وهم مثلی نیست با آن شه مرا

بعد از آن بر جای خطبه آن ودود******تا به قرب عصر لب‌خاموش بود

سخت خوش مستی ولی ای بوالحسن******پاره‌ای راهست تا بینا شدن

(مثنوی معنوی دفتر چهارم  بخش ۱۹ – قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله)

 

 هرکه خواهد که ببیند بر زمین******مرده‌ای را می‌رود ظاهر چنین

مر ابوبکر تقی را گو ببین******شد ز صدیقی امیرالمحشرین

اندرین نشات نگر صدیق را******تا به حشر افزون کنی تصدیق را

(مثنوی معنوی دفتر ششم بخش ۲۲)

 

 هرکس کسکی دارد و هرکس یاری******هرکس هنری دارد و هرکس کاری

مائیم و خیال یار و این گوشهٔ دل******چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری

(دیوان شمس رباعی شماره ۱۹۸۶)

 

طه و گلگونه غیب است کز او******زعفرانی رخ عشاق چو عناب شدست

چند عثمان پر از شرم که از مستی او******چون عمر شرم شکن گشته و خطاب شدست

(دیوان شمس غزل شماره ۴۱۵)

  

یک دست جام باده و یک دست جعد یار******رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار******دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

(دیوان شمس غزل شماره ۴۴۱)

  

چو خورشید آدمی زربفت پوشد******چو آن مه روی زرافشان درآمد

بزن دست و بگو ای مطرب عشق******که آن سرفتنه پاکوبان درآمد

اگر دی رفت باقی باد امروز******وگر عمر بشد عثمان درآمد

همه عمر گذشته بازآید******چو این اقبال جاویدان درآمد

(دیوان شمس غزل شماره ۶۶۸)

  

سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو******چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو

چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است******و آن دگر را که رئیس است نگویم تو بگو

(دیوان شمس غزل شماره ۲۲۲۲)

  

چون محمد یافت آن ملک و نعیم******قرص مه را کرد او در دم دو نیم

چون ابوبکر آیت توفیق شد******با چنان شه صاحب و صدیق شد

چون عمر شیدای آن معشوق شد******حق و باطل را چو دل فاروق شد

چونک عثمان آن عیان را عین گشت******نور فایض بود و ذی النورین گشت

چون ز رویش مرتضی شد درفشان******گشت او شیر خدا در مرج جان

چون جنید از جند او دید آن مدد******خود مقاماتش فزون شد از عدد

بایزید اندر مزیدش راه دید******نام قطب العارفین از حق شنید

چونک کرخی کرخ او را شد حرس******شد خلیفهٔ عشق و ربانی نفس

 پور ادهم مرکب آن سو راند شاد******گشت او سلطان سلطانان داد

وان شقیق از شق آن راه شگرف******گشت او خورشید رای و تیز طرف

چون ابوبکر از محمد برد بو******گفت هذا لیس وجه کاذب

چون نبد بوجهل از اصحاب درد******دید صد شق قمر باور نکرد

آینهٔ دل صاف باید تا درو******وا شناسی صورت زشت از نکو

(مثنوی معنوی دفتر دوم بخش ۲۳)

 

همانطور که در ابیات فوق ملاحظه میفرمایید خلفای جور با القاب  صدیق ، فاروق و ذی النورین خطاب شده اند که حاکی از مقامات معنوی بالاست!! اما به دریای علم و حکمت نبوی و باب الله ، حضرت امیر المومنین علی علیه السلام لقب شیر خدا داده شده است که فقط تداعی کننده فردی شجاع  و جنگجو است!

  

همچنین مولوی خلیفه ی دومی را که فریاد میزد: “تمامی مردمان از عمر داناترند، حتی زنان پرده ‏نشین!” ـ “سایه خداوند” و “معلم علوم و معارف” مى‏ داند، اما خزینه علم خداوند، و بابِ علم پیامبر صلوات اللّه‏ علیهما و آلهما را تنها پهلوانی مى‏ شمارد که (نعوذ بالله ) جاهل! و در معرض نفاق!! بوده، و محتاج راهنمایی عاقلان وپیران راه مى‏ باشد!! او در اشعارش مى‏ گوید: 

گفت پیغمبر  علـی را کای على‌              شیر حقى، پهلوان پر دلی‌

لیک بر شیری مکن هم اعتمید‌                اندر آ در سایه نخل امید‌

اندر آ در سایه آن عاقلى‌                       کش نداند بُرد از ره ناقلی‌

ظل او اندر زمین چون کوه قاف‌               روح او سیمرغ بس عالی طواف‌

گر بگویم تا قیامت نعت او‌                      هیچ آن را مقطع و غایت مجو‌

چون گرفتت پیر، هین تسلیم شو‌           همچو موسی زیر حکم خضر رو‌

صبر کن بر کار خضری بی نفاق‌              تا نگوید خضر رو هذا فراق‌

چون گزیدی پیر نازکدل مباش‌                سست و ریزنده چو آب وگل مباش‌

(مثنوى، تصحیح: استعلامى، محمد، دفتر یکم، ۲۹۷۲).

  

همو نیز، وجودِ آن “ایمانِ مجسم” و “حقِ مطلق” را مبتلا به هوا و هوس مى‏ داند، و مى‏ سراید:

چون خدو انداختی در روی من‌              نفس جنبید و تبه شد خوی من‌

نیم بهر حق شد و نیمی هوا‌               شرک اندر کار حق نبود روا‌

یعنی نعوذ بالله حضرت در آن لحظه دچار شرک(خفی) شده اند!