ست.

تا آنجا كه قرآن مقام خشيت را كه مهمترين مراحل عرفان است منحصر به علماء و اهل دانش مى شمرد (إِنَّمَا يَخْشَى اللهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ)(1) و مشاهده آيات عظمت حق را در پهنه آسمان و زمين مخصوص «اولوالالباب» و انديشمندان مى داند.(2)

در حديث معروفى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم كه: معرفت خداوند از طريق علم حاصل مى شود و اطاعت و بندگى خدا نيز از همين طريق صورت مى گيرد، حيات دلها در علم است و نور بصيرت زائيده آن است:«ان العلم حيات القولب من الجهل و نور الابصار من العمى... و بالعلم يطاع اللّه و يعبد و بالعلم يعرف اللّه و يوحد»: «با علم اطاعت خدا مى شود و با علم معرفت پروردگار و توحيد حاصل مى گردد.(3)

اصولا عرفان صحيح راهى جز علم و آگاهى ندارد، و به همين دليل يك فريضه بزرگ الهى شمرده شده كه حديث: «طلب العلم فريضة» شاهد گوياى آن است.(4)

و كمال دين در علم شمرده شده: «قال اميرالمؤمنين على(عليه السلام) اعلموا ان كمال الدين طلب العلم و العمل به».(5)

آنها كه علم را سدّ راه سلوك الى اللّه مى شمرند، و كتاب و دفتر و قلم و دوات نزد آنها موجوداتى ممنوع و قاچاق محسوب مى شود مصداق بارز حديث امام صادق(عليه السلام) هستند كه مى فرمايد: «العامل على غير بصيرة كالسائر على غير الطبق لا يزيده سرعة السير الابعدا».(6)

كسى كه بدون آگاهى عمل كند مانند مسافرى است كه از بيراهه مى رود، هر قدر سريعتر در مسير خود راه برود از مقصد اصلى دورتر مى شود و به فرموده پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله): خرابى كار چنين افرادى از اصلاحشان بيشتر است «من عمل على غير علم كان ما يفد اكثر مما يصلح».(7)

دوّمـ عرفان التقاطى، حريم احكام اسلامى را مى شكند.

در عرفان اسلامى احكامى كه از قرآن و سنت به دست آمده كاملا محترم است، و يا به تعبير ديگر رعايت اصول و احكام شريعت گام اول براى سير و سلوك است، و سالكان طريقت هرگز به خود اجازه نمى دهند كه براى وصول به حقيقت كمترين تخطى و انحرافى از احكام شريعت پيدا كنند، در حالى كه در عرفان التقاطى (تصوف) اين معنى نه تنها مجاز شناخته شده، بلكه احياناً مورد توصيه نيز قرار گرفته، و به عنوان يك الگو مطرح شده است.

نمونه هاى روشن اين معنى را در كتاب احياء العلوم به نقل از مشايخ تصوف و عرفان مى توان يافت، و شايد همان سبب شده است كه بعضى از دانشمندان معروف اهل سنت مانند ابوالفرج ابن الجوزى الحنبلى كه به گفته مرحوم محدّت قمى يد طولانى در تفسير و حديث و وعظ و ساير علوم اسلامى داشته، كتابى به نام اعلام الاحياء باغلاط الاحياء نوشته و قسمتى از اين گونه انحرافات را بر او خرده گرفته، و در كتاب ديگرى بنام تلبيس ابليس قسمتهايى از كتاب احياء العلوم را با ذكر اسناد و مدارك مورد انتقاد شديد قرار داده است كه قسمتهايى از آن را به عنوان شاهدى براى موضوع مورد بحث در اينجا مى آوريم.(8)

ابو حامد غزالى مى گويد:

1ـ يكى از شويخ در آغاز كار چون از شب خيزى كسل مى شد بر خود الزام كرد كه شب را تا به صبح روى سر بايستد! تا اينكه نفس او از روى رغبت و ميل به شب خيزى مبادرت كند!

2ـ ديگرى براى اينكه دوستى مال را از دل بيرون كند تمام اموالش را افروخته و در دريا ريخت زيرا مى ترسيد اگر به مردم ببخشد گرفتار ريا شود!

3ـ ديگرى به منظور عادت كردن به حلم و بردبارى كسى را استخدام كرده بود كه در ميان اجتاماعات او را به باد فحش و دشنام بگيرد!

ابوالفرج پس از نقل اين داستانهاى عجيب، مى نويسد: تعجّب من از ابو حامد عزالى بيشتر است تا از كسانى كه اين اعمال خلاف را انجام مى دادند، زيرا او پس از نقل اين داستانها نه تنها هيچگونه مذمتى از آنها نكرده، بلكه اين حكايات را براى تعليم و تربيت ديگران بيان كرده است!

آيا جايز است كسى شب را تا به صبح روى سر بايستد تا خون به صورتش باز گردد و توليد بيماريهاى خطرناك كند؟

مطابق كدام قانون مى توان اموال را به دريا ريخت با آنكه پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از اتلاف مال نهى كرده است؟

آيا بدون جهت دشنام و فحش به مسلمان دادن جائز است؟ و آيا استخدام مسلمانى براى اين عمل زشت روا است؟

او در پايان اين سخن مى گويد: ابوحامد فقه را به تصوّف بسيار ارزان فروخته است!

4ـ داستان لص حمام (دزد گرمابه) يكى ديگر از داستانهائى است كه غزالى از يكى از شيوخ به نام «ابن كزينى» نقل مى كند كه: من زمانى وارد يكى از مناطق شدم و در آنجا حسن سابقه اى پيدا كردم و به خوبى و درستكارى معروف شدم. براى نجات از اين حس شهرت روزى به گرمابه اى رفتم و لباس گرانبهائى را دزديده، و زير لباسهاى كهنه و مندرس خود پوشيدم، از گرمابه خارج شدم آهسته راه مى رفتم، مردم دويدند مرا گرفته و جامه هاى كهنه را ازمن بركندند، و آن لباسهاى پر قيمت را بيرون آوردند، پس از اين واقعه در ميان مردم به دزد حمام مشهور شدم و به اين وسيله نفس من راحت شد!!

غزالى پس از نقل اين حكايت مى گويد اين گونه خودشان را رياضت مى دادند تا از توجه مردم و نفس راحت شوند، و اى بسا «اهل حال»! اين گونه كارهائى كه بر خلاف دستور فقه است براى اصلاح قلب مرتكب مى شدند و بعداً اين تقصير صورى! را جبران مى كردند، همانگونه كه آن مرد در حمام كرد! ابوالفرج ابن الجوزى پس از نقل اين سخنان مى گويد: سبحان اللّه چه كسى غزالى را از دايره فقاهت بيرون كرد و به تأليف اين كتاب وادار نمود؟!

تعجّب در اين است كه تنها به نقل آنها قناعت نمى كند، بلكه از آنها مدح و تمجيد كرده، و صاحبانش را اهل حال مى نامد!

چه حالى از اين بدتر كه شخص صلاح و درستى خود را از در مخالفت با دستورات شرع بداند؟!

آيا هيچ راه صحيحى براى اصلاح قلب نبود كه به اينگونه امور بپردازند؟ و آيا روا است كه مسلمان نام دزد را بر خود بگذارد و خودش را سارق معرفى كند؟

آيا جايز است در اموال مردم بدون جلب رضاى صاحبانش تصرف كند؟ با آنكه «احمد» و «شافعى» (پيشواى غزالى) تصريح كرده اند اگر كسى جامه اى كه نگهبان بر آن است از حمام بدزدد بايد دست او را قطع كرد (پايان سخنان ابوالفر ابن الجوزى).(9)

وجود اين گونه تضادها در يك مكتب التقاطى عجيب نيست; از يك سو سخن از اسلام در ميان است، و از سوى ديگر تعليمات وارداتى غير اسلامى ايجاب مى كند كه اين سدّها شكسته شود و راه به سوى هدفى كه دارند باز گردد.

آيا ممكن است شكستن حريم احكام مسلم اسلامى، آن هم به اين صورت زننده و غير منطقى، حمل بر آزادنگرى و آزادانديشى شود؟ مگر يك فرد مسلمان مى تواند در برابر احكام خدا و در جهت مخالف آن آزاد باشد؟

سوّمـ عرفان التقاطى بنيان گذار «تفسير به رأى» است.

در عرفان اسلامى همه جا سخن از محتواى وحى و تعليمات قرآن و سنت است، و يك مرد عارف مسلمان هرگز به خود اجازه نمى دهد افكار خود را بر قرآن و سنت تحميل كند، و آن را به آن گونه كه ميل و خواست او است، تفسير كند.

او در تفسير آيات و روايات معتبر اسلامى ضوابطى را رعايت مى كند كه با قواعد ادبى و مفاهيم لغوى و قرائن حاليه و مقاليه 