ه با هم در راه تحصيل آن كوشش مى نمايند.

1.. «صوفى» هيچ عقيده اى را غلط نمى شمارد و اختلاف مذاهب را اختلاف در رنگ و صورت مى شمارد و صلح كل مى طلبد. خوش بينى و مسرت را نمى خواهد و شور و حال عارف كامل و صوفى پخته مثل جلال الدين رومى و عطار كه از خلال هر سطرى از نوشته هاى آنها آشكار است از اينجا ناشى است! صوفى چون به اين حال برسد در حالت «استواء» است! يعنى در آن حال ديگر سايه ندارد و به هيچ چيز تمايل خاصى ندارد بلكه همه چيز براى او مساوى است! و همه را به يك نسبت دوست دارد. تمام فرق و مذاهب و فلسفه ها در چشم عارف در حكم نردبان است كه به مدد آن مى خواهد بالا برود; همينكه بالا رفت با نردبان كارى ندارد و بدون دلبستگى و علاقه و تعصب آن را رها مى كند (تاريخ تصوف در ايران، صفحه 429). 
باز دكتر غنى مى گويد: «در نظر عارف كامل، اديان و مذاهب يكسانند! و براى هيچ يك ترجيحى قائل نيست يعنى ديانت اسلام با بت پرستى يكسان است و «كعبه» و «ميخانه» و «صمد» و «صنم» يكى است! و صوفى پخته هيچ وقت ناظر به اين نيست كه انسان پيرو چه مذهبى است يا صورت عبادت او چيست؟ زيرا به عقيده عارف، مسجد واقعى صاف و پاك است و خدا را فقط در قلب پاك بايد پرستش كرد! (همان كتاب، صفحه 426). 
در نظر صوفيه حق و باطل، كفر و ايمان، فرعون و موسى(عليه السلام)، ابليس و آدم(عليه السلام) و حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) و معاويه، اسلام و بت پرستى، مسجد و بتخانه يكسان است! آنها به همه چيز عالم عشق مىورزند و مرام آنها صلح كل است! و لذا مقابله ميان ابليس و محمد(صلى الله عليه وآله) كه د رسخنان عين القضاة همچون مقابله دو وجه متلازم و متخالف يك حقيقت مطرح است. «روزبهان بقلى» اين مجمل را به تفصيل بيشتر باز گفته است: او (ابليس) آنجا رئيس ملائكه بود و سيد گفته است (محمد(صلى الله عليه وآله)) اينجا رئيس بنى آدم و چنانچه مهتر(عليه السلام) خازن لطفيات ازليات بود، ابليس خازن قهريات ابديات بود، سبب لطفيات شد، كثيف سبب قهريات گويى دو صفت بودند از حق قهراً و لطفاً «يضل من يشاء و يهدى من يشاء» (شرح شطحيات، صفحه 510). 
«عين القضاة حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) را مظهر جمال، و ابليس را مظهر جلال ذات حق مى شمرد» (تمهيدات، صفحه 73) و در جاى ديگر مى گويد: «امّا هرگز دانسته اى كه خدا را دو نام است يكى الرّحمن الرّحيم و ديگرى الجبار المتكبر؟ از صفت جباريت ابليس را در وجود آورد، و از صفت رحمانيت محمد(صلى الله عليه وآله) را پس صفت رحمت غذاى احمد، و صفت قهر غذاى ابليس»(همان مدرك).
«اين تقابل ميان اسماء جلالى و جمالى در آراء عرفانى ابن عربى و پيروان او هم ديده مى شود و يكى از مهمترين مباحث نظرى آن مكتب است، در آنجا هم ابليس مظهر اسماء جلالى و صفات مهر و غضب و اختلال است»!
حلاج مى گويد: «ما صحت الفتوة الا الاحمد و ابليس» و نيز مى گويد: «عشق الهى را بر دو قسمت كردند نيمى جوانمردى برگرفت و نيمى جوانمرد ديگر!... احمد ذره اى عشق بر موحدان پخش كرد، كافر و بت پرست آمدند» سپس مى افزايد: «آنچه بت پرستان ديدند، در بت پرستى اگر تو نيز ببينى، بت پرست شوى و هفتاد و دو مذهب جمله منازل راه خدا آمد» (تمهيدات، صفحه 284 ـ 285)
در جاى ديگر مى گويد:«ابليس دعوت مى كند از او، مصطفى دعوت مى كند بدو!» (همان مدرك، صفحه 288).
«كناه ابليس عشق او به خدا بود، و گناه مصطفى عشق خدا به او! اما گناه مصطفى، كه عشق خدا به او بود همان «امانت» ربانى است كه بر آدم و آدم صفتان بخش كردند، ظلومى و جهولى آدم اشاره به آن است (تمهيدات، صفحه 229).
از نور محمد(صلى الله عليه وآله) ايمان خيزد، و از نور ابليس كفر و خذلان خيزد، اما گوهر محمد(صلى الله عليه وآله) و گوهر ابليس هر دو از آفتاب نوراللّه سيراب شوند»!(صفحه 186).
نور محمد(صلى الله عليه وآله) از نور جمال است و نور ابليس از نور جلال، آفتاب نور محمدى است كه از مشرق ازلى طلوع كرده، و ماهتاب نور سياه ابليس است كه مغرب ابدى بيرون مى رود، اما اين دو نفر كه از مشرق تا مغرب و از عرش تا ثرى از هم دورند، در عالمى ديگر كه در آن صبح و شامى نيست، دو وجه جلالى و جمالى يك نوراند (همان مدرك، صفحه 126).
البته اين گونه دفاع ستايش آميز از ابليس و توجيه عصيان او گرچه بسيار تند و گستاخانه است ولى در حقيقت برگشت آن به همان مذهب و مشربى است كه گروه صوفيه درباره كل عالم دارند و به مقتضاى اين مشرب به همه چيز عالم عشق مىورزند و مرام آنها صلح كل است. اين كلمات كه از نظر موحدان و آشنايان به قرآن و اسلام به هذيان شبيه تر است تا به واقعيت، نشان مى دهد كه اين گروه چه خطر عظيمى براى اديان الهى مخصوصاً اسلام دارند. 
اصولا مفهوم اين گفته ها نفى تمام نفاهيم قرآنى و پذيرش همه انحرافات و آلودگى ها است (نعوذ بالله من هذا الاعوجاج!).نويسنده مزبور تحت عنوان «ملامتيه» در افشانيهاى فراوانى كرده است از جمله اين كه مى نويسد: يك دسته از صوفيها به نام «ملامتيه» معروفند، مطالعه حالات اين طايفه و آشنايى با اخلاق و عادات آنها انسان را به ياد فلاسفه كلبيّون يونان مى اندازد «ديوجانس» فيلسوف رند لاأبالى معروف از رؤساى اين طايفه است، ايشان در رندى و لاأباليگرى و بى اعتناعى به ظواهر شرع و پشت پا زدن به آداب و عادات معروفند....

تا آنجا كه مى گويد: در بين طايفه ملامتيه مردمان متين، وارسته و صاحبدل و با شهامتى بوده اند، كه از شهرت يافتن به خوبى و زهد و ورع گريزان بوده و مى خواسته اند به عدم تقوى و ميخوارگى و بى اعتنائى به ظواهر شرع معروف شوند كه از راه سير و سلوك خود و زندگى درونى صوفيانه باز نمانند!

درست در اين منطق دقّت كنيد و سپس آن را با دستوراتى كه اسلام مى دهد مقايسه نمائيد; با يك مطالعه اجمالى در متون دستورات اسلامى روشن مى شود كه يك اجتماع واقعى اسلامى بر اساس حسن ظن افراد به يكديگر بنا مى شود و بدبينى و گمان بد درباره مسلمانان در نظر اسلام فوق العاده ناپسند است; زيرا رشته اتحاد اجتماعات را پاره مى كند. آنچه باعث حسن ظن و خوش بينى مى شود مورد توجه اسلام است و آنچه باعث بدبينى و كشف سر مى گردد قدغن است. با اين حال اينها معتقداند بايد كارى كرد كه مردم به انسان بدبين شوند تا به سير معنوى و باطنى نايل گردد! بايد به ظواهر شرع پشت پا زد و لاأبالى بود تا حقيقت را پيدا كرد!!(1) و در اينجا نقد كتاب چهل مقاله را پايان مى دهيم.


1.. ملامتيه طايفه اى بوده اند از صوفيه كه در قرن سوّم هجرى و بعد از آن در خراسان شهرت داشته اند به سبب اختلاف مشربى كه آنها با غالب صوفيه عصر خويش داشته اند عنوان ملامتى يك چند در مقابل صوفى به كار مى رفته است; ملامتيه در طريقت خويش معتقد بوده اند كه عبوديت را بايد به خداوند اختصاص داد; از اين رو در اين مقام بايد كه سالك نه عمل خود را پيش چشم آورد، نه عمل و نظر مخلوق را ملاحظه كند و بدگمانى در حق نفس را اولين قدم حسن ظن به حق كه اصل معرفت است بداند; از اين جهت ملامتيه در اخلاق و معاملات عمداً سعى مى ك