اوانى در بين اعضاى رهروان طريقت پديد مى آورد، زيرا هر گروه تحت رهبرى شيخى مسيرى را دنبال مى كرد، و در نتيجه در مسلك تصوف، طبقات و طريقه هاى متعددى به وجود مى آمد. 
«ماسينيون» خاورشناس فرانسوى تحت عنوان «طريقه» تعداد بسيارى از سلسله هاى صوفيان را نام مى برد (تاريخ خانقاه در ايران، صفحه 489).
همچنين «مونتگمرى» درباره سلسله هاى صوفيان مى نويسد: «طبق ليستى كه اخيراً تهيه شده، شماره طرائق به دويست طريقه بالغ مى شود و هر دسته اى از آن نيز شامل شاخه مستقلى مى گردد (نقل از همان كتاب).
شيخ احمد جام (536هـ) با توجه به حديث 72 فرقه اسلامى و مُصاب بودن يكى از آنها مى گويد: يك قوم از صوفيان و درويشان بر راه راست اند كه بر سنت رسول اند ديگر همه بر هيچ چيز نيند (انس التائبين، تأليف ژنده بيل صفحه 216 ـ 217). 
يكى از علتهاى مهم درگيرى مشايخ، مسئله رقابت آنان با يكديگر، و جلب اعتماد مردم و جذب مريدان بود. اگر «شيخى» به جايى وارد مى شد، «شيخ محلى» با او از در مخالفت وارد مى شد و مى كوشيد تا او را از آنجا براند و حوزه شخصى و ميراثى خود را همچنان حفظ كند. 
«محمد بن منور» اين چنين درگيريها را به سگ غريبى همانند مى كند كه در ميان سگان كوى قرار گرفته باشد (اسرارالتوحيد، صفحه 220) يا آنكه مرغى بخواهد دانه اى را از پيش مرغان ديگر برچيند (همان كتاب، صفحه 184).
به تعبير مولوى به سر بردن دو رهبر در يك جا ممكن نبود، زيرا: «دو ولى خدا! همچون دو شيراند و در يك موضع نگنجند»! (مناقب العارفين جلد 2، صفحه 714).
«عبدالرحمن جامى» (898هـ) درباره «ژنده بيل» (536هـ) مى نويسد: «خواجه مودود چشتى» با مريدان بيامد تا شيخ الاسلام ژنده بيل را از جام آمده بود و به ارشاد مردم مى پرداخت از ولايت هرات بيرون كند، يا او را به قيل آرد (نفحات الانس صفحه 327).
با همه اينها، صوفيها مى گويند: ما پشت پا به هر تحزب و تعصب و فرقه بازى زده ايم و از قيل و قال مدرسه و جنگ هفتاد و دو ملت بر كناريم سختگيرى و تعصب خامى است و خامى نشانه كفر است! (و راستى چه مضحك است!).
3.. جلال الدين مولوى درباره صوفى نمايان عصر خود مى گويد: 
صوفى آن باشد كه شد صفوت طلب *** نه لباس صوف و خياطى و دب
صوفى گشته به پيش اين لئام *** الخياطة و اللواطة و السلام! (مثنوى دفتر پنجم، صفحه 838).از آنجا كه پنج موضوع زير از موضوعاتى است كه تقريباً مربوط به عموم فرقه هاى آنها است لازم است مورد بحث هاى جداگانه قرار گيرد:

1ـ عقل و عشق

2ـ كشف و شهود و رؤيا

3ـ رياضت

4ـ تأويل و تفسير به رأى

5ـ قطب ـ شيخ ـ مرشد

و قبل از شروع به اين بحث ها تاريخچه اجمالى و مختصرى براى تصوف ذكر شده است تا خواننده با بصيرت بيشترى وارد مطلب شود: ضمناً در اينجا به قسمتى از مدارك سخنانى كه در اين كتاب از «صوفيّه» (بواسطه يا بلاواسطه) نقل شده و به آن استشهاد نموده ايم اشاره مى شود:

نام كتاب       مؤلف

1ـ احياء العلوم      ابو حامد محمد بن محمد غزالى (متوفى 505هـ)

2ـ تذكرة الاولياء      شيخ عطار (627هـ)

3ـ فتوحات مكّيه      محى الدين عربى (638)

4ـ مثنوى       جلال الدين مولوى (متوفى 672)

5- نفحات الانس        شيخ جامى (898 هـ)

6- گلشن راز        شيخ محمود شبسترى (720 هـ)

7- فصوص الحكم        محى الدين عربى (638 هـ)

8- شرح فصوص الحكم        قيصرى (751)

9- رياض السياحه        حاج زين العابدين شيروانى

10- استوارنامه

11- اسرار التوحيد       شيخ ابوسعيد (440)

12- تاريخ تصوف       دكتر قاسم غنى

13- طباشير الحكمه        ميرزا ابوالقاسم ذهبى

14- التحفة العباسية       شيخ محمد على سبزوارى(لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِوْلِي الاَْلْبَابِ)(1)

پيش از اين اشاره اى به چونگى پيدايش تصوف و نفوذ آن در جهان اسلام داشتيم ولى لازم است اين مسئله به طور گسترده ترى مورد توجه قرار گيرد:

به طورى كه مورخين نقل كرده اند پيش از ظهور اسلام، بلكه از ميلاد حضرت مسيح(عليه السلام) جمعى بودند كه خود را به عنوان «عشاق جمال الله» و «الواصل الى الله» معرفى مى كردند، ولى از آغاز پيدايش آنها اطلاع كاملى در دست نيست، چنانكه اساسا معلوم نيست كه اين مسلك از كدام يك از نقاط جهان سرچشمه گرفته است بعضى معتقداند كه از هندوستان، و بعضى ديگر مبدأ نشو آن را شام و مصر مى دانند، اما در اين كه اين جمعيت قبل از ميلاد در جهان بوده اند شايد هيچ گفتگويى بين مورخين نباشد.

1.. سوره يوسف، آيه 111.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:34.txt">1</a><a class="text" href="w:text:35.txt">2</a></body></html>در قرن دوم هجرى، يعنى آن زمانى كه همت خلفاء بنى عباس بر نشر علوم ديگران و ترجمه آنها به زبان عربى، قرار گرفت و از اين رو افكار عمومى به جنب و جوش افتاد، و طبعا بازار مذاهب گوناگون رونق گرفت، يكى از مسلك هايى كه در ميان مسلمين جايگاهى براى خود باز كرد، همين مسلك «تصوف» بود و تدريجا بر اثر امورى كه ذكر آن در صفحات آينده خواهد آمد پيروانى پيدا كرد و مخصوصا در ميان اهل تسنن(1) پيروان زيادترى براى آن پيدا شد و بالاخره بساط خود را در ميان «اماميه» هم گسترده، و جمعى را به خود مشغول ساخت.

به شهادت پاره اى از اخبار، اولين كسى كه بذر اين مسلك را در سرزمين اسلام پاشيد، ابوهاشم كوفى(2) بود. در كتاب «حديقة الشيعه» از امام حسن عسكرى عليه السلام نقل شده كه فرمود: «انه كان فاسد العقيدة جدا و هو الذى ابتدع مذهبا يقال له «التصوف» و جعله مقرا لعقيدته الخبيثة»: «يعنى: او مردى بود فاسد العقيده و همان كسى است كه مذهبى به نام تصوف اختراع كرد و آن را قرارگاه عقيده ناپاك خود قرار داده است».

از جمله دلايلى كه پيدايش اين مسلك را در قرن دوم هجرى تأييد مى كند روايتى است كه در همان كتاب از امام صادق(عليه السلام) نقل شده: كه يكى از ياران آن حضرت به خدمتش عرضه داشت در ا ين ايام دسته اى پيدا شده اند به نام صوفيه، درباره آنها چه مى فرماييد؟! فرمود: ايشان دشمنان ما هستند كسانى كه به آنها تمايل پيدا كنند از ايشان خواهند بود و با آنها محشور مى شوند; و به همين زودى ها دسته اى از اظهار محبت كنندگان به ما، تمايل و شباهت به آنها پيدا مى كنند و خود را به القاب آنها ملقب مى نمايند و سخنان آنها را تأويل مى نمايند; كسانى كه مايل به آنها شوند از ما نيسند و ما از ايشان بيزاريم و آنهايى كه سخنان ايشان را رد و انكار نمايند مانند كسانى هستند كه در خدمت پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) با كفار نبرد كنند!»(3)

مؤيد ديگر براى اين سخن اين است كه آن احاديثى كه در مذمت صوفيه و انتقاد از روش آنان وارد شده،(4) نوعا از حضرت امام صادق(عليه السلام) به بعد است.

مدرك اين روايت تنها كتاب «حديقة الشيعه» نيست بلكه مرحوم علامه مجلسى در جلد 11 و 15 و 17 بحارالانوار نيز رواياتى در اين موضوع نقل كرده ولى چون احاديثى كه در آن كتاب است شدت بيشترى دارد شايد بهمين مناسبت است كه طرفداران تصوف براى اين كه موقعيت خود را حفظ كنند به دست و پا افتاده و دو راه فرار پيدا كرده اند، گاهى مى گويند: اين اخبار در مذّمت صوفيه اهل تسنّن وارد شده، 