 زمانى مى گويند: كتاب «حديقة الشيعه» از مجعولات است و بيخود به مرحوم مقدس اردبيلى نسبت داده اند،(5) چون شخصيت آن بزرگوار در ميان شيعه به اندازه اى است كه كسى جرأت انكار شخص او را ندارد.

در بعضى از آن اخبار مخصوصاً تصريح شده كه اگر دوستداران ائمه(عليهم السلام) به آنها تمايل پيدا كنند ايشان از آنها بيزار خواهند بود، حتى در يكى از آنها دارد كه پس از آنكه امام هادى(عليه السلام) مذمّت فراوانى از جمعيت صوفيه كرد، يكى از ياران آن حضرت عرضه داشت: اگر چه آن صوفى معترف به حق شما باشد؟ حضرت مانند اشخاص خشمناك به او نگاه كرد و فرمودند: اين سخن را بگذار! كسى كه به حقوق ما معترف باشد راهى را كه سبب آزردن ما ميشود نمى پيمايد! تا آنجا كه مى فرمايد: «والصوفية كلّهم من مخالفينا و طريقتهم مغايرة لطريقتنا» «يعنى صوفيان همگى از مخالفين ما هستند و راه آنهااز راه ما جدا است».

از طرف ديگر جمعى ازدانشمندان كه عدّه اى از آنها صاحب تأليفات بسياراند و يك عمر سرو كار آنها با دانشمندان شيعه بوده، تصريح كرده اند كه كتاب «حديقة الشيعه» از تأليفات مرحوم مقدّس اردبيلى (قدس سره) است از جمله بزرگان زير هستند كه محدث قمى در جلد دوم سفينة البحار صفحه 57 نام برده است.

1ـ محدث بزرگوار مرحوم شيخ حرّ عاملى صاحب كتاب (وسائل الشيعه) متوفى سال 1104.

2ـ محدث فقيه، مرحوم شيخ يوسف بحرانى صاحب كتاب (حدائق) متوفى سال 1186.

3ـ مرحوم مولى محمد طاهر قمى (1098هـ).

4ـ عالم متبحر مرحوم ميرزا عبداللّه افندى صاحب كتاب «رياض العلماء» متوفى سال (1130هـ)

5ـ محدّث شهير مرحوم حاجى ميرزا حسين نورى صاحب كتاب «مستدرك الوسايل» متوفى سال (1320).

6ـ عالم ربانى مرحوم شيخ سليمان بن عبداللّه معروف به محقق بحرانى (1121هـ)

7ـ مرحوم شيخ عبداللّه حاج بن صالح نبى جمعه سماهيجى (1135هـ).

ضمناً خود مرحوم محدّث قمى اين سخن را تصديق كرده و در همان كتاب يكى از مصنفات مرحوم اردبيلى را همين كتاب مى شمارد.

از مطلب دور نشويم به طورى كه مورخّين تصريح كرده اند: قبل از زمان مذكور اسم و رسمى از تصوف و صوفى در ميان مسلمانان نبود;(6) و اگر احياناً لفظ «صوفى» در كلمات بعضى از پيشينيان ديده شود دليل بر وجود اين مسلك در صدر اسلام نمى شود، چون عرب اين لفظ را بر شخص «پشمينه پوش» اطلاق مى كند; مثلا: از حسن بصرى نقل كرده اند كه گفت: «رايت صوفيا فى الطواف واعطيته شيئا فلم ياخذه» يعنى: «مرد پشمينه پوشى را هنگام طواف ديدم و چيزى به او دادم نگرفت».

البته كسى نگفته است لفظ صوف و صوفى در زمان حضرت صادق(عليه السلام) پيدا شده و قبلا در بين عرب نبوده تا اين كه به اينگونه سخنان استدلال كنند، منظور اين است كه يك جمعيت خاص و يك دسته مخصوص كه به اين اسم معروف باشند در آن ايام نبوده اند و اين سخنى كه از حسن بصرى نقل شده كوچكترين دلالتى بر اين موضوع ندارد.(7)

بعضى احتمال داده اند كه لفظ «صوفى» در عصر اميرمؤمنان على(عليه السلام) متداول بوده و بر زهاد و عباد اطلاق مى شده است و اين نظريه را به روايتى كه در كتاب «غوالى اللئالى» از آن حضرت نقل شده تأييد كرده اند، در اين روايت مى خوانيم: «لفظ صوفى مركب از سه حرف است: صاد، واو، فاء، «صاد» بر سه پايه قرار دارد: «صدق و صبر و صفا»، «واو» هم به سه پايه قرار دارد: «ودّ، ورد، وفاء»، «فاء» هم بر سه پايه قرار دارد: «فرد و فقر و فناء»، كسى كه اين معانى در او موجود باشد صوفى است والا سگ كوفى بهتر است از هزار صوفى!» «والا الكلب الكوفى افضل من الف صوفى».

نويسنده دانشنامه پس از نقل اين روايت مى گويد حالا ما كار به صحت و سقم اين روايت نداريم. نگارنده گويد: آخر چرا كار نداريد؟ شما كه يك فصل طولانى درباره لفظ صوفى صحبت كرده ايد حالا كه نوبت به اولياء رسيد آسمان طپيد؟!

ولى ما براى روشن كردن حقيقت به صحت و سقم آن كار داريم... كتابى كه اين روايت از آن نقل شده يعنى «غوالى اللئالى» همان كتابى است كه مرحوم شيخ يوسف بحرانى كه از دانشمندان برجسته فقه و حديث است و به گفته مرحوم علامه بزرگ شيخ انصارى معمولا خرده گيرى در سند احاديث نمى كند، در احاديث اين كتاب اشكال كرده و درباره نويسنده آن چنين فرموده: «نسب صاحبه الى التّساهل فى نقل الاخبار و الاهمال و خلط غثها بسمينها و صحيحها بسقيمها» يعنى «صاحب اين كتاب را به سهل انگارى در نقل اخبار و خلط كردن درست و نادرست نسبت داده اند».

محدث جزائرى نيز در يكى از تأليفاتش گفته است كه اصحاب ما از نقل و مباحثه در اطراف اخبار اين كتاب خوددارى مى كرده اند.

بلى اگر كسى بخواهد گوش به سخنان خود صوفيه بدهد آنها قضاوت هاى ديگرى دارند; ولى هيچ قانونى اجازه نمى دهد كه سخنان مدعى را دليل بر صدق گفتار او بگيرند.

آنچه را مى توان تصديق كرد اين است كه در همان صدر كسانى بودند كه در ميان توده مسلمانان به زهد و قدس و قناعت معروف بودند مانند حسن بصرى و ربيع بن خثيم و اويس قرنى، البته بعضى صالح و بعضى ناصالح و رياكار بودند ولى هيچ كدام به عنوان صوفى شناخته نمى شدند.(8)

1. به اعتراف غزالى، مذهب رسمى سنت بسيار خشك و ظاهرى است و وظايف مؤمنين را در اجراى محض آداب و سنت مى داند، مذهب و سنت هيچ جايى براى احساسات باقى نمى گذارد و از اين روتنى چند مى توانند با آن سازش داشته باشند، در تصوف احساسات نقش بسيار بزرگى دارد. غزالى براى رونق و شكفتگى الهيات، از ديد خود راهى ارائه مى كند، او عناصر عرفانى تصوف را به دين مى افزايد و بدين سان عناصر احساس و عشق به سنت خشك، رمق و هيجان مى بخشد! (تصوف و ادبيات توصف ترجمه سيروس ايزدى، صفحه 51). 
و شايد به همان دليل خشكى و قشرى بودن، دستگاه صوفى گرى در ميان آنها گسترش زياد دارد، بر خلاف مذهب شيعه كه سرشار از عرفان و محبت و مسئله ولايت و عشق به امامان است و در هر عصر و زمان امامى دارد كه به او عشق مىورزد. 
جايى كه شيعه به سرچشمه فياض عرفان و معرفت دسترسى دارد و مى تواند روح تشنه خود را از آن سرچشمه سيراب سازد، چه احتياج به تصوف و عرفان التقاطى دارد. 
با وجود دعاهايى همانند عاهاى صحيفه سجاديه و دعاى عرفه و كميل و صباح و ندبه كه سرشار از عرفان خالص اسلامى و معرفة الله است و تعليمات ديگرى از اين قبيل، نوبتى به تعليمات انحرافى صوفيان نمى رسد، و لذا تصوف در ميان شيعيان بسيار كم رونق است.
2. نام «صوفى» در روزگار پيامبر(صلى الله عليه وآله) شناخته نبوده است، و اين نام حتى بر حسب ادعاى صوفيه در پايان قرن دوم هجرى يا اندكى بعد از آن پيدا شده است. (ترجمه رساله قشيريه، صفحه 7). 
ظاهرا «جاحظ» (255 هـ) نخستين كسى است كه اين كلمه را در كتاب «البيان و التبيين» استعمال كرده است و اولين كسى كه اين نام بر او اطلاق شده «ابوهاشم كوفى» است (جلد 1، صفحه 232). 
عبدالرحمان جامى مى نويسد: سفيان ثورى گويد: «لولا ابوهاشم الصوفى ما عرفت دقايق الرياء»; «اگر ابوهاشم صوفى نبود دقايق ريا را نمى شناختم!» و هم او مى گويد كه: «من ندانستم كه صوفى چه بوده تا ابوهاشم 