وفى را نديدم و پيش از وى بزرگان بوده اند در زهد و ورع، و معاملت نيكو در طريق توكل، و طريق محبت، ليكن او كسى بود كه وى را «صوفى» خواندند و پيش از او كسى را به اين نام نخوانده بودند، و همچنين اول خانقاهى كه براى صوفيان بنا كردند آن است كه به «رمله» در شام كردند، سبب آن است كه اميرى ترسا به شكار رفته بود و در راه دو تن را ديد از اين طايفه كه فرا هم رسيدند و دست در آغوش يكديگر كردند و هم آنجا بنشستند و آنچه داشتند از خوردنى پيش نهادند و بخوردند آنگاه برچيدند، امير ترسا را معامله و الفت ايشان با يكديگر خوش آمد... گفت: من براى شما جايى سازم تا يكديگر آنجا فراهم آييد، پس خانقاه به رملت به ساخت (نفحات الانس 32-31). 
جاى اين سؤال است كه فرمانرواى مسيحى در ساختن خانقاه در كشور اسلامى چه منظورى داشته است؟ او غير از ايجاد تفرقه در ميان مسلمانان و فاسد كردن دين و ايمان آنان و از بين بردن عظمت اسلام چه نظرى مى توانست داشته باشد؟
3.. از اين روايت چند مطلب استفاده مى شود:
1- تا زمان امام صادق(عليه السلام) در ميان مسلمانان صوفى و درويش نبوده و از آن به بعد پيدا شده است، پس اگر كسى اصحاب پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و اميرمؤمنان على(عليه السلام) را صوفى نام بگذارد، دليل بر بى اطلاعى او است. 
2- «اين خبر كرامتى است از امام صادق(عليه السلام) كه از ساده لوحان زمان ما خبر مى دهد در آنجا كه مى فرمايد: ادعاى محبت ما مى كنند و به دشمنان ما مايل هستند»، مراد صوفيان به ظاهر شيعه مى باشند كه دم از محبت اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى زنند. 
3- آن كه فرمود گفتار ايشان را كه (كفر و فسق) است تأويل مى كنند. 
4. مرحوم شيخ حر عاملى صاحب كتاب «وسايل الشيعه» در باب ابطال تصوّف و نكوهش آن مى گويد: 
«جميع الشيعه انكروهم (اى الصوفيه) و نقلوا عن ائمتهم احاديث كثيرة فى مذمتهم و صنف علماء الشيعة كتبا كثيرة فى ردهم و كفرهم، منها كتاب الشيخ المفيد فى الرد على اصحاب الحلاج، و ذكر فيه ان الصوفيه فى الاصل فرقتان، حلولية و اتحادية» (الاثنى عشرية، 53) «تمام شيعيان فرقه صوفيه را انكار نمودند و از امامان خويش احاديث بسيارى در نكوهش آنان نقل كردند و علماى شيعه كتابهاى بسيارى در رد اين فرقه و اثبات كفر آنان تأليفاتى نمودند كه از آن جمله كتاب شيخ مفيد در رد بر اصحاب حلاج است كه در آن آمده است كه صوفيه در اصل دو فرقه مى باشند: حلولية و اتحادية». خود شيخ حر عاملى كتابى موسوم به «الاثنى عشريه» در رد صوفيه نوشته و صدها روايت در مذمت آنها نقل كرده است» در اينجا براى تكميل بحث استاد چند حديث از كتب معتبر نقل مى كنيم: 
1- پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از پديد آمدن اين گروه خبر داد و فرموده است: «لا تقوم الساعة على امتى حتى يقوم قوم من امتى اسمهم الصوفيه ليسوا منى و انهم يحلفون للذكر و يرفعون اصواتهم بالذكر يظنون انهم على طريقتى بل هم اضل من الكفارهم اهل النار لهم شهيق الحمار» «الاثنى عشرية، صفحه 34 - سفينة البحار، جلد 2، صفحه 58) «روز قيامت بر پا نشود تا آنكه قومى از امت من به نام «صوفيه» برخيزند آنها بهره اى از دين من ندارند، آنها براى ذكر دور هم حلقه مى زنند و صداهاى خود را بلند مى نمايند و گمان مى كنند بر طريقت و راه من هستند، نه بلكه آنان از كافران نيز گمراه ترند و آنان را صدايى مانند صداى حيوان است!»
از اين روايت معلوم مى شود كه صوفى گرى در عصر پيامبر نبوده و آن حضرت به عنوان خبر از غيب پيشگويى كرده است كه قبل از برپايى قيامت چنين فرقه اىدر ميان امت پيامبر پيدا شوند; ديگر اينكه در اين خبر تصريح شده است كه آنان بر طريقت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيستند. 
2- پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در روايتى از لعن ملائكه بر اين گروه خبر داده است آنجا كه در اثناى سفارش هاى خود به ابوذر فرمودند: «يا اباذر يكون فى آخرالزمان قوم يلبسون الصوف فى صيفهم و شتائهم يرون الفضل لهم بذلك على غيرهم اولئك يلعنهم ملائكه السماء و الارض» (وسائل الشيعه، جلد 1، صفحه 281 - شرح نهج البلاغه خوئى، جلد 13، صفحه 376 - حديقة الشيعة، صفحه 564-563) «اى ابوذر! در آخرالزمان قومى پديد مى آيد كه در تابستان و زمستان لباس پشمينه مى پوشند و اين عمل را براى خود فضيلت و نشانه زهد و پارسايى مى دانند، آنان را فرشتگان آسمان و زمين لعن مى كنند!» 
3ـ به سند صحيح از بزنطى و اسمائيل بن بزيع از حضرت رضا(عليه السلام) روايت كرده اند كه فرمود: «من ذكر عنده الصوفيه و لم ينكرهم بلسانه و قلبه فليس منا و من انكرهم فكانما جاهد الكفار بين يدى رسول اللّه» (الاثنى عشرية، صفحه 32ـ حديقة، صفحه 563) «هر كس در نزداو از صوفيه ذكرى بشود، و به زبان و دل انكار ايشان ننمايد; چنين كسى از ما نيست و هر كس «صوفيه را انكار كند مانند آن كسى است كه در راه خدا و در حضور رسول خدا جهاد كرده باشد». 
از اين روايت به وضوح معلوم مى شود كسى كه از صوفيه طرفدارى مى كند، شيعه راستين نيست.
5.. اگر صحت انتساب كتاب «حديقة الشيعه» به مرحوم اردبيلى هم چنانكه از مدتها پيش ادعا شده است، محل ترديد باشد باز مطالب اين فصل حاكى از طرز تلقى متشرعه عصر صفوى از عقايد و آراء صوفيه است. مؤلف حديقة الشيعه كه با شدت و قاطعانه به نقد صوفيه و عقايد آنها پرداخته است، مى گويد: اول كسى كه صوفى خوانده شد «أبوهاشم كوفى» بود كه «مانند رهبانان جامه هاى پشمينه درشت مى پوشيد» و «مثل نصارى به حلول و اتحاد قائل شد; ليكن نصارى درباره مسيح به حلول و اتحاد قائل بودند و او از بهر خود اين دعوى بنياد نهاد» (همان كتاب جلد /2 560) درباره قدماى صوفيه كه به اعتقاد وى «غلات سنيان» بوده اند، مى نويسد: «اين گروه اظهار زهد مى كردند» و «اعتقاد باطن خود را پنهان مى داشتند و در زير زمينها با يكديگر از عقايد باطله خود سخن مى گفتند تا شبلى به هم رسيد و بعضى از رازهاى ايشان كه افشاى آن را بى صرفه نمى دانستند بر سر منبر بيان كرد، و پيش از او بعضى از رؤساى اين فرقه به كنايه و رمز، بعضى از اسرار خود را كه همه محض كفر بود، در مجالس ادا مى كردند و خود را در آن حالت مست و مدهوش مى ساختند، «الاّ بايزيد كه بى باكانه ليس فى جبتى سوى اللّه; سبحاتى مااعظم شأنى» مى گفت و او در اصول، به ظاهر حلولى و مشبهى بود، در باطن به مذهب بابك عمل مى نمود و در واقع ملحد و زنديق بود». (حديقه جلد 2، صفحه 562). 
6. دكتر غنى مى نويسد: «در هر حال خواه لفظ «صوفى» و «متصوف» به عقيده «ابن خلدون» (مقدمه 392) در اثناى قرن دوم هم ديده شود، و خواه به عقيده صاحب «لمع» كه نمى خواهد زير اين بار برود كلمه «صوفيه» اسم مبتدعى باشد كه صحابه و تابعين به آن واقف نبوده اند، قدر مسلم اين است كه استعمال اين لفظ در اواخر قرن دوم شروع شده، و بعد شايع گرديده است. دكتر غنى پس از نقل اقوال و عقايد مسلمانان و بعضى از مستشرقين اروپايى درباره اصل و اشتقاق كلمه «صوفى» و «متصوف» نتيجه مى گيرد و مى گويد «حاصل آنكه نزديكترين قولها به عقل و منطق و مو