زين لغت اين است كه «صوفى» كلمه اى است عربى و مشتق از لغت «صوف» يعنى پشم، و وجه تسميه زهاد و مرتاضين قرون اول اسلام به صوفى آن است ه لباس پشمينه خشنى مى پوشيده اند...» (تاريخ تصوف، صفحه 45 ـ 43).
«جلال الدين همائى» نيز بعد از نقل اقوال مختلف در اين باره مى گويد: «نگارنده احتمال مى دهد كه غالب اين مناسبات در وجه تسميه (صوفى) چندان بيراهه نيست، وليكن بنابر اشتقاق عربى از همه واضح تر همان عقيده ابن خلدون است كه (صوفى) را به مناسبت پشمينه پوش و خرقه پشمين در بر كردن اصلاح كرده اند، (تصوف در اسلام، صفحه 59 ـ 58). 
و نيز «ماسينيون مستشرق فرانسوى مى گويد: «در قرون اول سالكين طريقت به اسم صوفيه معروف نبودند و لفظ صوفى در قرن سوم معروف شد و اول كسى كه در بغداد به اين نام معروف شد «عبدك صوفى» است كه از بزرگان مشايخ قدماى آنهااست» (تاريخ تصوف در ايران، صفحه 42).
7.. ابن جوزى در كتاب خود موسوم به «نقد العلم و العلماء» و معروف به «تلبيس ابليس» مى گويد اسم صوفى اندكى قبل از سال 200 هجرى پيدا شد; در زمان رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) نسبت به مردم با ايمان و اسلام، گفته مى شد «مسلم» و «مؤمن» بعد اسم «زاهد» و «عابد» حادث شد; بعد اقوامى پديدار شدند كه دلبستگى آنها به زهد و كعبه به حدى بود كه از دنيا كناره جسته و كاملا خود را وقف عبادت نمودند و طريقه خاصى به وجود آوردند. (همان كتاب، صفحه 172 ـ 171).
«اواخر قرن دوم هجرى بود كه يك دسته مردمى در بين مسلمانها ديده شدندكه زندگى عجيب و خاصى داشتند و رفتار و ظواهر حالات آنها هيچ شباهتى با مسلمانان نداشت و قهراً اسم مخصوصى مى بايست به آنها داده شود و آن نام «صوفى» بود به مناسبت آنكه اين مردم به لباس پشمينه خشنى ملبس بودند، بعضى از آنها در نقاط دور دست از جمعيت، صوامعى براى خود ساخته در آنجا زندگى مى كردند، بعضى در مغازه ها گوشه نشين شده و دسته اى در صحراها مى گرديدند». (رساله قشيريه 7)
«طه حسين» در ضمن بحث طولانى درباره تصوف مى نويسد: «تصوف منحصر به اسلام تنها نيست و دركيشهاى ديگر به خصوص كيش مسيحى نيز شناخته شده است، ليكن متصوفه اسلام بر خود و سپس بر مردم زياده روى و ستم كردند و كار تصوف پس از شيوع نادانى و خفتگى به انواعى از حق بازى و دروغ كشيد و شرّ بسيارى از آن به عموم مردم رسيد، شرى كه اگر پيشوايان اوليّه تصوف مى ديدند سخت از آن به تنگ مى آمدند و آن را به شدت انكار مى نمودند». (آئينه اسلام، ترجمه مرحوم آيتى، صفحه 231)
آرى پشمينه پوشى كه در قرن سوم، شعار زهاد و صوفيه بود از آغاز نزد بسيارى از مسلمانان مقبول شمرده نمى شد و آن را خودنمايى تلقى مى كرند و از مقوله رياكارى مى شمردند. چنانكه ابن سيرين پشمينه پوشى را نوعى تقليد از پيروان مسيحيان و رهبانان مى شمرد و مى گفت: عيسى لباس پشم مى پوشيد و پيامبر ما لباس كتان در بر مى كرد و سنت پيامبر خودمان سزاوارتر به متابعت است. (عقدالفريد، جلد 3، صفحه 344).
8.. دكتر طه حسين درباره پيدايش تصوف در جامعه اسلامى مى نويسد: «تصوف در آغاز به صورت ترك دنيا و زهدى بود كه طرفداران آن زياده روى كردند، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) آن را ناروا شمرد، چه عثمانى بن مظعون را از رهبانيتش باز داشت و بر عبداللّه بن عمرو بن عاص كه تصميم گرفت تمام عمر روزه بگيرد و در خواندن قرآن زياده روى مى كرد، سخت گيرى نمود، و مى خواست كه اصحابش دين خود را سهل و آسان گيرند و آنها را به ياد قرآن مى آورد كه خداوند براى ايشان آسانى خواسته نه دشوارى (يريد اللّه بكم اليسر ولا يريد بكم العسر) (سوره بقره آيه 185) و در دين براى ايشان فشارى قرار نداده است (ما يريد اللّه ليجعل عليكم من حرج) (سوره مائده. آيه 6) صحابه اى را كه در روزه و نماز زياده روى مى كردند، فرمود كه هم روزه بگيرند و هم افطار كنند و هم به نماز شب برخيزند، و هم بخوابند، و آن چه را خدا براى ايشان حلال كرده است بر خويش حرام نگردانند. 
پافشارى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين امر به آنجا رسيد كه قسمتى از عبادات خود را از اصحاب خود پنهان مى داشت كه مباد كار بر آنان دشوار گردد و خود را به آن چه او انجام مى دهد مقّيد سازند، و بيش از حد طاقت، خود را به زحمت اندازند. آنان را نهى كرد كه روزه وصال بگيرند و شب و روزى پشت سر هم امساك نمايند، و چون به او گفتند تو خود چنين مى كنى فرمود: «من مانند شما نيستم و از دست خدا غذا مى خورم و مى نوشم! (بخارى جلد 1، صفحه 214) يعنى خداوند در عبادت نيرو و تحمّلى به او بخشيده كه به شما نداده است. 
طه حسين در ادامه مى افزايد: «چندان نگذشت كه اين ترك دنيا تغيير قيافه داد و تدريجاً بر پيچيدگى آن افزوده مى شد، تا آنكه در اواخر قرن اول هجرى تصوف از آن پديد آمد».
هنگامى كه ارتباط مسلمانان با فرهنگهاى بيگانه شدت يافت دشوارتر و پيچيده تر شد، چيزى نگذشت كه تصوف تحت تأثير آشنائى مسلمانان با فرهنگ هند و ايران و به خصوص فرهنگ يونان قرار گرفت و ترك دنيا از صورت كوشش در عبادت و زياده روى در آن به صوتر تلاش براى متحد شدن يا پيوستن با خدا يا شناختن او از طريق اشراق درآمد، سپس تصوف به مذاهب باطنيان آميخته شد و بيش از پيش پيچيده گشت و از آنچه مردم از شئون دينى مى شناختند منحرف گرديد و خود به صورت مذهبى جداگانه بلكه مذهبهايى مورد اختلاف، خودشان بود درآمد. 
متصوفه سخنانى گفتند كه مورد انكار فقها و محدثين و متكلمين قرار گرفت و بعضى ازمتصوفه در اثر همين سخنان سخت گرفتار شدند و گاه كارآنها به كشته شدن و بالاى دار رفتن ـ چنانكه بر سر حلاج آمد ـ مى كشيد. (آئينه اسلام، ترجمه دكتر محمد ابراهيم آيتى، صفحه 231 ـ 230).
از آنجا كه اين گونه مسلكها در هر محيطى وارد شود از روى قانون «تبيعت از محيط» رنگ آن محيط را به خو مى گيرد، طرفداران تصوف به زودى آب و رنگ اسلامى به آن دادند و قسمتى از فرهنگ و دستورات اسلامى را به آن آميختند و براى وفق دادن اعتقادات خود با عقادى و احكام اسلامى دست به آيات و اخبارى زدند كه بسيار از آنها از سنخ متشابهات قرآن و اخبار بود و بالاخره آن زهاد صدر اول و عدّه اى ديگر از معروفين و مشاهير اصحاب پيمبر(صلى الله عليه وآله) از قبيل سلمان و ابوذر را جزء خود دانسته و حتى «خرقه» را به على بن ابيطالب سپردند!!(1) در صورتى كه هيچ كدام اساس نداشت.

امروز هم براى حفظ ارتباط خود با بزرگان صدر اول سلسله مشايخى كه هيچ سندى براى آن درست نيست، ترتيب داده و به فعاليت مشغول هستند.

ولى چون اصولا طرز تفكر و تربيت اسلامى با هر گونه دسته بندى در داخل اسلام سازش نداشت به علاوه تطبيق تمام اصول تصوف بر عقايد و احكام اسلامى ميسر نبود لذا با همه اين كوششها كار صوفيان چندان بالا نگرفت و از هر طرف مورد حمله واقع شدند اما به هر صورت بود در هر زمان در گوشه و كنار هواخواهانى داشتند كه به اقتضاى زمان و محيط گاهى كمتر و زمانى بيشتر بودند.

1. بنا بر آنچه گذشت اينكه بعضى از متصوفه تلاش مى كنند تاريخ خود را به آغاز اسلام برسانند 