و حتى «خرقه» را از على(عليه السلام) بگيرند و سلمان و ابوذر و مقداد را از مشايخ خويش شمرند، تلاششان بيهوده است و درتاريخ اسلام هيچ شاهدى بر وجود اين مدعاها نيست، بلكه طبق مدارك روشن، تصوف از اواخر قرن دوم هجرى از خارج مرزهاى اسلام از مللى مانند: هندوها، يونانيان و مسيحيان به مرزهاى اسلام نفوذ كرد و با معتقدات اسلامى آميخته شد و به شكل يك فرقه التقاطى در آمد. جاى ترديد نيست كه صوفى گرى از اسلام بيگانه است ليكن چنانكه ديده مى شود با اسلام ارتباط و سازش برقرار كرده اند و اين كار براى دو جهت بوده است: يكى آن كه در ميان مسلمانان در امن باشند و ديگر آنكه بتوانند مسلمانان ساده لوح را به سوى خود بكشند. اين است كه براى خود ريشه اسلامى درست كرده اند و هر سلسله اى از ايشان خود را به يكى از ياران پيامبر از ابوبكر گرفته تا اميرالمؤمنين على(عليه السلام) و ديگران رسانيده و چنين وانمود كرده اند كه پيغمبر(صلى الله عليه وآله) دو گونه تعاليم داشت يك رشته از آنها به نام «شريعت» كه براى همه مردم بوده و ديگرى «طريقت» كه تنها براى افراد برگزيده و ويژه اى بوده است كه از ايشان به صوفيان رسيده است! آنچه خيانت صوفيان را بزرگتر گردانيده، آن است كه دستبردهايى بر اسلام زده اند و چنين خواسته اند كه تا بتوانند به اسلام رنگ صوفيگرى بزنند بجاى آنكه خود پيروى از اسلام كنند اسلام را پيرو خود ساخته اند، اگر كسى بخواهد كارهاى صوفيان را تنها در اين زمينه بنويسد كتاب بزرگى خواهد بود. بدين ترتيب عرفان و تصوف وارداتى را به نام اسلام خواندند و عقايد انحرافى خود را كه مخالف طبع سليم اسلام بوده به آن تحميل نموده اند و از تركيب آنها تصوف و عرفان خاصى به وجود آوردند و گاه آن را به نام عرفان اسلامى ناميدند و همين باعث شد عرفان اسلامى اصالت و ارزش خود را از دست بدهد و براى مردم جهان ناشناخته بماند.چون يكى از سرمايه هاى اصلى تصوف اعمال ذوق و استحسان به تعبير بعضى «عرفان بافى» است و البته آن هم ضوابط معين و معيار ثابتى ندارد و همچون موم به هر شكلى بيرون مى آمد، روز به روز مطالب تازه اى اختراع گرديد و بر تصوف افزوده شد و چيزى نگذشت كه انشعابات بسيارى در اين رشته پيدا شد كه هر كدام روش و عقادى معين و جداگانه اى داشتند ـ كتابها و مخصوصاً اشعار زيادى در اين باره نوشته و سروده شده و به حدّى رسيد كه اگر امروز بخواهيم درباره شعب مختلف تصوف و عقايد عجيب و غريب هر يك گفتگو كنيم قطعاً خالى از اشكال نيست و عجيب تر اينكه روز به روز بر تعداد سلسله هاى آنها افزوده مى شود و هر شيخ طريقت كه گاهى از دنيا مى رود چند شيخ ديگر با چند گرايش و عقيده مختلف جاى او را مى گيرند.

ولى اين پيشامد امرى بود طبيعى چون هر دسته و گروهى كه از معيارها و ضوابط معينى استفاده نكنند و مانند تصوف بر روى محور ذوق و استحسان و مكاشفه و خواب دور بزند به همين سرنوشت دچار خواهد شد، و اين اختلافات زمينه را براى انحطاط آماده مى سازد.(1)

از طرف ديگر در اثر فعاليت دانشمندان و علماء متشرعه و فراهم شدن وسايل نشر كتب و سهولت ارتباطات و عوامل ديگر، چشم و گوشها باز و پرده از روى بسيار از كارها برداشته شد، در اين هنگام كاخ تصوف رو به ويرانى گذارد و بازار صوفيان كساد شد.

و همچنانكه در اثر ترقّى علوم تجربى، طبيعيات فلسفه قديم يونان كه عالم را در چهار ديوار «عناصر اربعه» حبس كرده بود، و عالم حيات و زندگى را بوسيله ميخهاى «امزجه چهارگانه» در چهار ميخ كشيده بود به طرف اضمحلال رفت همينطور مسلك تصوف در اثر مبارزات علماى بزگ و روشن شدن اذهان عمومى رو به انحطاط گذارد.

روشنتر بگوييم امروز روزى نيست كه كسى گفتار شيخ صفى الدين اردبيلى را كه مى گفت: «چهل شبانه روز به يك وضو نماز خواندم»! باور كنيد (صفوة الصفا صفحه 258) و يا خريدار دعاوى عجيب «بايزيد بسطامى» باشد كه به او گفتند فرداى قيامت مردمان در زير لواى پيغمبر(صلى الله عليه وآله) باشند. گفت: به خدا قسم «لوائى اعظم من لواء محمد»(صلى الله عليه وآله) يعنى «در آن روز لواء من از لواء آن حضرت بزرگتر است».

و يا اينكه كارهاى نادرست «حسين بن منصور حلاج» را بشنود و بر آن لبخند نزند، از آن جمله شيخ عطار در كتاب «تذكرة الاولياء» نقل مى كند كه حسين بن منصور حلاج دلقى داشت كه بيست سال از بدنس بيرون نياورده بود (خدا مى داند كه چگونه كثافت را از خود دور مى كرد و غسلهاى لازم را انجام مى داده است) روزى به زور از بدنش بيرون آوردند ديدند كه شپش زده يكى از آنها را وزن كردند نيم دانك! وزن داشت (صفحه 316) باز هم در همان صفحه نقل مى كند كه «حسين بن منصور حلاج، يك سال در مقابل كعبه در آفتاب ايساد تا روغن از اعضاى او بر سنگ مى ريخت!!

اگر كسى حالات بزرگان صوفيه را در كتابهاى خودشان مطالعه كند نظير اينها را بسيار خواهد ديد.(2) كيست كه امروز اين سخنان را ببيند و طرفداران آنرا خرافى و اين عقايد را جزء خرافات نداند.

اين جمعيتى را هم كه مى بينيد مانده اند بواسطه آن است كه در وضع و روش خود تجديد نظر كرده و مقدارى از عقادى و كردارهاى پيشينيان را از آن حذف كرده و آنرا به صورت ديگرى كه تا اندازه اى با وضع افكار عمومى محيط سازگار باشد درآورده اند.

اگر كسى بخواهد صدق اين گفتار كاملا بر او روشن شود كتابهاى پيشينيان صوفيه از قبيل «تذكرة الاولياء» و «صفوة الصفا» و نظاير آن را كه شرح احوال رؤساى متصوفه را مى دهد، با كتب امروزى آنها مقايسه كند.(3)

 

1.. «اصولا تصوف مذهب و طريقه لغزنده و متغيرى است كه نقطه شروع آن زهد و پارسايى بوده و به مبالغه آميزترين اشكال عقيده وحدت وجود خاتمه يافته است، و در بين اين شروع و خاتمه انواع و اقسام رنگهاى عقايد گوناگون، و مسلكهاى مخصوص فكرى، و تمايلات رنگارنگ، و گفته هاى متنوع پيدا شده است، به طورى كه اگر بگوييم تعداد انشعابات تصوف به تعداد مشايخ و سران صوفيه در طول تاريخ است، اغراق نخواهد بود! به اين معنى تصوف يك مذهب خاص و منظم و محدود نيست و از به هم آميختن عقايد و افكار گوناگون به وجود آمده است و به همين جهت حد و حصارى به خود نديده است و همواره در قرون و اعصار متمادى با مقتضيات و شرايع و افكار هر دوره تغيير شكل داده است». 
«سلسله هاى طريقت صوفيه در سراسر بلاد مسلمانان پراكنده اند و تفاوت آنها نه فقط در آداب ذكر و تلقين بلكه مخصوصاً در طرز تلقى شريعت است. از آنكه بعضى از سلسله ها در رعايت لوازم و قواعد شريعت بيشتر اصرار دارند و بعضى كمتر. در هر حال چون اين سلسله عقايد رايج بين عامه در طريقت آنهاعجيب نيست». (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 80).
2.. آن داستانها در پاره اى از موارد به قدرى حيرت آور و شگفت انگيز است كه انسان را به ياد افسانه هاى كودكانه مى اندازد كه با هيچ عقل و منطقى سازگار نمى باشد. تا آنجا كه عده اى از صوفيان متأخّر به جعلى بودن اغلب اين داستانها اعتراف نموده اند. 
براى نمونه چند مورد از كرامات مشايخ صوفيه را از ك