ابهاى خودشان نقل مى كنيم: جامى در «نفحات الانس» مى نويسد: «مرشدى ريخته گر روز جمعه رفت در شط بغداد غوطه خورد كه غسل كند لباسهاى خود را كند و ميان آب فرو رفت چون سر برآورد خود را در رود نيل مصر ديد! پس هفت سال در آنجا ماند و زن گرفت و سه فرزند آورد بعداً روزى رفت غوطه خورد در نيل چون سر بر آورد ديد در بغداد است در همان ساعت كه براى جمعه مى خواسته غسل كند و برود سجاده صوفيان را به مسجد برد، چون بيرون آمد و سجاده هاى صوفيان را برد گفتند قدرى دير آمدى! (نفحات الانس،صفحه 563).
نمونه ديگر: «نقل است ابراهيم ادهم كه روزى بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود پاره مى دوخت سوزنش در دريا افتاد كسى از او پرسيد كه: ملكى چنان از دست بدادى چه يافتى؟ اشاره كرد به دريا كه سوزنم باز دهيد هزار ماهى! از دريا برآمد كه هر يك سوزنى زرين به دهان گرفته! ابراهيم گفت: سوزن خويش خواهم، ماهيكى ضعيف برآمد سوزن او به دهان گرفته، ابراهيم گفت: كمترين چيزى كه يافتم بماندن ملك بلخ اين است ديگرها را تو دانى» (تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 87). 
نمونه ديگر «سهل بن عبداللّه تسترى گفت: مردى از ابدال بر من رسيد و با او صحبت كردم، و از من مسائل مى پرسيد از حقيقت، و من جواب مى گفتم، تا وقتى كه نماز بامداد بگزاردى و به زير آب فرو شدى و به زير آب نشستى تا وقت زوال و چون اخى ابراهيم بانگ نماز كردى، او از آب بيرون آمدى يك سر مو بر وى تر نشده بودى، و نماز پيشين گزاردى، پس به زير آب شدى و از آن آب جز به وقت نماز بيرون نيامدى، مدتى با هم بوديم بدين صفت كه البته هيچ نخورد و با هيچ كس ننشست تا وقتى كه برفت (تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 153). 
اين سخنان مضحك و بى سر و ته را امروز چه كسى باور مى كند. 
يكى از مشايخ صوفيه كه عمرش را در ظهور كرامت و خوارق سپرى كرده، شيخ احمد احمد جام (441 ـ 536) معروف به ژنده بيل است يكى از مريدانش به نام «محمد غزنوى» كتابى در 395 صفحه زير عنوان «مقامات ژنده بيل» نوشته كه در آن حدود 400 كرامت و خارق عادت براى شيخ احمد برشمرده است كه مى توان آن را شاهكارى از هذيان گويى شمرد، مثلا مى نويسد: «سنجد» بر حسب اشاره او «لعل» مى شود، «خاكريزه وشن» به صورت «شكر» در مى آيد، يك بيابان به امر او به زرناب بدل مى گردد، پسر كد خدا كه جوان نااهلى بوده است به دعاى شيخ به هلاكت مى رسد، آب به اراده او سر بالا مى رود!... خلاصه تمام عمر خود را در كرامت سپرى مى كند (مقامات ژنده پيل). 
3. دكتر غنى مى گويد: حاصل آنكه بزرگان صوفيه داراى اين قبيل نظرها بوده اند ولى پيروان مخصوصاً در زمانهاى بعد راه افراط و مبالغه پيموده و هزاران كرامات و خوارق عادات به اولياء نسبت داده اند... و به هر اندازه كه از عهد ولى و مرشد دورتر شده اند بر ساز و برگ آن افزوده اند زيرا قوّه تخيّل عامّه در اين زمينه قوى است و از اولياء چنانكه به عقيده عاميانه بايد باشند، سخن رانده اند، نه چنانكه بوده اند. 
خلاصه در هر قرنى قصص كرامات منسوب و به اولياء بيشتر شده و به جائى رسيده كه مجلدات بسيارى در اين زمينه به وجود آمده است. (تاريخ تصوف در اسلام، صفحه 263 ـ 262) 
باز مى گويد: «اگر بخواهيم انواع و اقسام كرامات و خوارق عادت منسوب به اولياء را در اينجا ذكر كنيم شايد چند مجلد هم كفايت نكند، زيرا در هر نوعى از انواع كرامات هزاران قصه است از قبيل راه رفتن به روى دريا، طيران در آسمان، و باراندن باران، و حضور در جاهاى مختلف در يك آن، و معالجه بيماران با نگاه و نفس و زنده كردن اموات، و دست آموز كردن و مطيع ساختن حيوانات درنده (از قبيل شيرو پلنگ)، و علم به حوادث آينده و اخبار به آن و ناتوان ساختن يا كشتن اشخاصى با يك كلمه و يا يك حركت و مكالمه با حيوانات، يا نباتات و خاك را به طلا يا احجار كريمه مبدل ساختن، و خوراك و آب حاضر ساختن... و غيره» (همان كتاب، صفحه 266).
شگفت آورتر از اينها آن است كه برخى از صوفيان گامى بالاتر گزارده چنين وانموده اند كه نشان دادن «معجزه و كرامت» در آغاز كار و در زمان خامى يك صوفى تواند بود، سپس كه پيشرفت كرد و از خامى در آمد به «كرامت» نيز سر فرود نياورد و آن را شايان خود نشناسد!
«از بايزيد بسطامى روايت شده كه گفته است در بدايت احوال خداوند كرامات و آياتى به من نشان مى داد، ولى من به آيات و كرامات توجهى نداشتم چون خداوند مرا چنين يافت راه معرفت را به من نمود»!
شگفت آور آنكه كتاب «اسرارالتوحيد» كه پر از «معجزه»هاى ابوسعيد و كارهاى بسيار شگفتى به نام او ياد شده از قبيل: شيخ راز دل هر كس را مى دانسته، و چون به سرخس مى رفته در هوا مى پريده! با چهارپايان سخن مى گفته! طغرل و برادرانش را به پادشاهى رسانيده! در همان كتاب با بودن همه اينها داستانى مى نويسد كه يكى به نزد شيخ آمده و «كرامتى» خواسته كه خود باديده ببيند و شيخ در برابر او درمانده و بهانه آورده است!
و كلمات آنها از اين گونه خرافات و ضد و نقيص ها پر است.اصول گفتار و ريشه عقادى اين جمعيت را مى توان در چهار چيز خلاصه كرد:

1ـ تعليماتى كه از مؤسسين اين مسلك هندوها، يا شاميها يا غير آنها دست به دست به آنها رسيده است.

2ـ قمستى از مطالب و معارف يونان قديم كه پس از ترجمه كتب آنها به زبان عربى و نشر آن در ميان مسلمين به آن ممزوج شده است، از «سر جان ملكم انگليسى» نقل شده كه در كتاب تاريخ خود مى نويسد: «اعاظم اين سلسله»، «صوفيه» با اقوال ارسطو و افلاطون آشنايى تمام دارند، و در كتب معروفه ايشان نقل قول افلاطون بسيار است ـ تا آنجا كه مى گويد: اگر شرح حال و آراء فيثاغورث به فارسى ترجمه شود به عينه شرح حال و عقايد يكى از اولياء صوفيه به خرج خواهد رفت افسانه دخول وى در اسرارالوهيت، و استغراق وى در افكار و خوارق عادت، و ميل كلى خاطر او به موسيقى، و وضع آموختنش مريدان را، و تحمل مشاقى كه كرد و نوعى كه فوتش اتفاق افتاد، همه بدون كم و بيش شرح حال يكى از اعاظم متصوفه است»... .

اين سخن اگرچه درباره هر يك از متصوفه و هر كدام از حكماء يونان صادق نيست ولى به طور اجمال آميزش افكار يونانيان را به عقايد صوفيه تأييد مى كند، مخصوصاً فلسفه اشراق ارتباط و تناسب بيشترى با افكار آنها دارد.

3ـ يك رشته ذوقيات و شعريات كه به مرور زمان از طرف صاحبان ذوق شعرى و عرفانى ابداع و با دو قسمت سابق آميخته شده است و به همين جهت است كه بسيارى اوقات مدرك پاره اى از سخنان ايشان فقط يك مطلب شعرى (به اصطلاح اهل منطق) و يا يك بيت شعر است!

4ـ قسمتى از معارف و حقائق اسلامى كه تا حدى با اصول سه گانه سابقه نزديك و يا قابل نزديك كردن و تأويل كردن بوده است.

روشن است كه در اثر اين موضوع (يعنى گردآورى عقايد صوفيه از منابع گوناگون) بسيارى اوقات تناقضاتى پيش مى آيد كه ناچار بايد به وسيله تأويلات رفو شود و همين است كه اصل «تأويل و توجيه» يا به تعبير آنها پرداختن به «مغز و معنى» را يكى از پايه هاى تصوف اسلامى قرار داده است.(1)

 

1.. درباره پيدايش تصوف در جامعه اسلامى و اينكه ا