اص در دست نباشد، نبايد به اميد رسيدن به مقامات و درجات چنين و چنانى (كه جز به رفتن و رسيدن راه اثبات ديگرى ندارد!ـ) اكتفا كرده و عنان عقايد و افكار خود را به خيال اسرار مكنونه مكمونه! به دست هر مدعى سپرد.

شك نيست كه هيچ عقل و دانشى قضاوت نمى كند كه مرد عاقل و دانا دست از راه راست روشن كه همه كس به نجات سالك آن معترفند برداشته و در راههاى تاريك پر پيچ و خمى، به راهنمايى يك عده مردمان متهم، قدم بگذارد، گو اينكه از اسرار پشت پرده هيچ خبرى نداشته باشد.

قرآن مى فرمايد: چه راهى براى رسيدن به معارف الهيّه و نورانيت علم و عرفان بهتر از تحصيل علوم در پرتو هدايت معصومين(عليهم السلام) هرماه و همگام با تهذيب نفس و ترك هوى و هوس وجود دارد؟ چرا اين چراغ روشن را رها كرده در تاريكيها به دنبال اين مدعيان گام بگداريم.

(وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولا); از آنچه نمى دانى پيروى مكن، چه آنكه گوش و چشم و دلها همگى مسئولند.(2)

1.. سوره يوسف آيات 83 و 18.
2.. سوره اسراء، آيه 36.إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَة أَنْ تَقُومُوا للهِِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا(1)

به يقين خداوند متعال منظورى از آفرينش بشر جز سعادت و خوشبختى او نداشته است، و براى تأمين اين مقصد، او را به دو نيروى مهم مجهز گردانيده است كه هر كدام به نوبه خود شايان اهميّت فراوانند:

يكى نيروى عقل(2) و ديگرى ارسال پيمبران با كتابهاى آسمانى است، و مسلم است كه پس از تكميل اين دو نيرو، هيچگونه جاى عذرى براى احدى باقى نمى ماند و هر نااميدى و ناكامى كه براى او پيدا شود از خود او سرچشمه گرفته است، چنانكه از حضرت مولى الموحدين على(عليه السلام) نقل شده كه فرموده: «انّ للّه على النّاس حجّتين حجّه ظاهرة و حجّة باطنة فاما الظاهرة فالرسل و الانبياء و الائمة(عليهم السلام) و اما الباطنة فالعقول»: «خداوند بر مردم دو حجت دارد يكى آشكارا و ديگر در نهان، اما حجت آشكارا و پيمبران و ائمه هدى(عليهم السلام) هستند و حجت نهانى او همان عقلهاى مردم است».(3)

گاه هم از عقل به رسول باطنى تعبير مى شود، چنانكه پيمبران را عقل ظاهرى نيز مى گويند يعنى اين دو در راه يك هدف و يك مقصد قدم بر مى دارند.

در اين ميان قواى ديگرى هم در ميان جسم و جان بشر به نام غريزه و فطرت، آفريده شده كه هدف از آن تكميل دو نيروى ساقه و پشتيبانى از آنهااست; اين غرائز بسيارند و شايد شمارش آنها كار مشكلى باشد; مانند قوه جلب منفعت و فرار از ضرر و غريزه هاى غضب و شهوت و... بديهى است افراط و تفريط در هر كدام از اين غرائز، مفاسد بيشمارى در بردارد كه علم اخلاق متكفل بيان آنها و طرز پيشگيرى از آنهااست.

«عشق» يا حب مفرط يكى از اين غرايز است به شمار مى رود كه در سرنوشت هر فرد تأثير عميقى مى گذارد و سعادت و بدبختى هر كسى ارتباط مستقيمى با آن دارد.

ما كارى با لفظ «عشق» و ماده و مبدأ آن نداريم چون در اينجا اثر و ثمرى بر آن مترتب نيست، مورد بحث ما همان معنايى است كه گاهى از آن به حبّ مفرط و زمانى به علاقه شديد، و گاهى به عشق يا احساسات شديد تعبير مى شود.

در تاريخ بشر اين غريزه كارهاى برجسته اى انجام داده و به همين دليل هميشه مورد توجه بوده است. ولى به هر حال نبايد فراموش كرد كه حب و عشق بازوى عقل و انجام كارهاى بزرگ است آرى به منزله بازو است.

عقل به انسان آگاهيهاى لازم مى دهد و عشق او را به حركت در مسير آگاهيها وا مى دارد، و اگر عشق از عقل جدا شد جنون است و مايه تخريب.

ولى صوفيان معتقداند: كه اين پديده را سلطان كشور جان است و عقل دست نشانده اوست! بلكه عقل را كوچكتر از آن مى دانند كه در مقامات بلندى كه هماى عشق پرواز مى كند، راه يابد، پاره اى از اوقات قدم را فراتر نهاده و عقل را «راهزن راه حق» شمرده، و در خلوت خانه اسرار الهى او را اجنبى دانسته اند! بر عكس عشق را محرم اسرار نهانى و رازهاى نگفتنى مى دانند، آثار اين عقيده در سخنان آنها اعم از نظم و نثر منعكس است (در اشعار و كلمات غير صوفيها از كسانى كه به افكار عرفانى داغ علاقه منداند نيز اين مطلب منعكس است).

حافظ مى گويد:

در ازل پرتو حسنت ز تجلى دم زد *** عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد

عقل مى خواست كز آن شعله چراغ افروزد *** برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد

مدعى خواست كه آيد به تماشاگه راز *** دست غيب آمد بر سينه نامحرم زد

هلالى گويد:

جهان يك قطره از درياى عشق است *** فلك يك سبزه از صحراى عشق است

چراغ بى زوال آفرينش *** فروغ گوهر يكتاى عشق است

اگر روح است اگر عقل است اگر دل *** شرار آتش سوداى عشق است!

ديگر مى گويد:

آزمودم عقل دور انديش را *** بعد از اين ديوانه سازم خويش را!

در جاى ديگرى گفته است:

عقل را هم آزمودم من بسى *** زين سپس جويم جنون را مغرسى

ديگرى گويد:

با عاقلان بگو كه ارباب ذوق را *** عشق است رهنما نه انديشه رهبر است!

ديگرى از طرفداران اين انديشه مى گويد:

وراى طاعت ديوانگان ز ما طلب *** كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست

شيخ عطار در منطق الطير گويد:

عشق جانان آتش است و عقل و دود *** عشق كآمد در گريزد عقل زود

بالاخره حافظ مطلب را تمام كرده و در شعرى ه از او نقل شده گويد:

ما را به منع عقل مترسان و مى بيار *** كين شحنه در ولايت ما هيچ كاره نيست!

نويسنده «دانشنامه» اين عقديه را پسنديده و اظهار مى دارد: بهترين مثلى كه درباره عقل و عشق مى تون گفت همان است كه در شعر اخير گفته شد، يعنى عشق به منزله سلطان است و عقل به منزله شحنه! (لابد آن هم شحنه بيكاره!) بهر حال صوفيان از روى همين اصل نتايج بسيارى گرفته اند و در حقيقت آنرا يكى از پايه هاى مسلك خود قرار داده و بناى كاخ تصوف را روى آن ساخته اند، و چون خشت اول كج نهاده شد، اين بنا تا كنيد دورا كج است.

يكى از نتايج اين اصل اين است كه سالك و طالب جلوه حق، بايد دم از استدلالات عقلى فرو بسته و آن را در كشف حقايق تكيه گاه خود قرار ندهد و اين «پاى بى تمكين چوبين» را در اين راه، مركب خود نسازد مولوى كه زبان گوياى اين جمعيت است گويد:

پاى استدلاليان چوبين بود *** پاى چوبين سخت بى تمكين بود

پى آمدهاى تحقير و بزرگ نمايى عشق را در صفحات آينده مطالعه خواهيد فرمود.

***

1.. سوره سبأ، آيه 46. 
2. عقل و عشق يا آگاهى و حركت: نهاد انسان، كانون دو نيروى بزرگ و عظيم است كه هر كدام از آنها در زندگى انسان، نقش مهمى را بر عهده دارند: يكى قوه اى است كه با آن فكر مى كند، صلاح و فساد را تشخيص ميدهد و نام آن «عقل» است اين نيرو بسان چراغ پرنورى است مسير زندگى را روشن مى سازد آدمى را از راههاى پرپيچ و خم و ظلمانى زندگى عبور مى دهد، مانند حسابگرى است كه جز ارقام و جمع و تفريق و سود و زيان به چيز ديگر نمى انديشد و مانند قاضى عادلى است كه به غير از پرونده و حكم دادن طبق آن گوششش به چيز ديگر بدهكار نيست و همچون ترازويى است كه هر طرف ذره اى سنگين يا سبك شود، نشان مى 