هد و در حكم خودش دوستى و دشمنى رعايت نمى كند او فقط ملاحظه صلاح و فساد را مى كند و بطور قاطع حكم مى كند و به تمايلات اين و آن نگاه نمى نمايد.
قوه ديگرى كه در انسان هست، نيروى «عشق» است، عشق عبارت است از ميل و كشش و جاذبه اى كه در طبع انسان نسبت به چيز ديگرى وجود دارد. عشق نيروئى است كه به زندگى حرارت و گرمى و جنبش و حركت مى بخشد و انسان را در راه نيل به كمال به تكاپو و كوش و اميدارد. 
«اگوست كنت» حكيم فرانسوى عالم رياضى و رهبر مكتب تحقيق مى گويد: «دو امر قوى در وجود انسان مؤثر است يكى «حس عاطفه» يا «عشق» و ديگرى «عقل» (مجله روشندل شماره 9 سال 48) انسان با اين دو نيرو «عقل و عشق» زندگى مى كند، «عقل» به انسان آگاهى مى دهد و «عشق» حركت و جنبش مى بخشد. 
آرى اين طبيعت انسان است كه هم از «انديشه» ساخته شده و هم از عواطف و احساس، انسان اندام زنده اى است با مغز مى انديشد و با قلب عشق مىورزد. هيچ كدام به تنهايى براى ساختمان وجود انسان كافى نيست. دكتر كارل در كتاب «راه و رسم زندگى» مى گويد: عقل نمى تواند به ما نيروى زيستن بر طبق طبيعت اشاء بدهد، فقط به روشن كردن راه، قناعت مى كند، و هرگز ما را به جلو نمى راند ما بر موانعى كه در پيش داريم فائق نخواهيم شد مگر آنكه از عمق روح ما موجى از عواطف (عشق) سر بيرون كشد. (صفحه 113).
همچنين «عشق» بى عقل، جنونى بيش نيست، طغيان شديد غرائز است كه انسان را به گناه و سقوط در لجن زار عصيان مى كشاند و بر اثر آن دست به هر كار جنون آميزى مى زند و چه بسا شهوات آنچنان طغيان مى كند كه راه را بر تشخيص صحيح عقل مى بندد و آنچه را كه به آن ميل دارد، صحيح و منطقى هم جلوه مى دهد.
دكتر كارل اين مطلب را در ضمن مثال خوبى بيان كرده و گفته است: «عقل چراغ يك اتومبيل است كه راه مى نمايد، عشق موتورى است كه آن را به حركت در مى آورد» بنابراين هر يك بى ديگرى هيچ است موتور بى چراغ، عشق كور، خطرناك، رسوا كننده بالاخره فاجعه و مرگ، چراغ بى موتور، عقل بى اثر و بى روح، سرد و يخ و بى حركت است. 
كارل در اين جمله موقعيت «عقل» را نسبت به عشق به چراغ ماشينى تشبيه كرده است ولى چنانكه از معنى «عقل» هم استفاده مى شود، عقل علاوه بر وظيفه پرتوافكنى و رهبرى وظيفه ديگرى هم دارد و آن اينكه مانند ترمز ماشين، احساسات تند و سركش را نيز مهار مى كند و آنها را از طغيان باز مى دارد. 
بنابراين، بين اين دو نيرو نه تنها در اصل تضادى نيست، بلكه در رشد و تقويت يكديگر اثر مهمى دارند چنانكه گفته اند: فعاليتهاى عاطفى براى پرورش عقل و هوش ضرورت دارد و حالات عاطفى در هر لحظه در طرز تفكر آدمى اثر مى گذارد و عشق فهم را تيز مى كند، عقل هم نسبت به عشق، بينايى و آگاهى مى بخشد.
به قول «كارل»: مفيدترين و خوشبخت ترين مردم كسانى هستند كه فعاليتهاى فكر و عاطفى ايشان با يكديگر متعادل و هماهنگ باشد، آنچه موجب برترى و تفوق معنوى اين دسته بر ديگران مى شود كيفيت فعاليتها و تعادل رشد آنها است (انسان موجود ناشناخته، صفحه 151).
لذا بايد در تعليم و تربيت انسان، هر دو جنبه در نظر گرفته شود تا افراد برجسته و جامعى تربيت گردد. چنانكه «كارل» مى گويد: «هدف مساعى در تعليم و تربيت بايد پرورش افراد جامع و متعادلى باشد چه فقط بر روى اينان مى توان تمدن بزرگ و استوارى را پايه نهاد» (همان كتاب صفحه 151).
پس براى سعادت كامل بايد عشق و عقل يا دل و دماغ همكار و همگام شوند، هم بايد به تزكيه و تقويت قلب پرداخت كه مركز عشق و عواطف و ايمان و اخلاق است و هم به پرورش عقل كه منشاء علوم و دانشها و انديشه ها است، و هيچ كدام جاى ديگرى را نمى گيرد. ولى صوفيه ميان عقل و عشق جدايى انداخته و براى هر كدام مرزى قائل شده اند. 
و «عشق» را بيش از هر عامل ديگر «ضد عقل» دانسته اند و گفته اند: عشق هر كجا پا گذاشت عقل را از مسند حكومتش معزول مى كند، هنگامى كه عشق از يك در وارد شد عقل از در ديگر فرار مى كند اين است كه عقل و عشق در ادبيات عرفانى به عنوان دو رقيب معرفى شده است. 
رقابت فيلسوفان با عارفان از همين جا سرچشمه مى گيرد. فيلسوفان طرفدار سرسخت عقلند، ولى عرافان عقل را تحقير مى كنند و به نيروى عشق اتكاء و اعتماد دارند. 
ميان عقل و عشق اين دو رفيق ديرين، رقابت انداخته اند و در اين ميدان رقابت، عقل محكوم و مغلوب معرفى شده است; مولوى مى گويد: 
عشق آمد عقل او آواره شد *** صبح آمد شمع او بيچاره شد!
عقل چون شحنه است چون سلطان رسيد *** شخئه بيچاره در كنجى خزيد!
از در دل چون كه عشق ايد درون *** عقل رخت اندازد برون!
عطار گويد: 
عشق جانان آتش، و عقل و دود *** عشق آمد در گريزد عقل زود! اين تنها مولوى و عطار نيستند كه به اين مضمون شعر گفته اند بلكه بعضى شعراى ديگر نيز به همين منوال شعر گفته اند مثلا يكى گويد: 
قياس كردم، تدبير عقل در ره عشق *** چو شبنمى است كه بر بحر مى زند رقمى 
ديگرى گفته: 
شوق را بر صبر و قوت غالب است *** عقل را با عشق دعوى باطل است اينها مى گويند: «عقل» در مقابل «عشق» مغلوب است و اصلا «عقل» از ادراك حقيقت عشق عاجز است. مولوى مى گويد: 
هر چه گويم عشق را شرح بيان *** چون به عشق آيم خجل گردم از آن 
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت *** شرح عقل و عاشقى هم عشق گفت 
آفتاب آمد دليل آفتاب *** گر دليلت بايد از وى رو متاب 
مى گويند: علم و دانشى كه انسان آموخته در مجلس عشاق به درد نمى خورد، مولوى گويد: 
در مجلس عشاق قرارى دگر است *** وين باده عشق را خمارى دگر است
آن علم كه در مدرسه حاصل كردند كارى دگر است و عشق كارى دگر است. اگر «عشق»، «عقل» را از مسند حكومت منعزل كند، طغيان و تندرويهاى آن با نيروى عقل كنترل نشود، مسلماً در اين صورت «عشق» خطرناك و ويرانگر خواهد بود، همچون آتشى است كه سراسر وجود عاشق را شعلهور مى سازد و قواى خفته را بيدار و نيروهاى بسته و مهار شده را آزاد مى كند در اين صورت وجود عاشق مانند شهر بى دفاعى در برابر يك سپاه غارتگر به سرعت تسليم مى گردد، و زمام تمام وجود خود را به دست عشق مى سپارد. شاعر مى گويد: 
قرار عقل برفت و مجال صبر نماند *** كه چشم و زلف تو از حد برون دلاويزند
مرا بگوى نصيحت، كه «پارسائى» و «عشق» *** دو خصلتند كه با يكديگر نياميزند! اين نوع عاشقى را از قديم با رسوائى قرين دانسته اند: «فروغى بسطامى» مى گويد: 
رسواى عالمى شدم از شور عاشقى *** ترسم خدا نكرده كه رسوا كنم ترا!
همين عشق ويرانگر و رسوا كننده است كه شيخ صنعان را با همه زهد و علم در سن پيرى به دَر دختر ترسا مى كشاند و به خمر خوردن و بت پرستيدن و خوك چراندن وا مى دارد.
گر مريد راه عشقى فكر بد نامى مكن *** شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت!
سعدى مى گويد: 
سعديا عشق نياميزد و عفت با هم *** چند پنهان كنى آواز دهل زير گليم؟
از اينجااست كه فلاسفه نيز بى پروا به «عشق» مى تازند و آنرا يكنوع «جنون» مى دانند. 
بوعلى در تعريف اين نوع عشق گفته است: «هو مرض سوداوى ينتهى الى الجنون»!
يعنى «عشق بيمارى سوداوى است كه سرانجام انسان را به ديوانگى م