 كشاند»!
يكى از نويسندگان معروف شرق گفته: «عشق مانند سل و سرطان و نقرس، بيمارى مزمنى است كه آدم عاقل بايد از آن فرار كند»! «كوپرنيك» دانشمند معروف فلكى در تحقير عشق كمى احتياط كرده، گفته است: «عشق را اگر يك نوع جنون ندانيم لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است»!
شاعر از «نيروى عشق» به «رشته اى مقاومت ناپذير» تعبير مى كند كه محبوب، آن را بر گردن وى افكنده است و او را به هر سو كه دلخواه او است مى كشاند: 
رشته اى بر گردنم افكنده دوست *** مى كشد هر جا كه خاطرخواه اوست 
البته عشق به مخلوق، اگر تا به اين پايه از شدت مى رسد، عشق نيست، قيد است، نوعى اسرات است بت سازى و بت پرستى است، دشمنى رشد در استقلال و اعتماد به نفس و تكامل شخصيت انسانى است. 
خاصيت اساسى عشق اينست كه معشوق را به صورت ايده آل منحصر به فرد در مى آورد و همه چيز را هيچ و هيچ را همه چيز مى نمايد چنانكه از قديم گفته اند: «حبّ الشّىء يعمى و يصم»: دوستى هر چيز انسان را كور و كر مى كند. 
على(عليه السلام) مى فرمايند: «من عشق شيئاً اعمى بصره و امرض قلبه» (نهج البلاغه خطبه / 175) «كسى كه به چيزى عشق بورزد، چشمش را معيوب و دلش را مريض مى كند»! «عشق» مأخوذ از ماده «عشقه» است و آن گياهى است بر تنه درختى كه پيچيد آن را خشك سازد و خود به طراوت خويش باقى ماند، پس عشق بر هر تنى كه برآيد جز محبوب را خشك كند و محو گرداند و آن تن را ضعيف سازد و دل روح را منور گرداند (دهخدا ماده عشق) نه تنها عشق عيب را مى پوشاند بلكه عيب را زيبا جلوه مى دهد و شايد به خاطر معايب آن است كه هيچ در قرآن اين واژه استعمال نشده و از دوستى و محبت عميق مؤمنان نسبت به حضرت حق به «حبّ شديد» تعبير گرديده است و در روايات نيز به ندرت به چشم مى خورد و از آن جمله مرحوم كلينى در كافى اين روايات را نقل كرده كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود: «افضل النّاس من عشق العبادة، فعانقها واحبّها بقلبه و باشرها بجسده و تفرع لها...» (جلد 2، صفحه 83).
مربيان بشر، در تربيت انسان به اهميت اين دو نيرو (عقل ـ عشق) پى برده اند و از راه اين دو نيرو به تربيت انسان پرداخته اند. علماى اخلاق و فلاسفه مى خواهند بشر را تنها از راه عقل تربيت نمايند به اين ترتيب كه سعى مى كنند عقل بشر را با غذاى علم تقويت كنند تا بتواند خوب و بد را بفهمد و صلاح و فساد را تشخيص دهد. عارفان و صوفيان در مقابل، مى گويند بشر را با عقل نمى توان تربيت كرد زيرا هميشه فطرت و غرائز بر عقل غلبه دارد و لذا بايد انسان را از راه عشق تسخير كرد و دل را در دست گرفت و آنگاه وادارش كرد كه اين كار را بكند و آن را نكند... 
ولى از آنجايى كه انسان معجونى است از اين دو قوه، كسانى در تربيت انسان موفق اند كه به هر دو جنبه توجه دارند. بدين جهت رهبران آسمانى و مربيان واقعى در تربيت انسان از هر دو نيرو استفاده كرده اند و ميان اين دو نيروى بشرى موازنه اى برقرار نموده اند. در مكتب پيامبران، خوشبخت ترين مردم كسانى هستند كه بين «دل» و «دماغ» و «عقل» و «عشق» تعدل برقرار باشد و لذا خود آنان عاقلترين و عاشقترين موجودات جهان بودند.
خصوصيتى كه در روش اصلاحى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) است اين است كه از هر دو نيرو بطور متعادل براى تربيت آنها استفاده مى كند.
3.. اصول كافى، جلد 1، صفحه 16.روى همين اصل بسيارى از سران صوفيه علناً با دانشهاى آموختنى و كتاب و دفتر به مخالفت برخاسته، بلكه مبارزه و دشمنى مى كرند و رسماً ازآنچه مربوط به علوم آموختنى و استدلالى بود ابراز تنفر و بيزارى مى نمودند.

بعضى به اندازه اى در اين موضوع پافشارى كرده اند كه مطالعه احوال آنها هر خواننده اى را دچار حيرت و تعجب مى كند.

ممكن است بعضى اين سخن را باور نكنند كه كسى با علم و دانش اين گونه مخالفت نشان دهد.

چند نمونه از اين مبارزه و دشمنى را از كتاب «تاريخ تصوف، صفحه 508) تأليف دكترقاسم غنى در اينجا مى آوريم.(1)

1ـ جنيد بغدادى كه يكى از سران بزرگ صوفيه و شاگرد شيخ «سرى» بوده است معتقد بود كه: «خواندن و نوشتن سبب پراكندگى انديشه صوفى است»! نگارنده گويد: خوب بود مى فرمودند سبب اطلاع و بيدارى او و كناره گيرى از رويه تصوف است.

خوب فكر كنيد ما و تمام دنيا هر چه داريم از بركت همين خواندن و نوشتن است، با اينحال جاى تعجب نيست كه دسته اى اين دو را سبب پراكندگى حواس بدانند؟ ديگران به فكر تعليمات اجبارى افتاده اند اما در اينجا بعضى قول جنيد بغدادى خرافى را به رخ ما مى كشد هيچ فكر نمى كند كه اگر مردم به ايندستور عمل كنند، جامعه به عصر جاهليت باز مى گردد.

2ـ شيخ عطار در شرح حال بشر حافى نوشته: «نقل است كه هفت قمطره (صندوق) از كتب حديث داشت همه را در زير خاك دفن كرد و روايت نكرد...».(2)

3ـ شبلى مى گفت: «كسى را سراغ دارم كه وارد صوفيه نشد مگر اينكه جميع دارايى خود را انفاق كرد و هفتاد صندوق كتاب (آرى 70 صندوق كتاب!) را كه خود نوشته و حفظ كرده و به چندين روايت درست كرده بود در اين رودخانه دجله كه مى بينيد، غرق كرد»! مقصود شبلى از اين آدم خود او بود!(3)

4ـ احمد بن ابى الحوارى كه از بزرگان صوفيه است، كتب خود را به دريا ريخت و گفت: «نعم الدليل انت; والاشتغال بالدليل بعد الوصول محال». اين كارو اين سخن اگر چه در كتاب تاريخ تصوف به احمد بن ابى الحوارى نسبت داده شده ولى بعضى ديگر نظير آن را از ابوسعيد نقل كرده اند كه كتابهايش را به دست خود در زير خاك كرد و گفت نعم الدليل الخ.(4)

از ابوسعيد نقل شده كه گفت: «رأس هذا الامر كبس المحابرو خرق الدفاتر و نسيان العلوم»!(5) يعنى: آغاز اين كار پنهان كردن دوات و مركب و پاره كردن دفترها و فراموشى علوم است!!...

من نمى دانم اين افراد تا چه اندازه از تعليمات اسلام و دستورات پيشوايان اين آيين مقدس دور افتاده بودند، كردار و رفتار آنها درست مانند كسانى است اصلا در محيط دينى اسلام پرورش نيافته و از سرچشمه قرآن قطره اى ننوشيده اند، آنها سعى مى كردند كه دفترها را پاره كرده و صندوق هاى كتاب را در آب غرق سازند يا در دل خاك جاى دهند، و احاديث پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) را اطعمه ماهيان دريا يا موريانه هاى زمين كنند; ولى بر عكس، پيشوايان اسلام تأكيدات زيادى درباره حفظ كتب و نگهدارى آثار پيشوايان بزرگ يعنى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) كرده اند به عنوان نمونه و شاهد:

1ـ مرحوم مجلسى در كتاب بحار از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه فرمود: «من حفظ على امتى اربعين حديثا ينتفعون بها فى امردينهم بعثه اللّه يوم القيامة فقيهاً عالماً»: «كسى كه براى امت من چهل حديث حفظ كند و به ايشان برساند تا از آن در امور دينى استفاده كنند، خداوند در روز قيامت او را دانشمند و عالم بر مى انگيزد».(6) البته منظور از حفظ، همان گونه كه بزرگان تصريح كرده اند نگاهدارى است بهر طور كه باشد، خواه از بر كنند و خواه بنويسد و خواه به ديگران بگويند تا يادداشت كنند، اين روايت ي