مى بود، كجا؟!

***

1.. بنا به نقل تاريخ تصوف در ايران، صفحه 514، پاورقى 1. 
2. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و صاحب كتاب سيرالصحابه از حذيفه روايت كرده اند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بعد از اداء خطبه مفصل فرمودند: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى ان تمسكتم بهما فقد نجوتم».«طبرانى» بااين اضافه نقل كرده است كه فرمود: «فلا تقدموهما فتهلكوا و لا تقصروا عنهم فتهلكوا و لا تعلموهم فانّهم اعلم منكم» «دو چيز نفيس و بزرگ را در ميان شما مى گذارم كه اگر به اين دو چيز تمسك جوئيد نجات مى يابيد: يكى قرآن و ديگرى عترت من». آنگاه فرمود: «برايشان سبقت نجوئيد و تقصير و كوتاهى ننمائيد از آنها كه هلاك مى شويد، به ايشان ياد ندهيد كه آنها از شما داناترند»، (سنن ترمذى جلد 2، صفحه 307 ـ كنزالعمال جلد 1، حديث 874) اين حديث با تفاوت مختصرى در عبارت متن، متواتر است و از بيست و چند نفر از صحابه نقل شده است (تفصيل اين بحث را مى توانيد در المراجعات مراجعه 8 صفحه 20 تا 25 مطالعه نمائيد، و اين حديث با مختصر تفاوتى در اغلب كتب معتبر اهل سنت نقل شده است). عورتت را بپوشان!

يكى از صوفيان معروف «ابوسعيد الكندى» در خانقاهى منزل داشت و در جمع دراويش به سر مى برد و گاهى در پنهانى! به حوزه درس وارد مى شد، روزى در خانقاه دواتش از جيبش بيرون افتاد و رازش كشف شد! بعضى از صوفيان به او گفتند: عورت خويش را پنهان دار!(1)

روزى شبلى دواتى در دست حسين بن احمد صفار ديد به او گفت: سياهيت را از پيش من ببر كه مرا سياهى دلم بس است!(2)

نگارنده گويد: دسته اى كه دوات و مركب را عورت بدانند و درس خواندن در ميان آنها عيب و ننگ باشد، چه اميدى به خير و صلاحشان مى توان داشت، به قول ظريفى:

ميان اين سخن با حكم اسلام *** تفاوت از زمين تا آسمان است

حال اين سخن را با گفتار امام صادق(عليه السلام) پيشواى بزرگ مذهب تشيع مقايسه كنيد: مرحوم صدوق در كتاب امالى از آن بزرگوار نقل مى كند: اذا كان يوم القيمة جمع اللّه الناس فى صعيد واحد و وضعت الموازين فتوزن دماء الشهداء معمداد العلماء فيرحج مداد العلماء على دماء الشهداء»:«در روز قيامت خداوند متعال مردمان را در يك جا جمع مى كند، آن وقت خونهاى شهيدان را در يك كفه ميزان و مركبهاى دانشمندان و علماء را در كفه ديگر مى نهند، آن كفه اى كه حامل مركبهاى علماء مى باشد سر فرود مى آورد و برترى مى يابد»!(3)

اين بود گوشه اى از عقايد و آراء بزرگان صوفيه درباره عقل و عشق و استدلالات عقلى و علوم نقلى و دانشهاى آموختنى «ذلك مبلغهم من العلم»!

1. نقد العلم و العلماء، صفحه 317.
2. از اين رو بود كه صوفى كتاب را به خاك مى كرد و اوراق را مى شست و «جز دل اسپيد همچون برف» خويش بر هيچ دفترى ديگر اعتماد نداشت. (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 161)
و نيز جامى در «نفحات الانس» در شرح حال شمس تبريزى راجع به ملاقات او با جلال الدين رومى نوشته است: «و بعضى گفته اند كه چون خدمت مولانا شمس الدين به قونيه رسيد و به مجلس مولانا در آمده در خدمت مولانا در كنار حوضى نشسته بود و كتابى چند پيش خود نهاده پرسيد كه اين چه كتابها است، مولانان گفت كه اين را قيل و قال مى گويند تو را به اين چه كار؟ مولانا شمس الدين دست دراز كرد و همه كتابها را در آب انداخت! مولانا به تأسف تمام گفت هى درويش چه كردى؟ بعضى از آنها فوائد والد من بود كه ديگر يافته نمى شود، شيخ شمس الدين دست در آب كرد و يكان و يكان كتابها را بيرون آورد و آب در هيچ يك اثر نكرده بود! مولانا گفت: اين چه سرّ است، شيخ شمس الدين گفت: اين ذوق و حال است تو را از اين چه خبر»! (تاريخ تصوف پاورقى، صفحه 514 و 515).
«ابن جوزى» در كتاب «تلبيس ابليس» فصلى تحت عنوان «ذكر تلبيس على الصوفيه فى ترك الشاغل بالعلم» در آن صوفيه را به شدت مذمت مى كند كه بر بساط بطالت نشسته و تصوف را عبارت از بيكارى دانسته، در تاريكى هوا جس نفس فرو رفته اند، از جمله مى گويد كه بعضى از صوفيه در ذّم اهل علم كوشيده، اشتغال به علم را تلف كردن وقت پنداشته اند! و مدعى شده اند كه علوم صوفيه بلا واسطه است و افاضه از منبع فياض است»!
علم شريعت را «علم ظاهر» و هواجس نفسانى خود را «علم باطن» ناميده اند و گفته اند كه علم باطن سرّ الهى است كه خداوند به قلوب اولياء خود مى افكند وقتى در محضر بايزيد بسطامى سخن از راويان حديث مى رفت بايزيد گفت: بينوا مردمى بوده اند كه علم خود را از مرده اخذ كرده اند! در حالى كه ما علم خود را از زنده جاويدان اخذ كرده ايم! 
آنها كتب خود را از ميان بردند يعنى در خاك مدفون ساختند يا به آب ريختند...» (همان كتاب، صفحه 342 ـ 353، چاپ مصر).
3.. با مختصر تفاوت بحارالانوار جلد2، صفحه 16 به نقل از امالى شيخ.يكى از نويسندگان صوفى پس از نقل بسيارى از حكايات گذشته مى نويسد: با تمام اينها نبايد از فحواى اين كلمات اينطور استنباط كرد كه صوفيه اساساً مخالف علم و كتاب و مزاحم دانش و دشمن دفتر و قلم و دوات بوده اند.(1)

بايد به اين گونه افراد توجيه گر گفت: مخالفت آنها با علم و دانش مربوط به فحوى و استنباط نيست، صحبت از تصريح و نص كلام آنهاست، پس از اين همه داستانها درباره حسن و جمال ليلى، حالا مى گوييد كسى تصور نكند كه ليلى زن بوده است. راستى عجيب است، درست همان ضرب المثل معروف است كه انسانى را به كوسه بودن توصيف كنيم بعد بگوييم در عين حال ريش پهن خوبى داشت!

هرگاه روى انصاف قضاوت كنيم، روشن مى شود اين روشى را كه صوفيه براى خود انتخاب كرده اند با هيچ معيار صحيحى سازش ندارد قبل از هر چيز اين موضوع را به قرآن مجيد عرضه مى داريم، و قضاوت را از اين كتاب بزرگ آسمانى مى خواهيم، قرآن مى گويد:

1ـ (قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَة أَنْ تَقُومُوا للهِِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا):(2) خداوند به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد كه در مقابل سخنان بى اساس ماجراجويان و مخالفين آنها را به يك چيز كه در حقيقت ريشه تمام خيرات و پايه اصلى كاخ سعادت بشر است و به خوبى مى توان در پرتو آن راه حقيقت را پيدا كرد، پند و اندرز دهد.

مى فرمايد بگو: «من شما را تنها به يك چيز اندرز مى دهم و آن اينكه فرد فرد يا دسته جمعى براى خدا، قيام كنيد و تفكّر نماييد» بنابراين معلوم مى شود كه تنها راه نجات و سعادت انديشه و تفكر است.

2ـ (كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ):(3) «اين كتاب گرانبها و پر بركتى است كه بر تو فرستاديم تا در آياتش تفكر كنند و صاحبان انديشه و عقل متذكر شوند».

بنابراين منظور اصلى از تنظيم اين كتاب مقدس آسمانى و فرستادن آن بر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) تفكر و انديشه و يادآورى صاحبان فكر و عقل مى باشد و اين بزرگترين افتخار و فضيلتى است كه نصيب عقل شده است.

3ـ (إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ)(4) در اين آيه شريفه خداوند فهم معانى آيات و تذكر را مخصوص به صاحبا