ضيح اين مطلب مثالى بيان كرده كه از اصل مطلب شورتر است. عشق را تشبيه به يك جوان شهوى هفت آتشه اى! كرده كه در كنار او دخترك زيباى بسيار مجللى (كه به قول خودش او را به هفت قلم آراسته باشند!) نشسته باشد، و عقل را تشبيه به «پيرمرد افسرده اى» مى كند كه در جانبى قرار گرفته باشد، سپس مى گويد: «البته كلمات اين پيرمرد در چنين جوانى تأثيرى نخواهد داشت! و سخنان او مغلوب عواطف جوان خواهد بود».

ولى بايد اين مثل را درباره كسانى گفت كه قوه عاقله آنها مانند قواى بدنى آن پيرمرد تحليل رفته، و برعكس ساير غرايز آنها قوت گرفته است، به طورى كه عنان اختيار از دست قوه عاقله به در رفته باشد. اين چه ارتباطى به عقل پيشرفته و نورانى دارد كه لازمه ايمان است و قرين و همنشين و هماهنگ با آن؟

2ـ مرحوم احمد بن محمد بن خالد برقى كه يكى از راويان بزرگ شيعه است در كتاب «محاسن» از پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله نقل مى كند: «ما قسّم اللّه للعباد شيئا افضل من العقل»:(6) پروردگار مجيد چيزى بهتر و بالاتر از «نعمت عقل» در ميان بندگانش تقسيم نكرده است.

ازاين روايت به خوبى استفاده مى شود كه عقلهاى مردم بالاترين عطيّه هاى خداوندى بوده واز هر چيزى شرافتش بيشتراست.

3ـ مرحوم صدوق در امالى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرموده: «ان الثواب على قدر العقل»: «ثواب و مزد عمل به اندازه عقل است».

مرحوم كلينى نيز نظير آن را به مضمون ديگرى در كتاب كافى نقل كرده است.(7) از اين روايت به خوبى استفاده مى شود كه اجر و مزد اعمال بستگى به كميت عمل ندارد بلكه مربوط به كيفيت عقل و فكر است.

4ـ در طى كلمات قصارى كه از حضرت مولى الموالى على بن ابيطالب عليه السلام در آخر نهج البلاغه نقل شده، مكرر مقام شامخ و موقعيت مهم عقل را ستوده و آن را بالاترين سرمايه انسان و مهمترين منبع غنى و بى نيازى شمرده است.

1ـ بعضى از آيات ندامت انسان را منعكس مى نمايد كه در اثر عدم تعقل به عذاب اخروى گرفتار مى شود. «وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» (سوره ملك آيه 10) «تبهكاران در عذاب جهنم مى گويند اگر حقيقت را مى شنيديم و تعقل مى كرديم از معذبين در آتش نبوديم». 
2ـ قرآن گروهى را كه تعقل نموده اند ولى باز حقيقت را پوشانيده و آن را راه خود منحرف شاخته اند توبيخ مى نمايد: «يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ» (بقره: 75) كلام خدا را مى شنوند، سپس آن را با آنكه تعقل كرده اند، منحرف مى سازند. 
3ـ قرآن مجيد مقام «انسان» بودن را از افرادى كه از فكر و انديشه خود بهره گيرى نمى كنند، سلب نموده و به عنوان پست ترين حيوانات از آنان ياد مى كند مانند.
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ» (انفال آيه 22).
4.. اصوف كافى جلد 1، صفحه 10 ـ كتاب العقل و الجهل حديث 2 ـ بحارالانوار جلد 1، صفحه 86 بنقل از خصال و امالى صدوق. 
5. «نيچه» فيلسوف آلمانى درباره «عقل» مى گويد: «عقل به انسان توانائى مى دهد كه كاملا بر خود مسلط شود و لذا انسان فقط به وسيله نيروى عقل قادر است كه به معنى حقيقى به «خواست توانايى» نايل گردد». عقل عالى ترين مظهر «خواست توانايى» است زيرا به كمك عقل آدمى قادر مى گردد، غرائز لگام گسيخته خود را تربيت كند و قوه خلاقيت خود را براى انجام كارهاى نيك و زيبا، مهار نمايد. و به اين ترتيب قادر شود بر خود تسلط يافته، با مسلط شدن بر خود، بر طبيعت نيز مسلط گردد (از فلسفه نيچه، مهرداد مهرين 4304)
فردوسى حماسه سراى ايران مى گويد: 
خرد افسر شهر ياران بود *** خرد زيور نامداران بود 
خرد زنده، جاودانى شناس *** خرد مايه زندگانى شناس 
خرد رهنماى و خرد دلگشاى *** خرد دستگيرت به هر دو سراى 
از او شادمانى و زو مردمى است *** از ويت فزونى و زويت كمى است 
كسى كو خرد را ندارد ز پيش *** دلش گردد از كرده خويش ريش 
خرد را و جان را كه يارد ستور؟ *** دگر مى ستايم كه داند شنود؟
هميشه خرد راتو دستور دار *** بدو جانت از ناسزا دور دار 
از «اوميرس» حكيم يونانى نقل شده، كه گفته است! «عقل پيغمبرى است كه خداى در نهاد بندگان قرار داده و هر كه را با اين پيامبر باطنى آشنايى نيست بدانيد كه فرومايه است».
6.. كافى جلد 1، صفحه 12 ـ كتاب العقل و الجهل، حديث 11 ـ بحارالانوار جلد 1، صفحه 91 به نقل از محاسن برقى. 
7. مرحوم كلينى نيز عين روايت فوق را نقل كرده است بدين ترتيب كه مردى به امام صادق(عليه السلام) گفت: «فلانى، عبادتش و دينداريش، چنين و چنان است» امام پرسيد عقلش چطور است؟ گفت نمى دانم. امام فرمود: «ان الثواب على قدر العقل» (كافى جلد 1، صفحه 12 ـ كتاب العقل و الجهل، حديث 8).كسانى كه مى گويند سلطنت كشور تن و جان به عشق و غريزه واگذار شده است در حقيقت از موقعيت عقل و عشق هر دو بى خبرند.

وظيفه قوه عاقله در اين كشور، درست همان وظيفه قوه مقننه در كشورهاى دنيا است يعنى هر طرح و لايحه اى كه مربوط به برنامه هاى زندگى مادى و معنوى انسان است از طرف غرايز به پيشگاه عقل تقديم مى شود، او با كمال دلسوزى و خيرخواهى، در اطراف آن عميقانه مى انديشد و آنچه را كه حافظ منافع اين كشور است تصويب و بقيه را رد مى كند و دستور اجر قسمت اول را به قواى بدنى و غرايز مى دهد، و عشق بازوى تواناى اجراى او است.

همانطور كه هر كشورى هيأت قانونگذارى آن آگاه تر باشد به سعادت و خوشبختى نزديكتر است، همچنين هر انسانى كه نيروى عاقله او قوى تر و از دست برد هوى و هوس محفوظ تر باشد سعادتمندتر خواهد بود. پس همانطور كه محال است قوه مجريه جاى قوه تقنينيه را بگيرد غرايز هم نمى توانند جايگزين قوه عاقله شده و بر كشور جان و تن حكومت كنند!

به تعبير ديگر: قوه عاقله حافظ حدود هر غريزه و مسئول نگاهدارى و حفظ تعادل آن است ايمان و عشق اگر چه پرقيمت و گرانبها است ولى درست مانند يك افسر رشيد نظامى است كه بايد هميشه گوشش به فرمان فرمانده خود يعنى «قوه عاقله» باشد.(1)

1.. يكى از دانشمندان در كتاب خود مى نويسد «عقل قوه عاليه نفس است كه با داشتن آن، انسان از حيوان ممتاز و برتر شده است. وظيفه اين نيروى بلند قدر، درك كليات است مستقلا يا به وسيله تجريد آنها از جزئيات و مورد استفاده قرار دان علوم ارتكازى كه در خلقت بشر نهفته است براى درك مجهولات و كنترل قواى نفسانى تا به مصرف لازم رسيده و سوء استفاده نشوند.» پس نقش مهم عقل استدلال است و استنباط كه مرتبه عالى استدلال مى باشد. حيوان از استدلال بهره ندارد و اين است كه قدرت غلبه بر طبيعت در او نيست و تنها راهنماى او در حيات، غريزه و هوش است. ديوانه از آنجا فاقد عقل است كه حركاتش تحت كنترل نيست و مى كند آنچه را كه براى خود و جامعه زيان آور است و بناچار جامعه او را با جبر تحت معالجه يا مراقبت شديد قرار مى دهد و از همين رو لفظ «عقل» از «عقال» كه زانو بند شتر است گرفته شده چون بر سركشى غرايز و هوس ها بند مى نهد. (علم اخل