ق يا حكمت عملى، محمد على بامداد).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:50.xml">دو موضوع مهم</a><a class="text" href="w:text:53.txt">ذكر و فكر</a><a class="text" href="w:text:54.txt">حقيقت ذكر چيست؟</a><a class="text" href="w:text:55.txt">كشف و شهود و رؤيا</a><a class="folder" href="w:html:56.xml"> چند قانون مربوط به كشف و شهود و رؤيا</a><a class="text" href="w:text:60.txt">نمونه اى از مكاشفات صوفيه</a><a class="text" href="w:text:61.txt">اشتباهات عجيب مدعيان كشف</a><a class="folder" href="w:html:62.xml">قسمتى از حالات و سخنان چند نفر از سران آنها</a><a class="text" href="w:text:75.txt">امكان كشف</a><a class="text" href="w:text:76.txt">مكاشفات الهى</a></body></html>مقدمه چاپ جديد

حدود چهل و چند سال پيش كه بخش اوّل اين كتاب را كه نخستين اثر حقير بود نوشتم جنب و جوش صوفيان در بعضى از شهرها بسيار زياد بود; و حكومت آن زمان نه تنها آنها را آزاد گذارده بود; بلكه گاهى رجال دولت خودشان دست در كار ساختن خانقاه داشتند و اهل خرقه و در سلك درويشان بودند!

دليل آن هم روشن بود، آنها مذهبى را مى خواستند كه به «سير درون» بپردازد و كار به «بيرون» نداشته باشد، در سياست دخالت نكند; و اصولا سر از سياست بيرون نياورد; از «ناسوت» بگريزد و به «لاهوت» و «جبروت» پناه برد.

علاوه بر دين، از روحانيون بكلّى جدا باشد تا خطرى را كه هميشه از محور بودن علما در جامعه احساس مى كردند پيش نيايد و كابوس بزرگى كه سرانجام دامانشان را گرفت، رخ ندهد.

آن زمان با تمام تلخى هايش گذشت; باز امروز مى بينيم دستهايى از خارج و داخل درست به همان ادّله، در ترويج صوفيگرى مى كوشند; حتى كار به جايى رسيده كه در بعضى از دانشگاهها، از سوى بعضى از اساتيد تقويت مى شوند!

و اين كار دو دليل دارد: نخست اينكه گروهى كه با حكومت روحانيت مخالفند ولى مخالفت با اصل دين و مذهب را غير ممكن مى بينند به صوفيگرى روى مى آورند كه رنگ و لعابى از مذهب دارد و درست در نقطه مقابل روحانيت و مذهب است.

ديگر اينكه مذهبى مى خواهند كه با همه چيز بسازد، نجات را فقط در صفاى دل بداند و بس!

و در انجام تكاليف اسلامى سختگير نباشد و راه را برى ارتكاب بسيارى از اعمال باز بگذارد، اينها پوست است نه مغز!

اينها همه در صوفيگرى پيدا مى شود، چيزى كه بوى اسلام مى دهد، اما اسلام نيست! و براى ضربه زدن به اسلام ابزار خوبى است.

با مطالعه اين كتاب كه در آن تجديد نظر فراوان شده و مطالب بسيارى بر آن افزوده شده است، به خوبى پى به اهميت اين «كانون خطر» خواهيد برد، هر چند هوشيارى عمومى تا حد زيادى - بحمدالله - از اين خطر كاسته است.

در اين كتاب به عجايبى از حالات و افكار و عقايد صوفيان، برخورد مى كنيد كه شايد باور كردن آنها براى شما مشكل باشد، ولى مسأله باز از اين هم فراتر است كه ما براى رعايت اختصار از ذكر همه آنها صرف نظر كرديم.

***

در اينجا يادآورى دو نكته لازم است:

1- بعضى از ناآگاهان، يا دشمنان آگاه به شگردى دست زده و از پاره اى از تغبيرات امام راحل (قدّس اللّه نفسه الزّكيّه) و نكات عرفانى ايشان در نظم و نثر، سوء استفاده مى كنند; در حالى كه آن مرد بزرگ يك «عارف بزرگ اسلامى» بود و افكار بلندش از افكار «عرفان التقاطى» هزاران فرسنگ فاصله داشت. او از عرفان ادعيه اميرمؤمنان على(عليه السلام) و دعاى عرفه امام حسين(عليه السلام) و صحيفه سجاديه و زيارت شعبانيه ائمّه هدى(عليهم السلام) سيراب شده، و از كوثر آيات قرآن نوشيده بود; ولى التقاطيها از جوكيان هند، و تفاله هاى رهبانيت راهبان!

او از خطر فرقه گرايى تصوف كاملا آگاه بود و از آنان اظهار تنفّر مى كرد، و بسيار از خانقاهها كه مركز اين گروه بود بعد از انقلاب شكوهمند اسلامى، به عنوان مراكز استعمار بسته شد; و جلو فعاليتهاى تخريبى آنها در عصر ايشان گرفته شد. (جزاه اللّه عن الاسلام خيرالجزاء) و اگر گاهى سخنى درباره بعضى از مشايخ فرمود، نظر به يك بُعد از وجود و معلومات آنها داشت، نه همه ابعاد.

***

 


2- مسائلى در اين كتاب مى خوانيد كه درباره ريشه هاى تصوف و صوفيگرى است و درباره همه كسانى كه به تصوف گرايش دارند صادق نيست; زيرا چه بسا جوانان پاكدامن و با ايمانى فريب آنها را خورده و در دام آنها گرفتار شده اند و گناهشان، نگاه به ظاهر و غفلت كردن از باطن است، ما آنها را از زياد نكوهش نمى كنيم و بلكه براى نجاتشان دعا مى كنيم.

من مط مئن هستم آنها هر گاه بدون تعصب اين كتاب را مطالعه كنند تحوّل خواهند يافت.

اللهم اهدنا الى سواء السبيل

مرداد ماه 1373<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:51.txt">1ـ پايه هاى كاخ سعادت انسان</a><a class="text" href="w:text:52.txt">2ـ ميزان توانايى عقل</a></body></html>در اين موقع كه بحث عقل و عشق به پايان مى رسد يادآورى دو نكته ضرورى به نظر مى رسد:
از آنچه گفته شد چنين مى توان نتيجه گرفت كه تنها راه مستقيم سعادت بشر، به كار گرفتن قوه عقل و تفكر است و براى رسيدن به حقايق، راهى غير از آن در دست انسان نيست و در مبحث كشف و شهود خواهد آمد كه نمى توان از راه كشفهاى خيالى به حقايق پى برد، ولى براى تكميل اين منظور و دور ماندن از خطاهاى فكرى، بايد از علوم نقلى استمداد نموده و در پرتو آن راه نجات و حقيقت را پيدا كرد، و از طرف ديگر لازم است كه آيينه عقل و فكر را به وسيله تقوى و تهذيب نفس صيقل داده تا بتوان حقايق را به صورت واقعى خود، در اين آينه مشاهده كرد. علماى بزرگ و دانشمندان تعليم و تربيت در طى كتابهايى كه در موضوع آداب دانش آموزى نوشته اند، به اين قسمت اهميت فراوانى داده اند.

بنابراين كاخ سعادت انسان در واقع روى سه پايه قرار گرفته است:

1ـ علومى كه از سرچشمه نبوت و ولايت صادر شده. 2ـ به كار انداختن نيروى عقل و تفكر. 3ـ تقوا و پرهيزكارى و تهذيب نفس.

شايد بهترين مثلى كه مى توان براى اين موضوع بيان كرد اين است كه عقل و تفكر به منزله چشم، و علوم نقلى به منزله نور و تقوى به منزله صافى هوا و خالى بودن از گرد و غبار و موانع ديگر است. كسانى كه چشم سالم داشته باشند و اشياء را در مقابل نور و در برابر چشمان خود بگذارند و ضمنا هواى محيط آنها از گرد و غبار و دود خالى باشد به خوبى آنها را مى بينند، اما كسانى كه از قوه عقل بى بهره اند و يا اگر بهره اى دارند آن را به كار نمى اندازند، مانند مردمان كور يا چشم بسته هستند كه نورهاى قوى و صفاى هواى محيط هيچ تأثيرى به حال آنها نخواهد داشت: (أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الاَْرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لاَ تَعْمَى الاَْبْصَارُ وَلَكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ).(1)

«آيا در روى زمين گردش نكردند تا دلهايى داشته باشند كه با آن انديشه كنند و يا گوشهايى داشته باشند كه با آن بشنوند، چون كورى، نابينا چشمها نيست، بلكه نابينايى دلهايى است كه در ميان سينه ها است!»

كسانى كه مى خواهند تنها به قوه استدلال و نيروى عقل بر فهم حقايق مسلط شوند و اعتنايى به علوم نقلى ندارند مانند شخص بينايى هستند كه در تاري