ى به هر طرف خيره خيره نگاه مى كند، البته چيزى نصيب او نخواهد شد. (قَدْ جَاءَكُمْ مِنْ اللهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُبِينٌ يَهْدِي بِهِ اللهُ مَنْ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلاَمِ وَيُخْرِجُهُمْ مِنْ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ).(2)

«از طرف خداوند نور و كتاب آشكارى به سوى شما آمد كه با آن كسانى را كه از رضا و خشنودى او پيروى كنند به راههاى سلامت رهبرى مى كند و از تاريكيها نجات داده به جانب نور و روشنايى مى برد».

(وَمَنْ لَمْ يَجْعَلْ اللهُ لَهُ نُوراً فَمَا لَهُ مِنْ نُور)(3) «كسى را كه خداوند براى او نور نبخشد، هيچگونه نورى نخواهد داشت».

كسانى كه آن دو قسمت را داشته باشند ولى در اثر كوتاهى در عمل و تهذيب نفس و استيلاى قواى شهوانى آنها بر قوه عاقله و نيروى تفكر، محيط نامناسب و پر ازگرد و غبارى در اطراف چشم عقل فراهم كرده باشند آنها نيز از درك بسيارى از حقايق دور مى مانند. (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَاناً)(4)

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر از خدا پروا كنيد، وسيله اى براى تميز حق از باطل براى شما قرار خواهد داد».

ضمنا از آنچه گفته شد پاسخ بعضى از خرده گيريهايى كه بر اهل استدلال و منطق كرده اند معلوم شد، مثلا: مولوى در شعر معروف خود مى گويد:

گر كسى از عقل با تمكين بدى *** فخر رازى راز دار دين بدى

در واقع از اين نكته غفلت كرده است كه فخر رازى اگرچه مردى عالم و دانشمند و با فكر بوده ولى مردى لجوج و متعصب و مغرور نيز بوده است و قسمت زيادى از اوقاتش را صرف طرح شبهات و اشكالات مى كرده به طورى كه معروف به «امام المشككين» شد، با اين صفات، محال است شخص دانشمند بتواند به وسيله نيروى استدلال بر فهم حقايق فايق آيد، چرا كه پرده ضخيم لجاجت و تعصب جلوى ديدگان فكر او را گرفته، از درك حقايق باز مى دارد.

1. سوره حج، آيه 46.
2.. مائده، آيه 15 و 16. 
3. سوره، نور آيه 40. 
4. سوره انفال، آيه 29.بشر به هر اندازه داراى فكر قوى و عقل نيرومند باشد باز امورى را كه تحت سلطه و نفوذ عقل او واقع مى شود، محدود است.

بديهى است اين موضوع هيچ گونه بعدى ندارد، زيرا تمام قواى بشر مانند همه ممكنات محدود است، فقط نامحدود در عالم، ذات خداوند بزرگ است و بس. مثلا: حس بينايى، يكى از قواى انسان و ساير حيوانات است، اين حس به هر اندازه قوى باشد از مشاهده بسيارى از امور عاجز و ناتوان است، يعنى چيزهايى پيدا مى شود كه يا اصلا قابل رؤيت نيستند و يا اگر قابل ديده شدن باشند به اندازه اى كوچكند كه چشم قدرت ديدن آن ها را ندارد.

بنابراين بايد از جولان فكر در ميدان هايى كه از حوصله فكر بشر خارج است خوددارى كرده و اين خيال را از سر بيرون نمود كه اثرى جز اتلاف عمر گرانبها ندارد بلكه ممكن است انسان را به پرتگاه هاى خطرناكى بكشاند. حقيقت ذات حق، كنه صفات او و مسئله قضا و قدر و نظاير آن، همه از اين قبيل هستند. (1)

چنانكه در بعضى از روايات وارد شده: «تفكروا فى صفات الله و لا تتفكروا فى ذات الله»: «در صفت هاى خدا بيانديشيد و در ذات او انديشه نكنيد» البته مقصود از تفكر در صفات خدا تفكر در كنه آن نيست، چون كنه صفات او مانند ذاتش بر كسى معلوم نيست.

در روايت ديگر وارد شده: «ان الله احتجب عن العقول كما احتجب عن الابصار»: «خداوند از عقل ها پوشيده شده چنانكه از ديده ها پوشيده است». در كلمات قصار اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل شده كه از آن حضرت درباره مسئله قضا و قدر سؤال كردند. فرمود: «طريق مظلم لا تسلكوه و بحر عميق فلا تلجوه و سر الله فلا تتكلفوه»: «راه تاريكى است در آن قدم مزنيد، و درياى ژرفى است در آن داخل نشويد و راز خداوندى است، براى فهم آن خود را به زحمت نيفكنيد!»

از اين بيان، پاسخ بعضى از شبهات ديگر كه بر اهل استدلال شده است معلوم مى شود، چون بعضى از دانشمندان خواسته اند به نيروى عقل و استدلال امورى را كه فهم آن از حوصله بشر خارج بوده، ادراك كنند و در نتيجه دچار اشتباهات و تناقضاتى شده اند، از اين جهت مورد طعن و سرزنش مخالفين استدلال قرار گرفته اند در حالى كه همان طور كه گفته شد، لازم بود در چنين واديهايى كه از قدرت عقل انسانى خارج است وارد نشوند.

1. موريس مترلينگ فيلسوف بلند پرواز غرب زير عنوان «چند كلمه درباره هستى» مى گويد: من هيچ افسوس نمى خورم كه چرا نام من در دنيا باقى نخواهد ماند، براى آنكه مى دانم نام هيچ كس در دنيا باقى نمى ماند و عمر كره خاك كه پانصد ميليون يا كمتر و زيادتر نمى باشد و در مقابل عمر جهان حتى يك ميليونم ثانيه به شمار نمى آيد. فرضاً تا پانصد ميليون سال ديگر ساكنان كره خاك نام ما را به خاطر داشته باشند تازه اسم ما حتى به اندازه يك ميليونم ثانيه در جهان باقى نمانده است! فاجعه بزرگ زندگى ما اين است كه هر روز صبح كه از خواب بر مى خيزيم مشاهده مى كنيم كه يك روز پير شده ايم و از آن بزرگتر آن است كه با وجود پيرى به هيچ يك از اسرار جهان پى نبرده ايم!... اگر صد هزار سال هم عمر كنيم تازه به اسرار اصلى جهان پى نمى بريم، گويى در اين دنيا هيچ كس نمى داند و بزرگترين كهكشان هاى جهان كه حاوى ميليون ها خورشيد مى باشند و هر خورشيدى يك دنياى شمسى است نيز مانند ما نادان است. من قبول مى كنم كه ممكن است اين گردش هاى متوالى و يك نواخت براى مصلحت بزرگ و مخصوص باشد ولى چون ما از اين مصلحت بى اطلاعيم و راه فهم آن را نداريم مثل آن است كه آن مصلحت اصلا وجود نداشته باشد. اين جلمه را از سخنان اين فيلسوف بلند پرواز آوردم تا روشن شود كه استفاده منفى از عقل يعنى چه؟ و چگونه ممكن است كه انسان از قوه عقل استفاده منفى كند به اين معنى كه به وسيله اين قوه براى درك اسرار جهان چنان فكرش اوج گيرد و همچون شهباز بلند پرواز به جاهاى بلند پرواز كند كه به جز حيرت و سرگردانى نتيجه ديگرى نمى تواند بگيرد. آن وقت انسان از عقل خود مى تواند استفاده كند كه آن را در چيزهايى به كار اندازد كه به نفع و صلاح او است و عقل و فهم محدود بشر مى تواند آنها را درك كند.صوفيه روى همان اصل سابق يعنى تقدم «عشق» بر «عقل» عملا ذكر را بر فكر مقدم داشته، و اوقات زيادى را مصروف اذكار مخصوص به خود مى نمايند(1) كه اگر اصل ذكر اختراعى نباشد لااقل حد و حدود و كيفيت اداى آن ساختگى است، مدرك اين گونه اذكار غالبا نظر و ذوق مرشد و يا خواب هاى او و مريدان او است!

عجب اينجا است كه هر كسى را ذكر مخصوصى است كه بايد به اذن مرشد و با عدد مخصوص در مواقع خاصى به جا آورد.

البته اين موضوع مخالف صريح اخبار و آياتى است كه مردم را همگى به طور دسته جمعى به هر ذكرى از اذكار يا خصوص بعضى از اذكار مانند لا اله الا الله و نظاير آن، دعوت مى كند بدون اين كه اين گونه حرف ها در كار باشد.

مى خواهيم بدانيم آيا پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى(عليهم السلام) پدر مهربان و روحانى و مربى اخلاقى همه پيروان خود بوده اند يا نه؟ اگر بوده اند پس چرا آن نوع تعليمات