د) در بسيارى اوقات ناشى از فعاليت قوه وهميه است و آن هم نيز معلول يك سلسله قوانين روانشناسى غير قابل انكار مى باشد، بنابراين مى توان آن را تشبيه به سرابهايى كرد كه در بيابان در برابر ديدگان مسافرين خودنمايى مى كند، با اين تفاوت كه سراب معلول انعكاس نور خورشيد و قوانين انكسار نور و امثال آن است، ولى اين كشفيات معلول فعاليت نيروى توهم است اما در اين جهت كه عارى از حقيقت اند، شريك اند.

***

1.. صوفيه و اعتقاد به خواب و نقل رؤياهاى شگفت انگيز
اعتقاد به خواب و نقل رؤياهاى شگفت انگيز از غرايب كار صوفيان است و همين سبب مزيد اعتبار و نفوذ آنان در ميان ساده لوحان مى شد. بعضى از آنها مدعى بودند كه در خواب چنين و چنان ديده اند و پس از بيدارى آثارى از آن واقعه را به عيان مشاهده كرده اند چنانكه «ابوبكر كتانى» در خواب چنان مى ديده است كه همراه على بن ابيطالب(عليه السلام) به كوه ابوقبيس رفته است و وقتى از خواب بيدار شده است خود را بر بالاى كوه ديده است!! (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 153) ابوبكر كتانى كه به او لقب «چراغ حرم» داده بودند، از بس كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را در خواب مى ديد و در خواب از او سئوال مى كرد و جواب مى شنيد او را شاگرد مصطفى(صلى الله عليه وآله)مى خواندند! (طبقات الصوفيه، مقدمه هشتادو دو)
2.. در ميان مشايخ صوفيه بايد ابن عربى را قهرمان خوابهاى شگفت انگيز دانست زيرا وى در كتابهاى خود خوابهاى عجيب و غريبى ادعا كرده است و حتى خدا را بارها در خواب ديده است (فتوحات جلد 2، صفحه 591ـ ابن عربى حياته و مذهبه، صفحه 86)
چنانكه در (فتوحات جلد 1، صفحه 318) آورده است در سال 599 در مكه خواب ديدم كه كعبه از خشت و طلا و خشت نقره بنا شده، كامل گشته پايان پذيرفته و در آن نقصى موجود نيست. من به آن و زيبايى آن خيره شده بودم كه ناگهان دريافتم كه در ميان ركن يمانى و ركن شامى كه به ركن شامى نزديكتر بود؟ جاى دو خشت، يك خشت زر و يك خشت سيم، از ديوار خالى است در رده بالا يك خشت طلا كم بود و در رده پايين آن يك خشت نقره در آن مشاهده كردم كه نقش من در جاى آن دو خشت منطبع گشت و من عين آن دو خشت مى بودم، به آن صورت ديوار كامل شد، در كعبه چيزى كم نماند، در مى يافتم كه عين آن دو خشتم و آنها عين ذات من است و در آن شك نداشتم و چون بيدار شدم خداوند متعال را سپاس گفتم و اين رؤيا را پيش خود تأويل كردم، كه من در ميان صنف خود، مانند رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) در ميان انبياء، و شايد اين بشارتى باشد به ختم ولايت من! در آن حال آن حديث نبوى را به ياد آوردم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) در آن، نبوت را به ديوار و انبياء را به خشت هايى همانند كرده كه ديوار از آنها ساخته شده و خود را آخرين خشتى دانسته است كه ديوار نبوت به واسطه آن به نحو كامل پايان پذيرفته است كه ديگر بعد از وى نه رسولى خواهد بود، و نه نبى (حديث نبوى اين است: «مثلى فى الانبياء كمثل رجل بنى حائطا فاكمله الالبنة واحده فكنت انا تلك اللبنة فلا رسول و لا نبى بعدى». 
اين گونه ادعاهاى بى اساس جز نتيجه فعاليت قوه و هميّه نيست.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:7.txt">روش ما</a><a class="text" href="w:text:8.txt">عرفان اسلامى و عرفان التقاطى  </a><a class="text" href="w:text:9.txt">1-تصوف در گذشته و امروز  </a><a class="text" href="w:text:10.txt">2- تضادهاى درونى ناشى از التقاط</a><a class="text" href="w:text:11.txt">خلاصه و نتيجه گيرى</a><a class="text" href="w:text:12.txt">3ـ انگيزه هاى گرايش به «تصوف»</a></body></html>براى اين كه خوانندگان محترم اطمينان بيشترى به آنچه گفته شد پيدا كنند، به ذكر چند نمونه از مكاشفات كه اين جمعيت ادعا كرده و در كتابهاى خود نوشته اند مى پردازيم:

1ـ در كتاب صفوة الصفا كه در شرح حالات شيخ صفى الدين اردبيلى به قلم يكى از مريدان او نوشته شده است، نقل شده كه: يكى از مردان كار كرده به شيخ گفت: در عالم خواب ديدم سرآستين شيخ از «عرش» بودى تا «ثرى» (زمين)! شيخ گفت: «فرزند! اين را به قدر حوصله تو به تو نشان داده اند»!

شعر:

آستين بر عالم كون و مكان افشانده ايم *** ماوراى اين و آن در آستين داريم راز!

نگارنده گويد: جايى كه سر آستين او به اين فراخى باشد، بقيه لباس به همين نسبت معلوم است چقدر خواهد شد؟ و تازه اين را هم مريد شيخ به قدر حوصله خود ديده است.

2ـ در صفحه 331 از همان كتاب مى نويسد: جبرئيل گيلانى نقل كرد از برادر خود پيرمحمد، گفت: اول مرتبه اى كه به خدمت شيخ صفى رسيدم (حالت مكاشفه اى بر من دست داد) ديدم پاى شيخ به تحت الثرى و سرش به عليين و دوش راست او به كنار كوه قاف و دوش چپش هم به كنار كوه قاف است! نعره اى زدم و از خود برفتم، بعد از ساعتى شيخ از من سؤال كرد چرا نعره زدى؟! آن صورت كه ديده بودم عرض كردم....

آيا محملى براى اين گونه سخنان جز فعاليت قوه توهّم پيدا مى كنيد هر قدر هم حسن ظن داشته باشيد؟

3ـ باز در همان كتاب در صفحه 330 نقل مى كند: از خواجه محمد «سراوى» كه از پيرمحمود، خادم خواجه افضل سراوى شنيدم: وقتى خواجه افضل از اردبيل از خدمت شيخ صفى، قصد «سراو» كرد، شيخ به او گفت: در برابر من سوار شو، خواجه افضل سوار شد و حركت كرديم. چون به نيم فرسنگى اردبيل رسيديم نگاه كردم ديدم شيخ بزرگ مى شد، بزرگ مى شد! به اندازه اى كه تمام ولايت اردبيل از او پر شد! نعره اى زدم و بى خود گرديدم و از اسب در افتادم. خواجه افضل از مشاهده اين حالت خوشش نيامد و متحيرانه به من نگاه كرد، من آنچه ديده بودم باز گفتم. گفت: اى كور بصر، يعنى شيخ به آن اندازه است كه در ولايت اردبيل بگنجد؟! آنچه ديدى به قدر خودت ديدى!

نگارنده گويد: اين است معنى تجسم اوهام!

4ـ محى الدين عربى يكى از سلسله جنبانان اين طريقت در كتاب «مسامرة الابرار» مى نويسد: رجبيون كسانى هستند كه داراى يك نوع رياضت مى باشند و از آثار آن اين است كه در حالت مكاشفه «رافضى ها» (شيعه ها) را به صورت خوك مى بينند!

نگارنده گويد: «رجبيون در واقع قيافه خود را در آيينه وجود شيعه چنين مى بينند».

آيا چنين مكاشفه اى جز وهم و خيال و پندار نيست؟

5ـ شيخ عطار در كتاب تذكرة الاوليا (صفحه 102) در حالات بايزيد بسطامى نقل مى كند كه گفت: «حق تعالى مرا به جايى رسانيد كه خلايق را جملگى در ميان دو انگشت خود ديدم»! و باز در همان صفحه نقل مى كند كه: «مدتى خانه را طواف مى كردم، چون به حق رسيدم خانه را ديدم كه گرد من طواف مى كرد»!

نگارنده گويد: اين بلند پروازيهاى زشت و بى معنى از سران تصوف، بهترين دليل بطلان مكاشفات آنها است و ادعاهايى كه هيچ ملك مقرب و نّبى مرسلى نكرده است.

6ـ در همان كتاب در صفحه 101 مى نويسد: بايزيد گفت: حق تعالى مرا در دو هزار مقام پيش خود حاضر كرد و در هر مقام مملكتى بر من عرضه داشت، من قبول نكردم!

نگارنده گويد: هرگز شنيده ايد يكى از پيغمبران بزرگ خدا، يا يك نفر از ائمه اطهار(عليهم السلام) چنين سخنانى بر زبان رانده باشند؟! آيا اين مقامات خيالى،مولود نيروى توهم نيست؟

خلاصه از اين گونه خيالات و موهومات در كتب صوفيه