 فراوان است و اين كتاب مختصر، گنجايش بيش از اين مقدار را ندارد.

***چيزى كه لطمه جبران ناپذيرى بر پيكر مذهب مدعيان كشف وارد مى كند و نظريه خيالى بودن بسيارى از اين مكاشفات را تقويت مى نمايد، همان اشتباهات بزرگى است كه نصيب سران اين سلسله شده است.

عجيب است در ميان كسانى كه خود را به حقايق و ضماير دانا مى دانند، بلكه گاهى دعوى «معراج معنوى» هم كرده اند اشخاصى پيدا مى شوند كه تمام عمر و يا لااقل قسمت زيادى از آن را در زمره پيروان مذاهب متضاد بوده اند و كتابها در اثبات عقايد آنها نوشته اند! ابوحامد غزالى و محى الدين عربى و شهاب الدين سهروردى و نظاير ايشان را بايد در اين سلسله نام برد.

طرفداران كشف، در مقابل اين ايراد چه پاسخ دارند؟

آيا مى توانند بگويند كه آنها اهل مكاشفه نبوده اند و چگونه پيروى از عقايد و مذاهب متضاد را توجيه مى كنند؟(1)

(أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللهِ وَمَا نَزَلَ مِنْ الْحَقِّ)(2)

براى اطمينان خاطر به سراغ قسمتى از حالات و سخنان چند نفر از سران آنها و يكه تازان ميدان كشف و شهود مى رويم تا از روى حساب «مشت نمونه خروار» مسير كلى افكار و اعتقادات آنان روشن شود.

***

1.. محى الدين عربى در يكى از سخنان خود مى گويد: «قطب» كه او را «غوث» گويند محل نظر حق تعالى است و آن در هر زمان يك شخص است، گاه خلافت ظاهر نيز داشته و گاه نداشته است سپس جماعتى را «قطب» شمرده و از جمله ايشان ابوبكر است و عمر و عثمان و على و حسن(عليهما السلام) و معاوية بن يزيد، و عمربن عبدالعزيز و متوكل عباسى!... (فتوحات جلد 2، صفحه 260) 
محى الدين در كتاب «محاضرة الابرار و مسامرة الاخيار» نوشته است كه: ابوبكر، ابوعبيده جراح را پيش حضرت على(عليه السلام) فرستاد و به وسيله وى از خوددارى آن حضرت از بيعت و كناره گيرى اش از جماعت و نيز از دعوى خلافت وى، اظهار نگرانى كرد. على(عليه السلام) در پاسخ قصه خلافت و امتناع از امر بيعت را نفى و انكار كرد و از كناره گيرى و خانه نشينى اش پوزش طلبيد كه فراق رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) وى را بيش از پيش اندوهگين ساخته و ديدن مكانهايى را كه پيامبر را در آن مكانها مى ديده به اندوه و حسرت او مى افزايد و شوق پيوستن به آن حضرت او را از علاقه به غيرش باز مى دارد. (همان كتاب، جلد 2، صفحه 175 و 189) 
محى الدين عربى در جاى ديگر از كتاب فتوحات نوشته است: «دو مرد از عدول شافعيه كه: كسى ايشان را تهمت به رافضى بودن (تشيع) مى زد با يكى از اولياء! برخورد كردند، آن ولىّ به آن دو مرد گفت كه: «من رافضيان را به صورت خوك مى بينم و اين علامتى است در ميان من و خدا!»، پس آن دو رافضى در باطن توبه كردند. پس آن ولىّ به ايشان گفت كه: حالا من شما را به صورت انسان مى بينم آن دو رافضى اعتراف كردند و تعجب نمودند. (فتوحات مكيه، جلد 2، صفحه 8)
اين اوهام و خيالات باطل تنها از كسانى ممكن است كه در عالمى از پندار ناشى از پيش داوريهاى خود فرو رفته و تصورات خام خود را به صورت مكاشفه مى بينند، «و يحسبون انهم على شى» (آنها تصور مى كنند كارشان حقيقتى دارد)(سورهمجادله، آيه 18). 
2. سوره حديد، آيه 16.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:63.txt">1ـ عزالى و احياء العلوم</a><a class="folder" href="w:html:64.xml">2ـ بايزيد بسطامى</a></body></html>ابو حامد محمد بن محمد بن محمد الطوسى مشهور به غزالى، يكى از دانشمندان قرن پنجم هجرى است كه در سنه 450 در طابران طوس به دنيا آمد و بنا بر مشهور ـ در مذهب ـ پيرو محمد بن ادريس شافعى بوده و مخصوصاً در پاره اى از قسمت هاى مذهبى تعصب مخصوصى از خود نشان داده است. وفات او در سال 505 هجرى نوشته اند.(1)

غزالى در آغاز جوانى به تحصيل در رشته هاى مختلف علوم دينيه پرداخت و بالاخره به منصب تدريس مدرسه «نظاميه» بغداد نايل شد، ولى در آخر كار حالاتش دگرگون شده و به كلى دست از درس و بحث كشيد و وارد رشته عرفان و تصوف شد.(2) در اين هنگام بود كه كتاب معروف «احياء العلوم» را تأليف كرد.

شكّى نيست كه او مردى عالم، فاضل و دانشمند بود و در بعضى از علوم مخصوصاً علم اخلاق تخصص داشت ولى بايد اعتراف كرد كه متأسفانه از حسن سليقه كه براى هر دانشمندى ضرورى است كم بهره بوده است; از اين رو دچار اشتباهات بزرگى شد كه هرگز نمى توان آنها را ناديده گرفت و يا خداى نكرده كوركورانه از او تقليد كرد. دانشمند معروف ابوالفرج بن الجوزى الحنبلى (متوفاى 597 هجرى) كه از نويسندگان مشهور اهل تسنن است و به گفته مرحوم محدث قمى يد طولائى در علم تفسير و حديث و وعظ و ساير علوم داشته، كتابى به نام «اعالم الاحياء باغلاط الإحياء» نوشته و در آن خطاهاى كتاب احياء العلوم غزالى را يك يك برشمرده است. او كتاب ديگرى به نام «تلبيس ابليس» دارد كه در آن نيز تاخت و تازهايى بر غزالى كرده و با ذكر اسناد و مداركى، كتاب احياء العلوم او را مورد انتقاد قرار داده است.

در اينجا به قسمتى از سخنان او در كتاب «تلبيس ابليس» (صفحه 597 و 379) اشاره مى كنيم تا روشن شود كه كتاب احياء العلوم اگر چه يك سلسله مطالب پرارزش در بردارد، ولى با اين حال از يك رشته اوهام و خرافات خالى نيست و نمى توان تمام مطالب آن را پذيرفت.(3)

1ـ ابوحامد غزالى مى گويد: «يكى از شيوخ در آغاز كار چون از شب خيزى كسل مى شد برخود الزام كرد كه شب را تا صبح بر روى سر بايستد تا اينكه نفس او از روى ميل و رغبت به شب خيزى مبادرت كند!

2ـ ديگرى براى اين كه دوستى مال را از دل بيرون كند، تمام اموالش را فروخته و در دريا ريخت; زيرا مى ترسيد اگر به مردم ببخشد به ريا دچار شود!

3ـ ديگرى به منظور عادت كردن به حلم و بردبارى، كسى را استخدام كرده بود كه در ميان اجتماعات او را به باد فحش و دشنام بگيرد!

4ـ ديگرى براى تحصيل شجاعت، در هنگام زمستان و موقع طوفان و تلاطم دريا بر كشتى سوار مى شد (و جان خود را به مخاطره مى انداخت)!

دانشمند مذكور (ابوالفرج) پس از نقل اين داستانهاى عجيب و دور از عقل و شرع مى نويسد: شگفتى من از ابوحامد (غزالى) بيشتر است تا از كسانى كه اين اعمال زشت را مرتكب شدند، زيرا او پس از نقل آنها نه تنها هيچ گونه مذمتى از آنها نكرده است، بلكه اين حكايات را (به اصطلاح) براى تعليم و تربيت ديگران بيان نموده است!

5ـ ابوحامد مى گويد: شيخ يا مرشد بايد حالات مبتدى و شخص تازه كار را در نظر بگيرد تا اگر اموالى فزونتر از حد نيازمندى داشته باشد، از او گرفته و در راه خير مصرف كند و دلش را از خيال آن تهى نمايد، و اگر تكبّر بر او غالب شده، او را به بازار فرستد و دستور دهد كه گدايى كند! و اگر تنبلى و بطالت بر او غلبه كرده است، او را مأمور تنظيف آبدار خانه و روبيده نقاط كثيف و ملازمت آشپزخانه و مواضع دود نمايد! و اگر زياد به خوراك ميل داشته باشد، او را به روزه گرفتن وادارد! و اگر شهوت جنسى بر او غالب باشد و به روزه گرفتن كم نشود، دستور دهد يك شب به آب تنها افطار كند و يك شب به نان تنها و او را از خوردن گوشت باز دارد!
