ست.

7ـ قاضى ابويعلى كه از دانشمندان اهل تسنن است كتابى در موضوع مستحقين لعن نوشته و يزيد را از جمله آنها دانسته است.

8ـ لعن و نفرين بر كشندگان حسين بن على عليه السلام بدون تصريح به اسم به اتفاق تمام دانشمندان عامه جايز است. (نقل از اسعاف الراغبين)

9ـ ابوالفرج بن الجوزى كه يكى از علماى اهل تسنن است كتابى در خصوص لعن يزيد نگاشته و نام آن را «الرّدّ على المتعصب العنيد، المانع من لعن يزيد» گذارده است.

آيا با اين همه مدارك، كسانى كه كوركورانه از مرد متعصبى همچون غزالى پيروى مى كنند و گفتار پيشوايان بزرگ دين و علماى فريقين را پشت سر مى اندازند، از كردار نارواى خود شرمنده خواهند شد؟

و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولى و نصله جهنم وسائت مصيرا.(6)  

و جالب اينكه دعوى «مكاشفه» را هم دارند!

به گفته ملا محمد طاهر قمى در تحفة الاخيار، غزالى در بعضى از كلماتش مى گويد: «به گوشه نشينى و عزلت و رياضت مشغول گشتم و از اهل كشف شدم».

1.. ابن خلكان، و فيات الاعيان جلد 1، صفحه 586 ـ 588 ـ سبكى، طبعات الشافعيه، جلد 4، صفحه 101 ـ 182 ابن الجوزى، المنتطم، جلد 9، صفحه 169، 170 ـ ابن العمال، شذرات الذهب، جلد 4، صفحه 10 ـ 13. ابن تغرى بردى، النجوم الزاهر، جلد 5، صفحه 203 ـ ابن كثير، البدايه و النهاية جلد 12، صفحه 173 ـ 174 ـ صفدى، الوافى بالوفيات جلد 1، صفحه 274 ـ 277. 
2. غزالى در دنبال يك بحران روحى و جسمانى كه شش ماه طول كشيد نظاميه و بغداد را ترك كرد، و با لباس صوفيه به بهانه حج از بغداد بيرون آمد (488) سير و سياحت در شام و بيت المقدس و بجا آوردن مناسك حج، و به سر آوردن چلّه و اعتكاف در جامع دمشق نزديك دو سال وى را در آن نواحى مشغول داشت. در اين مدت از اشتغال به درس و بازگشت به سوداى اهل مدرسه با اصرار تمام اجتناب مىورزيد، و اوقات خود را در عزلت و انزوا مى گذارنيد و سپس راه «وطن» را پيش گرفت و از طريق بغداد عازم خراسان شد، و در راه بازگشت به «وطن» يك چند در بغداد و در رباط ابوسعيد توقف كرد و آن قسمت از كتاب معروف «احياء علوم الدين» خويش را در سفر شام و قدس تصنيف كرده بود و به تعدادى از طالبان علم كه بر وى سماع كردند، تدريس نمود. در طوس نيز كه به خاطر اهل و عيال بدانجا بازگشت همچنان تا سالها عزلت و انزواى خود را ادامه داد، و اوقات خويش را غالباً به رياضت صوفيانه يا تفكر و تصنيف مى گذرانيد. بدينگونه تحول قاطعى كه زندگى او به قول خودش از قيل و قال مدرسه به خلوت و انزواى خانقاه كشانيد رخ اد و او را از يك فقيه متكلم مجادله جوى به يك صوفى انزوا جوى تبديل كرد!. 
و بعضى در صدق مقال او ترديد كردند، فلاسفه، متكلمين و فقهاء غالبا او را به تزلزل منسوب نمودند، حتى تصوف او را هم بعضى مبتنى بر تحقيق نشمردند، از جمله ابن الجوزى از فقهاء و علماء حنبلى كتاب «احياء» را به شدت نقد كرد، و پاره اى روايات و اخبار آن را نادرست خواند، برخى فقهاء مالكى مثل «ابوالوليد طرطوشى» و «ابوعبدالله مازرى» هم كتاب را متضمن اقوال و احاديث بى اصل شمردند، و حتى آنچه را غزالى در آنجا در علوم احوال بيان مى كند مبتنى بر عدم بصيرت دانستند، فلاسفه اندلس، از جمله «ابن طفيل» و «ابن رشد» هم به سبب مطاعنى كه او نسبت به فلاسفه داشت از او انتقاد كردند. «ابن حراز» هم از مشايخ مغرب كتاب احياء را سراسر بدعت خواند، و به احراق (سوزاندن) آن فتوى داد. «ابن سبعين اشبيلى» عارف و صوفى اندلسى در كتاب «بدرالعارف» يكجا به مناسبت ذكر علماء و فلاسفه اسلام، از غزالى سخن به ميان مى آورد و درباه او مى گويد: فقط لسانى بود بى بيان، و صوتى بود عارى از كلام، گاه صوفى بود و گاه فيلسوف، سوم بار اشعرى بود، چهارمين بار فقيه، و بار پنجم حيرت زده! ادراك وى از علوم قديم از تار عنكبوت هم سست تر بود، و همين حال را داشت در تصوف، از آنكه آنچه وى را به طريقت صوفيه درآورد اضطرارى بود كه ناشى مى شد از عدم ادراك. (جستجو در تصوف ايران، صفحه 86 ـ 88). 
3. غزالى چون صوفى شد با حرارت وشور بسيار كوشيد كه ناتوانى عقل را ثابت كند و در اين خصوص از هيچ چيز فرو گذار نكرد. 
در رساله «المنقذ من الضلال» سير و سلوك عقلانى خود را در ميان مذاهب و طريقه هاى عصر خود شرح مى دهد و مى گويد: فلاسفه با اختلاف فرق و مذاهبى كه دارند همه آنها كافراند، و بعد از تكفير و تحميق سقراط و افلاطون و ارسطو تكفير فارابى و ابن سينا را هم واجب مى شمرد و بعد از تقسيم علوم فلاسفه به اقسام ششگانه: رياضى، منطق، طبيعت، حكمت الهى، علم سياست و اخلاق، در قسم الهيات مى گويد: اغلاط و اشتباهات فلاسفه در الهيات در تحت بيستاصل مى توان درآورد در سه اصل از اين بيست اصل تكفير آنها واجب است و در هفده اصل ديگر بدعت گذار محسوبند. (اقتباس از المنقذ من الضلال)
كتاب «تهافت الفلاسفه» را غزالى بر ضد تمام فلاسفه اسلام نوشته و مخصوصا به ابن سينا نظر داشته و نيز كتاب «مقاصد الفلاسفه» را مثل اين است كه «نجات» ابوعلى سينا را تلخيص كرده باشد براى نشان دادن اشتباهات فلاسفه نوشته است. 
«به اعتراف غزالى، مذهب رسمى سنت بسيار خشك و ظاهرى است و وظايف مؤمنين را در اجراى محض آداب و سنت مى داند. مذهب سنت هيچ جايى براى احساسات باقى نمى گذارد و از اين رو تنها تنى چند مى توانند با آن سازش داشته باشند. از سوى ديگر آن سان كه ديديم در تصوف احساسات نقش بسيار بزرگى دارد و به عقيده غزالى تصوف در همه جا معيار را در تعليمات خود رعايت نكرده، و گاه برخوردى با دين پيدا مى كند!. غزالى براى رونق و شكفتگى الهيات، از ديد خود، راهى پيدا مى كند: او عناصر عرفانى تصوف را به دين مى افزايد و بدين سان عناصر احساس و عشق، به سنت خشك رمق و هيجان مى بخشد»! (تصوف و ادبيات تصوف، يوگنى ادواردويچ برتلس، صفحه 51).
4.. گلدتسيهر به اصطلاح اسلام شناس معروف يهودى گفته است: «اگر پس از پيامبر مى توانست پيامبرى ديگر باشد، در آن صورت تنها غزالى چنين شخص مى بود»! (به نقل يوگنى برتلس پسر ادوارد، عضو وابسته آكادمى اتحاد شوروى تصوف و ادبيات تصوف ترجه: سيروس ايزدى، صفحه 50) 
5. عين عبارت غزالى: «فان قيل هل يجوز لعن يزيد لانه قاتل الحسين او آمر به؟ قلنا: هذا لم يثبت اصلا فلا يجوز ان يقال انه قتله او امر به مالم يثبت، فضلاء عن اللعنة، لانه لا تجوز نسبة مسلم الى كبيرة من غير تحقيق...»!! فان قيل، فهل يجوز ان يقال: قاتل الحسين لعنة اللّة؟ او الآمر بقتله لعنه اللّه؟ قلنا الصواب ان يقال قاتل الحسين ان مات قبل التوبة لعنه اللّة، لانه يحتمل ان يموت بعد التوبة»!! (احياء العلوم، جلد 3، صفحه 125 ـ چاپ لبنان) «اگر گفته شود آيا لعن يزيد به خاطر اين كه امام حسين(عليه السلام) را كشته يا به كشتن او دستور داده، جايز است يا نه؟ مى گوييم: اساساً اين نسبت ثابت نيست و لذا نسبت اين عمل را به يزيد دادن جايز نمى باشد! كجا رسد كه او را بخاطر اين عمل لعن كرد، زيرا بدون تحقيق نسبت گناه كبيره به مسلمانى دادن جايز ن