ل آنها مقياس سنجش حال ديگران محسوب مى شود; لذا وقتى ملاحظه مى كنند كه برخلاف دستورات عالى دينى، اين دسته توجه خاصى به جار و جنجال هاى مادّى پيدا كرده اند; نسبت به علماء بدبين شده به خانقاه پناه مى برند.(2)

اين بود علل عمده اى كه براى اين جريان ذكر مى كنند.

ممكن است كه همه اين جهات در اين جريان بى تأثير نباشد، اما گمان مى رود عامل اساسى و اصلى از موضوع اول(3)و دوم خارج نباشد، قرائنى هم كه گفته شد آن را به خوبى تأييد مى كند.

***

1.. در ميان صوفيان كسانى بودند كه از دنياى بى بندو بار خويش به تصوف مى گريختند. ابراهيم ادهم و شبلى امارت و حكومت را رها كردند و پناه به تصوف بردند، شقيق بلخى از مشغله تجارت و قيل و قال بازار به خانقاه صوفيه روى آورد، ابومحمد سنبكى از راهزنى توبه كرد و درزى صوفيه درآمد، شيخ احمد ژنده پيل هم گويند كه از شرابخوارى و تبهكارى خويش به تصوف گريخت (ارزش ميراث صوفيه 166). 
2.. ممكن است اين پرسش مطرح شود كه چه عواملى موجب گرديده تا عدّه اى از مسلمانان از ديگران جدا شوند، سپس همين افراد مجدداً به صورت گروهى با هم جمع آمده و مسلك تصوف را پايه گذارى كنند؟ براى پاسخ چنين پرسشى، در برخى از كتابهاى تحقيقى به علتهاى مختلفى استناد شده است كه از جمله در سرگذشتهايى كه به استحاله آرمانى بعضى از صوفيان مربوط مى شود آمده است كه صوفيان به علت تزكيه نفس، زهد شديد، توبه و بازگشت از گناه، راحت طلبى، گريز از مسئوليتهاى اجتماعى، فقر اقتصادى، وضع روانى، خيال پردازى، درون گرايى، خويشتن يابى، و خودآگاهى، تازه جويى، خستگى روحى، وازدگى علمى، گريز از مذهب مختار، تجديد حيات ملّى، وضع جغرافيايى منطقه اى، تأثير مذاهب غير اسلامى، واكنش در برابر فرمانروايان ستمگر، مخالفت با سياست روز و بسيارى علل ديگر به مسلك تصوف روى آورده اند. 
از طرفى، هم اين عوامل متباين و مختلف و انگيزه هاى انفرادى موجب شده، تا نوعى تساهل و تا حدوى عدم تعّصب در بين افراد و اعضاى گروه صوفيه به وجود آيد و خود سبب پيگيرى و دوام مسلك تصوف در بين مسلمانان و سرزمين هاى اسلامى گردد و دنباله آن تا عصر حاضر نيز كشيده شود. 
در اينكه چرا اين مسئله تا اين حد در بين مسلمانان تأثير داشه، لازم است، در اينجا براى آگاهى بيشتر به نمونه ها و جاذبه هاى ديگر مسلك تصوف نيز اشاره شود. 
در تمام دوره هايى كه مسلك تصوّف رايج بود، بى شك، براى آن جاذبه هاى متنوعى نيز وجود داشت كه عده اى آن را مى پذيرفتند. كه از جمله مسئله «سماع» بود، موسيقى همراه يك سلسله سخنان عرفانى و محرّك، افراد پر شور و حساس را به خانقاهها دعوت مى كرد كه در مقايسه با دعوت ساده مذاهب و پند و اندرز اخلاقى، داراى جاذبه و تحريك بيشترى بود، همچنين جادوى كلام، از طريق نظم و نثر و تبليغات مؤثر و اشاره به كرامات بزرگان صوفيه و بيان عشق و محبت الهى، موجب تحريك احساسات گرديده عدّه اى را به خانقاهها مى كشيد.
همچنين گريز از مسئوليتهاى اجتماعى و گرفتاريهاى زيستى مضاعف نيز بكى از عوامل بود تا كسانى را كه زمينه داشتند منزوى كرده و آنان را به گوشه آرام خانقاهى بكشاند و اصولا خانقاه پناهگاه مناسبى براى اين نوع افراد بود. (دكتر محسن كيانى، تاريخ خانقاه در ايران صفحه 20 و 21).
3.ناگفته نماند قوى ترين عامل اين جنب و جوش صوفيان در ايران، جنبه سياسى دارد و جزء نقشه هاى استعمارى است، بدين جهت ترويج صوفيگرى در جان سياست رژيم طاغوتى پهلوى قرار داشت و از سالها ديده ميشد كه شرق شناسان از شرق و غرب و وزارت فرهنگ از ايران دست به دست هم داده بر اوج آن مى افزودند. مثلا «تذكرة الاولياء» شيخ عطار را از ثلث به اصطلاح مرحوم «گيپ» در اروپا چاپ كرده به ايران مى فرستادند! «اسرارالتوحيد» ابوسعيد خاورشناسى روسى «والنتين ژوكوفسكى» در پطرزبورگ (لنين گراد) پس از تحقيق چاپ مى كنند به ايران مى فرستند! وزارت فرهنگ ايران (در عصر طاغوت) صوفيگرى را درسى در دانشگاهها مى گرداند و سالانه بودجه هنگفتى در راه كتاب صوفيان خرج مى كرد (تحفة الاخيار، مقدمه 108).
 <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:html:3.txt">به نام خدا</a><a class="text" href="w:text:4.txt">پيشگفتار</a><a class="text" href="w:text:5.txt">هشدار به جوانان</a><a class="folder" href="w:html:6.xml">بخش اول</a><a class="folder" href="w:html:13.xml">بخش دوم</a><a class="folder" href="w:html:29.xml">بخش سوم</a><a class="folder" href="w:html:39.xml">بخش چهارم</a><a class="folder" href="w:html:49.xml">بخش پنجم</a><a class="folder" href="w:html:77.xml">بخش ششم</a><a class="folder" href="w:html:90.xml">بخش هفتم</a></body></html>صوفيها هم براى خود شاهكارهايى دارند و مانند همه اقليتها بيشتر از راه همين فوت و فن ها موجوديت خود را در مقابل مخالفين خود حفظ مى كنند.

در اينجا نمى خواهيم همه آنها را شرح دهيم، زيرا بعضى از آنها بايد در ضمن بحثهاى مناسب خود بعداً عنوان شود، چنانچه در بحث «عقل و عشق» نمونه آن را خواهيد ديد، ولى آنچه را در اينجا تذكر آن لازم به نظر مى رسد اين نكته است كه رؤساى صوفيه با تمام قوا مى كوشند كه خود و هواخواهان خود را يك طبقه عالى و ممتاز اجتماع معرفى كنند و خود را اهل يقين، اهل دل، اهل معنى، أهل اللّه، و ديگران را اهل ظاهر، اهل صورت، و قشر بى مسلك قلمداد كنند.

ولى با همه اين دعاوى، چون افراد باسواد و دانشمند در ميان آنها كمياب است(1) (البته دانشمندانى در ميان آنها بوده اند كه در بنيه علمى مسلك آنها كوشش فراوان كرده اند اما غلبه با كم سوادها يا بيسوادهااست) لذا با تشبث به همان دعاوى سعى مى كنند افراد پيروان خود را از علماء و روحانيان بزرگ دور نگاه دارند، زيرا ممكن است آنها با منطق نيرومند علمى زحمات فراوان آنان را در جلب اتباع خود درهم بريزند، لذا از نخستين موعظه هاى پير مى فروش يكى همين است كه از اين «معاشران ناجنس» احتراز كنند.

حربه هاى مهمى كه صوفيها هميشه براى بدبين ساختن توده مردم نسبت به علماء دين كه يگانه سدّ راه پيشرفت آنها محسوب مى شوند به كار مى برند، اين است كه آنها را اهل دنيا و آلوده به ريا و خودنمائى و دورروئى معرفى كنند و به اين گونه اشعار متمثل شوند:

واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى كنند *** چون به خلوت مى روند آن كار ديگر مى كنند

مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس *** توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى كنند

***

گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود *** تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود

***

اين تقوى ام بس است كه چون واعظان شهر *** ناز و كرشمه بر سر منبر نمى كنم!(2)

ضمناً براى تحقير سرمايه علمى علما كه خطرناكترين اسلحه براى كوبيدن منظق هاى غير علمى صوفيها به شمار مى رود، از آن به عنوان «علم رسمى» و «علم ظاهر» و «علوم قيل و قالى» و «الفاظ و اصطلاحات»! و مانند اينها ياد مى كنند(3) و علماء بزرگ دينى را قشرى و ظاهرى، و گاهى پا را بالاتر گذاره «راهزن راه حق»! مى خوانند، و نيز مى گويند: اگر ما را «اهل بدعت» و يا در بعضى از موارد «ملحد» معرفى كرده اند بواسطه همين بوده كه به عمق مطالب باريك ما نرس