ى كه قبل از اسلام بودند و مخصوصاً هندوها كه تصوف در ميان آنها از زمانهاى بسيار قديم وجود داشته، اين خصيصه تصوف را به حد كافى داشته اند.

كارهايى از بعضى صوفيان به عنوان رياضت نقل شده كه عقل انسان را حيران مى كند، از جمله «شيخ عطار» در «تذكرة الاولياء» در شرح حال «شبلى» مى نويسد.«نقل است كه شبلى سردابه اى داشتى كه در آنجا همى شدى و آغوشى چوب با خو بردى و هرگاه غفلتى به دل او در آمدى خويشتن بدان چوب همى زدى، و گاه بودى كه همه چوبهاى كه بشكستى دست و پاى خود بر ديوار همى زدى»!(1)

شما را به خدا قسم كدام عقل،كدام منطق، كدام دين و مذهب اجازه مى دهد كه انسان يك بغل چوب را بر جان خود خرد كند، تازه دست بردار هم نباشد و دست و پاى خود را به ديوار بكوبد؟!

اگر خداى نكرده در نزديكان شما كسى چنين كارى كند اسمش را چه مى گذاريد؟ آيا او را روانه تيمارستان نمى كنيد؟

تعجب از آقاى دكتر غنى است كه مردى باسواد و تحصيل كرده است، او قبل از نقل اين داستان مى گويد: «راجع به ذكر و ورد و توجه كامل كه شرط آن است چيزها نوشته و راهها نشان داده اند و از رفتار عرفاى بزرگ كه زندگى آنها سرمشق اهل سلوك است، داستانها نقل كرده اند»(2) سپس اين داستان را نقل مى كند.

آيا در حالات هيچ يك از انبياء و اولياى خدا و اصحاب ائمه هدى عليهم السلام هرگز چنين حركات ناشايست و جنون آميزى ديده شده است؟!

***

1.. تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 235. 
2. تاريخ تصوف، دكتر غنى، صفحه 361.در حالات شيخ «ابوسعيد» كه از صوفيان معروف و به عقيده متصوفه داراى مقامات بسيار عالى است چنين مى خوانيم:

«در جوانى شبها پس از آنكه اهل خانه به خواب مى رفتند آهسته برخاسته به مسجد مى آمد. در گوشه مسجد چاه ابى بود، طنابى را به وسط چوبى بسته و سر ديگر طناب را به پاى خود مى بست و سپس چوب را روى دهانه چاه گذارده، و خود را در وسط چاه تا نزديك طلوع صبح معلق مى ساخت و قرآن مى خواند، آخر شب از چاه بيرون آمده و آهسته به خانه برمى گشت تا پدر و مادرش نفهمند»!(1)

دينى كه مى گويد: «جان خود را به هلاكت نيندازيد» و حتى عبادات و وظايف مهم دينى را مانند «روزه» در صورتى كه زيان بخش باشد قدغن و ممنوع كرده است، هرگز اجازه مى دهد كسى دست به چنين اقدام جاهلانه و خطرناكى بزند؟ آيا راه تحصيل كمال اين اعمال بى رويه است؟ هيچ عقلى باور مى كند؟

***

1.. نقل از كتاب اسرار التوحيد فى مقامات أبى سعيد، صفحه 22. درباره «ابوبكر شبلى» كه در اواخر قرن سوم و اوايل قرن چهارم هجرى مى زيست، چنين مى خوانيم: «به اول كه مجاهده بر دست گرفت سالهاى دراز شب نمك در چشم كشيدى تا در خواب نشود و گويند كه هفت من نمك در چشم كرده بود!»...(1) و راستى عجب چشم بادوامى داشته!

«شيخ ابوسعيد ابوالخير» خطاب به مريدى زير درخت بيدى گفت: «اى جوانمرد! اين درخت كه تو مى بينى هشتاد ختم قرآن كردم سرنگونسار! (پاهايم) از اين درخت در آويخته!(2)

1. تذكرة الاولياء، جلد 2، صفحه 164. 
2. همان مدرك، صفحه 329.باز در حالات «ابوسعيد» مى خوانيم كه «هفت سال در بيابانى در نزديكى سرخس به مجاهدت و رياضت مشغول بود و معروف است كه در اين هفت سال خار بيابان و سرگز و امثال آن مى خورد»!(1)

آيا فكر مى كنيد با اين طرز زندگى، عقل سالمى براى انسان باقى مى ماند؟

1. نقل از كتاب اسرار التوحيد، صفحه 27.قبل از آنكه لباسى را كه صوفى در مقام رياضت بايد بپوشد از كتاب استوار نامه نقل كنيم، بد نيست قبلا چند جمله درباره مؤلف آن صحبت شود:

استوارنامه تأليف «كيوان قزوينى» معروف به «منصور عليشاه» است، نامبرده پس از هفده سال رياست و قطبيت و جمع كردن سه هزار مريد فدايى دور خود، بر اثر ترس از خدا و بيدارى وجدان و شهامت روحى، پشت به پا به همه آنها زده و اسرار اقطاب تصوف ـ مخصوصاً سلسله «گنابادى» ـ را در كتاب نفيسى كه به نام «استوارنامه»نوشته است فاش و برملا نمود. او در مقدمه استوارنامه مى نويسد: «سه هزار مريد بنده وار كه هستى و نعم و خوشيهاى خودشان را از ناحيه من مى دانستند و به تمام قواى ظاهره و باطنه بذل جهد و استرضاء خاطر من به جان و مال مى نمودند مانند يك «بت بزرگ» مرا مى پرستيدند! من آنها را از خودم راندم... .

اكنون كه 12 سال است از ترك رياضت و گوشه نشينى من مى گذرد، اگر برگردم و به مسند ارشاد نشينم همه مطيع و منقادند، و باز به كمند ارادت در آمده ربقه طاعت را بر رقبه خود مى نهند. هر كسى در هر كار اختيارى خود يك فايده مهمى را به نظر مى گيرد كه به رنج و گزند آن كار بيارزد.

من هم در ترك رياست و تن به ذلت دادن، به نظر گرفته ام شرف معنوى وجدانى را نجات از مسئوليت روح و دين را... .

ضمناً نامبرده در كتاب خود مطالب حيرت آورى از طرز رفتار اقطاب صوفيه با مريدان و طرز تشرف مريدان به حضور اقطاب كه ساليان دراز خود پذيرا و ناظر آن بوده است نوشته، همچنين درباره رياضات صوفيه مطالب جالبى دارد از جمله اينكه مى گويد:

«و در پوشاك بايد به كهنه پوشى تن داد و به تدريج هم كم كرد تا برسد به «پوست پوشى»! كه از اين جهت صوفى ناميده شده اند و تنها ستر عورت يا مرقع يعنى پارچه كهنه هاى دور ريخته مردم را بايد جمع كرده به هم دوخت و پوشيد كه اين هم خرقه مى شود و هم مرقع...».(1)

نگارنده گويد: همانطور كه اشاره شد، طرز رياضت كشيدن در ميان فرقه هاى صوفيه كاملا مختلف است و اگر بعضى از انواع رياضت را در پاره اى از فرقه ها نبينيم دليل بر اين نيست كه رياضتهاى ديگرى ندارند، به طور كلى آنچه از احوال سران صوفيه نقل كرده اند همه گواه بر اين است كه آنها براى رياضات شاقه، حدو حدودى قائل نبوده اند و آنچه را به عقيده خود باعث دورى از خلق و نزديكى به خالق مى پنداشتند بدون هيچ قيد و شرطى اجازه مى دادند، حتى اگر از جمله معاصى و گناهان بوده است و به قول غزالى(2) آن معصيت صورى! را بعداً جبران مى كرند!

موضوع ترك نظافت در مدت 20 سال متوالى كه در حالات بعضى از معاريف صوفيه آمده و آن قدر زير آفتاب ايستادن تا روغن بدن به زمين بريزد كه در حالات بعضى ديگر است و شب تا به صبح روى سر ايستادن، نمونه هايى از رياضات شاقه سران صوفيها است كه در بحثهاى گذشته به آن اشاره شد. اين گونه كارها علاوه بر اينكه جنبه نامشروع دارد، كارهاى ابلهانه اى است كه هر وجدان بيدار و عقل سليمى از آن متنفر است.

1.. پوشيدن لباس پاره و پينه دار ـ كه مرقع و مرقعه مى خوانده اند ـ نزد صوفيه رواج و شيوع بسيار داشت. بعضى از پاره هايى كه دور ريخته مى شد رقعه رقعه لباس مى دوختند و برخى، حتى طعام جز آنچه مردم دور مى ريختند نمى خوردند، مثل تره پوسيده و كدوى تلخ و گزر تباه شده. (كشف المحجوب، صفحه 56)
گفته شده است كه ريشه اين عناد و خود ستيزى و فروتنى شديد، از ديدگاه روانكاوى بر خشم و نفرتى شديد مبتنى است در واقع هنگامى كه آدمى در حل مسائل زيستى خويش دچار بن بست مى گردد و راه را مسدود متوجه درون خود مى گردد و قدرت وجودى خويش را عليه خويشتن به كار مى گيرد و كارش با نفس چون كار جلاد با محكوم مى