 به همين جهت صوفيه را به آنها نسبت داده اند.(7)

بعضى نيز مى خواهند اين كلمه را مشتق از «صفا» بدانند در حالى كه واضح است كلمه صوفى از صفا مشتق نمى شود (زيرا از نظر ادبى صوفى اجوف است و صفا ناقص واوى) و اگر از صفا گرفته مى شد بايد «صفائى» گفته شود نه «صوفى»!

و نيز بعضى ميل دارند آن را منسوب به اصحاب «صُفَّه» بدانند كه آنها جمعى زاهد و فقير و غريب، از مهاجران اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند كه چون در مدينه خانه اى نداشتند روى سكوى بزرگى در كنار مسجد پيامبر(صلى الله عليه وآله) زندگى مى كردند. ولى اين نيز يك اشتباه بزر است زيرا «صُفَّه» از ماده «سفّ» (و به اصطلاح مضاعف است) در حالى كه صوفى از ماده صوف است و ربطى با هم ندارند.

بنابراين حق اين است كه از همان صوف به معنى پشم گرفته شده و به خاطر پشمينه پوش بودن آنها در اوايل پيدايش است.

بعضى از «متصوفه» سعى دارند تاريخ خود را به آغاز اسلام برسانند و حتى به اصطلاح «خرقه را از على(عليه السلام) بگيرند»! و سلمان و ابوذر و مقداد را از مشايخ خويش بشمرند!

ولى همانگونه كه قبلا نيز اشاره شد در تاريخ اسلام هيچ شاهدى بر وجود اين ادعاها نيست; بلكه مدارك روشنى در دست داريم كه تصوّف از قرن دوم هجرى از خارج مرزهاى اسلام، از اقوامى مانند هندوها و يونانيان و مسيحيان به مرزهاى اسلام نفوذ كرد و با معتقدات اسلامى آميخته شد و به شكل يك فرقه التقاطى درآمد.

تاريخ تصوّف شاهد نوسانهاى زيادى است. گروهى از رجال سياست در گذشته و حال ترجيح داده و مى دهند(8) كه مذهب در شكل تصوّف عرضه شود به دلايل خاصى كه به خواست خدا در بخصهاى آينده به آن اشاره مى شود، و لذا گاه در اثر حمايت رجال متنفذ سياسى و يا حتى سلاطين! تصوف در بعضى از مناطق دامنه وسيعى پيدا كرده، و مردم شاهد ساختن خانقاههاى بزرگ و رونق بازار اقطاب و مشايخ صوفيه بوده اند.

ناگفته نماند كه عوامل اجتماعى نيز تأثير فراوانى در اين نوسانها داشته و كلّ اين مباحث را مى تون در كتب تاريخ تصوف مطالعه كرد.(9)

1.. جاحظ، البيان و التبيين، جلد 1، صفحه 232، چاپ مصر. 
2. سفينة البحار، جلد 2، صفحه 57.
3. به جلد 11 و 15 و 17 بحارالانوار مراجعه شود. مرحوم محدّث قمى بسيارى از اين احاديث را در جلد دوّم «سفينة البحار» در مادّه «صوف» آورده است.
4. غوالى اللئالى نيز خوانده شده، (الذريعة، جلد 16، صفحه 71).
5.. تاريخ تصوّف، صفحه 23.
6. تلبيس ابليس، صفحه 173.
7. سمعانى در كتاب انساب.
8. منظور قبل از انقلاب است.
9.. براى شرح بيشتر درباره پيدايش تصوّف در جامعه اسلامى و منابع مهم خارجى تصوّف، به تاريخچه تصوف در همين كتاب آمده است، مراجعه فرمائيد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:91.xml">شيخ و قطب و مرشد</a><a class="text" href="w:text:98.txt">تفسير به رأى و قانون شكنى!</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:92.txt">شيخ و قطب و مرشد(1)</a><a class="text" href="w:text:93.txt">حدود اختيارات اقطاب</a><a class="text" href="w:text:94.txt">راه شناسايى قطب و مرشد!</a><a class="text" href="w:text:95.txt">شمس من و خداى من!</a><a class="text" href="w:text:96.txt">خطرات اين طرز فكر</a><a class="text" href="w:text:97.txt">عقيده دانشمندان اسلام در اين باب</a></body></html>از بحثهاى گذشته اجمالا به دست آمده كه صوفيان معمولا يك سلسله دستورات گوناگون به پيروان خود مى دهند كه در بسيارى از موارد نه با موازين عقلى سازگار است و نه با موازين شرعى، چنانكه نمونه هاى آن با ذكر مدارك روشن در بحث «رياضت» و «كشف و شهود» و مانند آن گذشت.

لذا براى اينكه پيروان خود را در مقابل اين دستورات تسليم كنند و آن دستورات براى آنها به تمام معنى لازم الاجراء باشد، مقامات فوق العاده بزرگ با اختيارات كاملا وسيع براى سران خود قائل مى شوند.(2)

منطق صوفيان در اين باره چنين است كه «سالك الى اللّه» براى اين كه از گردنه هاى خطرناك سلوك به سلامتى بگذرد و در پنجه خطرات نفسانى و وساوس شيطانى گرفتار نشود و از كشمكش و اضطراب خيال آسوده باشد، بايد رهبر و راهنمايى براى خود انتخاب كند، چون اين راه خطرناك است و قطع آن جز با همرهى رهروان اين را ممكن نيست!

قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن *** ظلمات است بترس از خطر گمراهى!

گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهى *** كه در اين مرحله بسيار بود گمراهى

صوفيان اين رهبر را «قطب» مى نامند و معمولا اين عنوان را به كسى مى دهند كه به عقيده آنها در سير و سلوك استغناى كامل پيدا كرده باشد و محتاج به راهنما و رهبر نيست، اما اگر هنوز استغناى كامل پيدا نكرده است او را «شيخ مجاز» كه اجازه هدايت «فقراء الى اللّه»! را از قطب دريافت داشته، يا «مرشد» مى نامند.

صوفيان معمولا معتقداند كه همه چيز، اعم از اعمال و گفتار (حتى ذكرهايى كه مى گويند!) بايد به اجازه شيخ و قطب و مرشد باشد و اذكار و اعمالى كه بدون اجازه او باشد چندان اثرى در طى مقامات معنوى نخواهد داشت!(3)

اقطاب و شيوخ آنها هم درست مانند طبيبى كه آمپولها و داروهاى مختلف را به كميت و كيفيت معينى در زمان خاصى تجويز مى كند، مى گويند، فلان ذكر را تا چهل روز هر روز اين مقدار و آن تعداد بگو و بعداً آن را ترك كن و فلان ذكر را... ظاهراً خودشان هم از اين تشبيه ابايى نداشته باشند و خود را اطبا روحانى مى دانند.

ولى آيا ذكر خدا كه در هر حال و به هر صورت خوب است، و در دستورات ائمه معصومين عليهم السلام و شخص پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله همه مردم را (بدون استثناء) دعوت به يك سلسله اذكار مستحبى كه مشتمل بر ياد خدا و توجه به اسماء حسنى و صفات ذات پاك او است كرده اند، چيزى است كه به بعضى از مزاجها مى سازد، و به بعضى از مزاجها نمى سازد؟ اگر راستى چنين است چرا در اخبار پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه معصومين(عليهم السلام) اثرى از آن نيست؟ چرا آنها اين برنامه ها را نسبت به اصحاب و ياران خود عمل نكردند؟

***

1. سالك توبه كار بعد از توبه بايد پيرو و مطبع كسى شود كه او را رهبرى نمايد و به اصطلاح صوفيه بايد مرشدى انتخاب كند. اين مرشد به اسامى مختلف ناميده مى شود از قبيل «پير»، «ولى»، «شيخ»، «قطب» و «دليل راه» و شخصى است كه تجربه و علم كافى دارد و «خود به حق و اصل شده» است. 
2. رهبرى در تصوف، بر اساس سلسله مراتب و «هرم قدرت» قرار گرفته است «قطب» يا پير طريقت، بر فراز قله اين هرم جاى دارد، ديگران همه در مراحل پايين تر وى، مقام گزيده اند. سالكان راه بايد از مراحل بسيار دشوار و پيچيده اى بگذرند تا به مرحله والاى قطب برسند قطب خود را محور نظام دنيا و آخرت دانسته! و مدعى شاهى و حكم فرمايى بر همه مى باشد! دكتر غنى مى گويد: «براى اينكه اهميت مقام «ولى» و «پير» در تصوف روشن شود بهترين وسيله استشهاد از بزرگان صوفيه است از جمله مولاناى رومى در مثنوى كه يكى از بزرگترين شاهكارهاى آثار ادبى ايران و بلاشك جامع ترين و عالى ترين و دلپذيرترين آثار متصوفه اسلام است در موارد عديده «ولى» را به تعبيرات گوناگون وصف مى كند. از جمله مى گويد: 
قطب شير و صيد ك