دن كار او *** باقيان اين خلق باقى خوار او 
تا توانى در رضاى «قطب» كوش *** تا قوى گردد كند در صيد جوش!
چون برنجد بينوا گردند خلق *** كز كف عقل است چندين رزق خلق!
ز آنكه جمله خلق باقى خوار اوست *** اين نگهدار، اردل تو صيد جوست!
او چو عقل و خلق چون اجزاى تن *** بسته عقل است تدبير بدن 
قطب آن باشد كه گرد خود تند *** گردش افلاك گرد او زند!
(مثنوى، جلد 5، صفحه 502) يعنى مقامى فراتر از همه انبياء و اولياء!   
3.. صوفيها در مقام «پير»، «قطب» و «مرشد» غلو بسيار كنند، او را روحا متحد با «خدا» شمرده اعمال او را، اعمال خدا مى دانند! و هر چه از او صادر شود بدون چون و چرا بجا و صواب مى شمارند. دكتر غنى مى نويسد: «سالك چون ولى و مرشد خود را انتخاب كرد و دست ارادت به او سپرد بايد چشم بسته مطيع او باشد و بدون چون و چرا اوامر او را واجب الاطاعة بشمرد به قول حافظ: به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد *** كه سالك بى خبر نبود ز راه و رسم منزلهابه هر حال اقطاب از نظر صوفيه اختيارات فوق العاده وسيعى دارند تا آنجا كه نويسنده «استوارنامه» كيوان قزوينى ملقب به «منصور على شاه» كه زمانى خود از اقطاب صوفه بوده است، مى نويسد «حدود ادعاى قطب ده ماده است:

اوّل: آنكه من داراى همان باطن ولايت هستم كه خاتم الانبياء(صلى الله عليه وآله) داشت و به نيروى آن تأسيس احكام تصوف را نمود! الا آنكه او مؤسس بود و من مروج و مدير و نگهبانم!

دوم: اينكه مى توانم عده اى را تكميل كنم به طورى كه روح قبايح را در تن آنها بميرانم يا از تن آنها بيرون كرده، به تن ديگران (كفار) بيندازم!

سوم: آنكه من از قيود طبع و نفس آزادم.

چهارم: آنكه همه عبادات و معاملات مريدان بايد به اجازه من باشد!

پنجم: هر اسم را كه من به مريدان تلقين كنم و اجازه دهم به دل يا به زبان بگويند، آن اسم خدا مى شود و بقيه از درجه به اين معنى كه ترديد و تأمل در اجراى اوامر مرشد و ولّى و تصور خطا و اشتباه براى او كفر طريقت است! (تاريخ تصوف، صفحه 234). اعتبار ساقط است!

ششم: آنكه معارف دينى و عقايد قلبى اگر با امضاى من باشد مطابق واقع است والا عين خطا است!

هفتم: آنكه من مفترض الطاعة و لازم الخدمه و لازم الحفظ هستم!

هشتم: من در عقايد خودم آزادم!

نهم: من هميشه حاضر و ناظر احوال قلبى مريدم!

دهم: من تقسيم كننده بهشت و دوزخم!»(1)

البته اين عقايد همه فرق صوفيه نيست، اما منظور اين است كه اجمالا بدانيد چه اختيارات و مقاماتى براى اقطاب قائل هستند.

صوفيان حق هيچ گونه چون و چرا در برابر دستورات مرشد و قطب ندارند و كوچكترين مقاومتى در برابر آنها در حقيقت «ارتداد»! محسوب مى شود و شايد عنوان «سر سپرده» نيز به همين مناسبت گفته مى شود، يعنى همه چيز خود را به يك بار در طبق اخلاص گذارده و در اختيار قطب و مرشد قرار مى دهند و سر به آستانش مى سپارند و مى گويند:

اگر مخلصى سر بر اين در بنه *** كلاه خداوندى از سر بنه!

حتى اينكه بسيارى از صوفيان معتقداند كه سالك بايد صورت مرشد خود را در همه حال در نظر داشته باشد و كمتر از او غفلت كند، چنانكه حاج زين العابدين شيروانى كه از حاميان سر سخت اين طايفه است در كتاب خود «رياض السياحة» در صفحه 155 مى نويسد:

«پس در اين حال سالك بايد در جميع احوال و افعال و اقوال، از مراقبت صورت «مرشد» غافل نشود! و در هنگام ذكر و ورد و طاعت و خدمت از وجه شيخ خود غافل نگردد، تا آنكه سالك را از كشمكش خيال و اضطراب باز دارد و در نتيجه خطرات نفسانى و وساوس شيطانى نگذارد»!

و بر اثر همين اختيارات عجيب كه براى خود قائل هستند ممكن است بعضى از دستورات شرع مقدس را براى عموم يا براى بعضى علناً نقض كنند، به طورى كه يكى از دوستان مورد اعتماد من نقل مى كرد كه يكى از فرقه هاى صوفيان قرائت نماز مغرب يا عشاء را (ترديد از نويسنده) است رسماً آهسته مى خوانند، وقتى تحقيق كردم گفتند: فقيرى، در حالت توجه و جذبه معنوى بوده، ديگرى در كنار او به نماز مغرب يا عشاء مشغول شده و قرائت را بلند خوانده، فقير از آن حال خوش بدر آمده، مرشد را چون اين قضيه مسموع افتادى، دستور دادى كه همگان نماز خود آهسته خواننده، نكند فقير ديگرى را از حال خوشى باز دارند!

خلاصه اينكه: در دستگاه صوفيان يك انضباط بسيار شديد، شديدتر از انضباطهاى نظامى و حزبى حكومت مى كند، با اين تفاوت كه در انضباط هاى حزبى (مانند انضباط شديد احزاب كمونيست) فقط اعمال و رفتار كنترل مى شود اما در اينجا عقايد و افكار هم به گمان اينكه نزد مرشد آشكار است كنترل مى گردد، منتها گاه سران صوفيان خودشان آزاديهاى وسيعى به افراد مى دهند، چنانكه در اوايل كتاب هم اشاره شد.(2)

 

1.. نقل از استوارنامه، صفحات 95 تا 106 با تلخيص. 
2. در حالات ملاى رومى نوشته اند: روزى شمس تبريزى از ملاى رومى شاهدى (پيرى) خواست مولانا «حرم» (عيال) خود را دست گرفت در ميان آورد، و فرمود او خواهر جانى منست، گفت: «نازنين پسرى» مى خواهم! فى الحال فرزند خود «سلطان ولد» را پيش آورد، فرمود كه وى فرزند من است! حاليا اگر قدرى «شراب» دست مى داد ذوقى مى كردم «مولانا» بيرون آمد و سبويى از محله «جهودان» پر كرده بر گردن خود بياورد! مولانا شمس الدين فرمود كه من قوت مطاوعت وسعت مشرب مولانا را امتحان مى كردم و از هر چه گويند زيادت است!! (جامى، نفحات الانس، صفحه 466). 
از اين داستان و امثال آن كه در كتابهاى بزرگان صوفيه به فراوانى مى توان يافت به ميزان تمكين و سر سپردگى مريد سالك در برابر پيرو مراد و «قطب» پى برد و تا كسى به اصطلاح زير خرقه نرود، هفت شهر عشق را نپيمايد، مراحل تصوف را طى نكند در برابر «قطب» فروتنى و تمكين، تا مرحله تسليم و فناى خويش، نجويد وى هرگز به برخوردارى از امتيازات ويژه مقامات تصوف نايل نخواهد آمد!بسيارى از صويان عقيده دارند كه قطب را بايد از طريق خواب! (يا بدل افتادن!) شناخت و به او سر سپرد و از اين رو اهميت زيادى به خواب مى دهند و خوابهاى خود را با آب و تاب زيادى به نام «واقعه» (يا مكاشفه) در مجالس نقل مى كنند و چون زياد به خواب عقيده منداند، خواب هم زياد مى بينند! و به دلايلى كه در بحث «كشف و شهود» گفته شد، فعاليت «قوّه وهميه» در آنها نيز زياد است و اين امر كمك زيادى به خوابهاى عجيب و غريب آنها مى كند.

 بد نيست در اينجا به اشعار مولوى درباره «قطب» و مرشدش «شمس تبريزى» اشاره اى كنيم و چند بيتى از اشعار او را كه در ديوان شمس (سروده مولوى) آمده و ميزان اعتقاد او را نسبت به شمس روشن مى سازد نقل كنيم و با توجه به موقعيت «مولوى» و «شمس» در ميان صوفيان، اين اشعار مى تواند مدرك خوبى براى اين بحث باشد. او درباره شمس تبريزى چنين مى گويد:

پير من و مراد من، درد من و دواى من! *** فاش بگفتم اين سخن: شمس من و خداى من!

از او به حق رسيده ام اى حق، حق گزار من *** شكر تو را ستاده ام شمس من و خداى من!

مات شوم ز عشق تو زانكه شه دو عالمى *** تا تو مرا نظر كنى، شمس و من و خداى من!

محو شوم به پيش تو تا كه اثر نماندم *** شرط ادب چنين ب