يه اندئ يا به اصطلاح اهل دل آشنا نبوده اند.(4)

تانگردى آشنا زين پرده بويى نشنوى *** گوش نامحرم نباشد جاى پيغام و سروش

جوانى را به خاطر دارم كه در شيراز در سلك آنها در آمده بود، و با اينكه قبلا حشرو نشر زيادى با اهل علم و روحانيين داشت بطور كلى معاشرت خود را قطع كرد، و مانند كسى كه از مريضى كه مبتلا به بيمارى مسرى است فرار كند از آنها مى گريخت، بعداً معلوم شد از جمله دستورات اوليه كه به او داده شده اجتناب كامل و كناره گيرى از علماء بوده است كه آن را تقريباً يك سّم مهلك براى او قلمداد كرده اند، البته اين گونه تبليغت سوء كار خود را د رافراد بى اطلاع نموده و يك حس بدبينى و تنفّر شديد در آنها ايجاد مى كند، به طورى كه بعضاً حاضر نيستند كوچكترين توضيحى درباره وضع مسلك خود بشنوند، و يا يك صفحه از كتاب هاى مربوط به اين قسمت را بخوانند و اين مطالب را سدّ راه وصول حق بدانند.

همين شاهكار عجيب است كه افراد اين جمعيت را كه معمولا از سرمايه هاى علمى بى بهره اند در مقابل سيل تبليغات علمى مخالفين بيمه مى كند! و انصافاً بايد تصديق كرد كه از نظر سياست داخلى، براى حفظ يك جمعيت غير علمى در مقابل حملات اهل علم، راهى بهتر از اين نيست كه نغمه «العلم هوالحجاب الاكبر» را ساز كرده و علم را بزرگترين مانع راه حق قلمداد كنند و افراد را نسبت به علماء و دانشمندان بدبين سازند بطورى كه آنها را دشمن خود بدانند.

شايد حديث معروف: «سيأتى زمان على النّاس يفرّون من العلماء كما يفر الغنم من الذئب»: «زمانى بيايد كه مردم از دانشمندان فرار كنند همانطور كه گوسفند از گرگ فرار مى كند!» اشاره به همين گونه موارد باشد.

ولى البته به كار زدن اين شاهكار هم آنقدر ارزان براى آنها تمام نمى شود زيرا همه كس حاضر نيستند زير اين بار بروند و بحث و گفتگوهاى منطقى را كه يگانه وسيله حل اين گونه مطالب، و تشخيص خوب و بد عقايد است كنار بگذارند، چه اينكه هيچ كس از علم زيان نمى بيند، و اگر در جهان چراغى براى پيدا كردن راه پرپيچ و خم سعادت باشد همان چراغ علم است، قرآن جمعيتهاى متعددى را به ما نشان مى دهد كه در مقابل بيان نافذ و منطق علمى نيرومند پيغمبران بزرگ نيز همين روش را معمول مى داشتند و مى گفتند: (لاَ تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ); «گوش به اين قرآن فرا ندهيد و به هنگام تلاوت آن جنجال كنيد، شايد پيروز شويد!(5) ولى مؤثر نشد و قرآن به آنها اين پيغام نورانى را رسانيد: (فَبَشِّرْ عِبَادِي الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ);(6)«پس بندگان مرا بشارت ده! همان كسانى كه سخنان را مى شنوند و از نيكوترين آنها پيروى مى كنند، آنان كسانى هستند كه خدا هدايتشان كرده و آنها خردمندانند».

1.. در ميان صوفيه كسانى از مشايخ بودند كه حتى سواد خواندن و نوشتن نداشتند و اين راهم عيب نمى شمردند، ابوعلى سياه از مشايخ قديم، امى بود، نه چيزى مى توانست بنويسد و نه چيزى مى توانست بخواند. (تذكره الاولياء جلد 1، صفحه 5)
صلاح الدين زركوب از مشايخ «مولويه» امّى بود و حتى به موجب روايات به لفظ درست هم سخن نمى گفت، شيخ داود كبير از مشايخ شاذليه خواندن و نوشتن نمى دانست. (طبقات شعرانى، جلد 1، صفحه 188)
نزد بعضى از صوفيه اشتغال به علم، حجاب راه بود و در احوال عده اى از مشايخ هست كه دفاتر و امالى حديث فرو شسته اند و به خاك كرده اند! (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 167)

2. صفى عليشاه (1316هـ) روحانيون معاصر زمان خود را رياكار و دروغگو شمرده و درباره آنان سروده است. 
زين صدا گوش بر كن كابتر است *** بانگ غول است وعظ اهل منبر است 
نيست صدقى غير تزوير و ريا *** زيرا اين عمامه هاى لابل
اعلميت را بهانه دان يقين *** نيست اعلم در ردا و پوستين 
پس مخور اى جان فريب جامه را *** و اجتماع و شهرت و عمامه را 
كرده هر جا باز شيطان لعين *** گرم دكانى به اسم شرع و دين 
(حقيقة العرفان، جلد 3، صفحه 177 ـ 161). 
3. نزد صوفيه آنچه علم فقها و حكما است ـ علم رسمى ـ از حق فقط نشانى مى دهد، عرفان صوفيه است كه مشاهده و دريافت او را ممكن مى سازد. از اين رو است كه صوفى از اهل مدرسه كنارى مى كشد و تربيت خود را به علماء و متشرعه مخصوص نمى دارد، و به همين سبب تعليم صوفيه در بين طبقات دهقانان و پيشه وران هم نفوذى دارد و حتى بعضى مشايخ بزرگ صوفيه از ميان همين طبقات برخاسته اند. 
صوفيه از خيلى قديم فقهاء و محدّثان را به ديده تحقير مى نگريسته اند و آنها را اهل ظاهر مى شمرده اند و خود را صاحب اسرار مى دانسته اند و مدعى معرفت باطنى و علم قلب بوده اند. اين اختلاف بين صوفيه و فقهاء از قديم سبب شده است كه صوفيه مكرر از جانب فقهاء تعقيب شوند (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 151 ـ 161).
4.. صوفيان موضوعات دينى و اسلامى را به دو صورت تقسيم كرده اند; يكى علم شريعت يا علم ظاهر كه مخصوص فقيهان و مفتيان شرعى است و ديگر علم طريقت يا علم حقايق و علم باطن كه مخصوص صوفيان است شامل: اعمال روحى و قلبى، و انسان شناسى و اخلاقى و راه هاى رسيدن به خداوند مى گرديد و علم شريعت را علم ظاهر و علم تصوف را علم باطن نام نهاده اند (تليس ابليس، صفحه 321). 
«رُوَيم بن احمد» (303هـ) در اين مورد گفته است: خلقان همه رسم نگاه دارند، و اين طايفه «حقيت»! (ترجمه رساله قشيريه، صفحه 56) صوفيان با چنين تقسيمى راه خود را از فقيهان و متشرعان جدا كردند. صوفيان علماى مذهبى را قشرى و اهل ظاهر و بى خبر از حالات معنوى و مغرض و جاه طلب مى خواندند، و آنان را به داشتن چنين صفاتى نكوهش مى كردند (كيمياى سعادت صفحه 30 ـ 29 ـ روضات الجنان، جلد 1، صفحه 72 ـ مصباح الهدايه، صفحه 57) در يك مناظره اى كه بين شيخ احمد جامى ژنده بيل (536هـ) و عالمى به نام «سيد زياد ين» روى مى دهد، جامى به خود گمان برترى برده و با نوعى حالت پرخاش بدو مى گويد: «خاموش اى بى ادب، علمى تو از ميان پاى مستحاضه! فراتر نشود تو با احمد علم توحيد مى گويى؟! (مقامات ژنده بيل، صفحه 54). 
5. سوره فصلت، آيه 26.
6. سوره زمر، آيه 17 و 18.امواج سهمگين حوادث فعلى دنيا، كشتى جامعه ما را در اين اقيانوس متلاطم به هر سو مى برد، بحران هاى سياسى و اقتصادى به صورت گردابهاى مخوفى در مقابل سرنشينان اين كشتى خودنمايى مى كنند، بديهى است در چنين موقعيتى تنا راه نجاتى كه به نظر مى رسد اين است كه زمام اين كشتى به دست مردانى دانشمند و درستكار و رهبرانى لايق و با تجربه داده شود تا با مهارت كامل آن را به سوى ساحل نجات هدايت كنند.

روشن است در اين هنگام هر گونه اختلاف و نفاق در ميان سرنشينان اين كشتى به قيمت جان آنها تمام مى شود. صريحتر بگويم در اين دنياى پر آشوب كنونى، جامعه ما براى حفظ موجوديت خود به اتحاد و اتفاق از همه چيز بيشتر نيازمند است، و اگر اسلحه اى در برابر اين همه دشمنان قوى و نيرومند داشته باشيم همين اتحاد است و بس!

ا