ود، شمس من و خداى من!

شهپر جبرئيل را طاقت آن كجا بود؟ *** كز تو نشان دهد مرا، شمس من و خداى من!

عيس مرده زنده كرد، ديد فناى خويشتن *** زنده جاودان توى، شمس و من و خداى من!

ابر بيا و آب زن، مشرق و مغرب جهان *** صور بدم كه مى رسد، شمس و من و خداى من!

حور و قصور را بگو رخت برون بر از بهشت *** تخت بنه كه مى رسد، شمس و من و خداى من!

كعبه من، كنشت من، دوزخ من، بهشت من! *** مونس روزگار من، شمس و من و خداى من!

برق اگر هزار سال چرخ زند به شرق و غرب *** از تو نشان كى آورد، شمس و من و خداى من!

نعره هوى وهاى من، از در روم تا به بلخ *** اصل كجا خطا كند، شمس من و خداى من!

از در مصر تا به چين گفته وهاى هوى من *** گفته شمس دين بخوان شمس من و خداى من!(2)

محتواى اين اشعار بى نياز از بيان است، زيرا غلو و بى حساب گويى در آن به اندازه اى است كه هر آدم مؤمنى را شديداً مشمئز و متنفر مى كند.

مولوى در كتاب مثنوى نيز درباره مرشد يا ولى مى گويد:

پس بهر دورى ولىّ قائم است *** تا قيامت آزمايش دائم است

پس امام حىّ قائم آن ولى است *** خواه از نسل عمر خواه از على است !

مهدى و هادى وى است اى راه جو *** هم نهان و هم نشسته پيش رو!

اين اشعار نيز به خوبى طرز عقيده صوفيان را درباره قطب و مرشد روشن مى سازد و معلوم مى دارد كه حدود اختيارات آنها را چه اندازه وسيع و نامحدود مى دانند.

بديهى است منظور ازاين اشعار، امامان اهلبيت(عليهم السلام) نيست زيرا جمله «خواه از نسل عمر خواه از على(عليه السلام) است» موضوع را روشن مى سازد.

***

1.. «در اين مورد غالبا اين اصطلاح به كار مى رفت كه «مريد» در دست «شيخ» همانند «جسد» در دست «مرده شوى» است. وسوسه كردن مريد معمولا با آزمايشهايى آغاز مى شد كه هدف از آن معين كردن اين مطلب بود كه او تا چه اندازه غرق در انديشه اطاعت محض است، به مريد دستورات تحقيرآميزى مى دادند، و او مى بايست خدمت ساير مريدان را گزارد. 
مبرزهاى (توالتهاى) عمومى را پاك كند و خار براى سوزانيدن گرد آورد، و جز اينها. چنين مثالها و نمونه هايى نيز فراوان است كه وقتى جوانى از خانواده اى «توانگر» نزد «شيخ» نامدارى رفت و نخستين كارى كه شيخ به او سپرد، «دريوزگى»، (گدايى) در كوچه ها براى تمام برادرانش بود. چون همه مردم شهر مى دانستند كه او از خانواده ثروتمندى است اين كار براى او بسيار دشوار و تحقيرآميز بود. بدين سان غرور و اراده مريد در هم مى شكست!...
شيخ، مريد را وادار مى ساخت كه تمرينات متعدد مرتاضانه انجام دهد، گرسنگى بكشد، شبها بيدار بماند، در وضع و حالات بسيار زجر دهنده و دشوارى به تلاوت قرآن مشغول شود و چهل شبانه روز پياپى وادارش مى كرد كه در تنهايى مطلق به سر برد و ورد بخواند. 
اين تمرينات رفته رفته چهره ديگرى به خود مى گرفت. شيخ طرز تفكر مريد را به تفكرى استعاره آميز و نمادى تبديل مى كرد و براى آنكه مريد بتواند هر مانعى را از سر راهش بر گيرد در نهاد او پايدارى و اراده به وجود مى آورد. روشن است، مشايخ كه به نوعى «روانشناسى آزمايشى» مى پرداختند در خود خصوصياتى مى پروردند كه در آن زمان تصورى از معجزه و كرامات به وجود مى آورد، چنانكه مى توانستند مريد را هيپنوتيزم كنند افكار او را بخوانند و به كارهاى ديگرى از اين دست بپردازند. يك چنين استعدادها براى «شيخ» وجه تقدس و اعجاز به بار مى آورد و به افزايش اعتبار او كمك مى كرد. هنگامى كه شيخ مى ديد كه ديگر چيزى براى آموختن به مريد خود ندارد به او اجازه مى داد كه برود و گرد خويش مريدانى فراهم آورد و سنتهاى استاد خود را به ديگران بياموزد. بستن كمربندى خاص بر كمر مريد، بخشيدن كلاهى به او و پوشانيدن خرقه و انجام ساير مراسم وابسته به رسوم محلى، نشانه ظاهرى فرمانبردارى از شيخ بود». (تصوف و ادبيات تصوف، 47 ـ 46).
2.. كليات شمس تبريزى، صفحه 623 چاپ هند. اعتقاد صوفيان به قطب و شيخ و مرشد را به ترتيبى كه گفته شد از هر نظر حساب كنيم خطرناك است; زيرا:

اوّلا ـ اين طرز عقايد يك نوع تجلى فردپرستى است و سرانجام سر از شرك بيرون مى آورد; چنانكه مراقبت صورت قطب و مرشد حتى در عبادات ولو به اسم اينكه او مظهر كامل خالق است نوعى شرك است.

چقدر تفاوت است بين اين عقيده و آنچه از كلمات معصومين عليهم السلام براى ما نقل شده: «كلما شغلك عن اللّه فهو صنمك» يعنى: «هر چه تو را از خدا مشغول سازد بت تو است».

انبياى الهى و ائمه هدى(عليهم السلام) هرگز چنين دستورى را به احدى ندادند. بلكه به مردم دستور مى دادندكه بدون در نظر گرفتن هيچ واسطه اى، متوجه ذات مقدس الهى شوند.

آرى روح توحيد اسلامى با اينگونه آثار شرك و بشر پرستى مبارزه مى كند!(1)

ثالثاً ـ اقطاب صوفيه مى توانند حداكثر سوء استفاده را از اين موقعيت بكنند و احكام و قوانينى به ميل خود وضع كنند (چنانكه كرده اند) و با توجه به اينكه بيشتر اقطاب و مرشدها، سواد و معلومات درستى ندارند خطرناك بودن اين موقعيت محسوس تر مى شود و بايد گفت اعتقاد مريدان به چنين مقامات موهوم و خيالى براى بسيارى از اقطاب مصداق «تيغ دادن در كف زنگى مست» است.

ثالثاً ـ صوفيان براى اين همه مقامات و اختيارات بى حد و حساب كه براى اقطاب قائلند هيچ گونه دليل قابل اعتمادى ندارند، گاهى به آيه شريفه (كونوا مع الصادقين)(2) يعنى: «با راستگويان باشيد» و گاهى به آيه (وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِىِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ)(3) يعنى: «با كسانى باش كه صبح و شام خدا را مى خوانند و او را مى طلبند» و گاهى به حديثى كه از امام صادق عليه السلام نقل شده: من لم يكن له واعظ من قليه وزاجر عن نفسه و لم يكن له قرين مرشد يتمكن عدوه من عنقه: «كسى كه واعظ قلبى و مانع درونى و رفيق راهنمايى نداشته باشد شيطان بر او مسلط مى شود».

واضح است كه هيچ يك از اين دو آيه و روايت دلالتى بر مقصود آنها ندارد، زيرا با صادقين و راستگويان بودن، ابداً ارتباطى با مسأله سر سپردن نزد مرشد و او را نافذ الامر و واجب الاطاعه دانستن ندارد، همچنانكه معاشرت با نيكان و مردان خدا داشتن، ربطى به مسأله مريد و مراد و خرقه و خانقاه و... ندارد.

روايت هم اتفاقا دليل بر ضد آنها است، زيرا عبارت «من نفسه» دليل روشنى است بر اينكه منظور داشتن يك حالت خدا ترسى باطنى است.

به عبارت ديگر: روايت مزبور دستور مى دهد كه هر كس بايد داراى وجدان بيدار و ايمان قوى و ملكات فاضله و همچنين همنشين خوب باشد كه او را از انحرافات باز دارد، همواره او را به خير و صلاح دعوت كند، اين چه ارتباطى به سر سپردن و اطاعت بى چون و چرا از مرشد و قطب دارد؟ گويا منشأ اشتباه آنها استعمال كلمه «مرشد» در روايت است، ولى گويا آنها نمى خواهند بدانند كه اين كلمه به همان معنى لغوى يعنى «راهنما» استعمال شده، نه به معنى اصطلاحى صوفيان.

ناگفته پيدا است خوابهايى هم كه صوفيان در اين باب براى خود و مرشد مى بينند، كوچكترين اعتبار شرعى و عقلى ندارد.

1. در يكى از جرايد خبرى تحت عنوا