ن «قربانى كردن فرزند» منتشر شده بود كه در يكى از روستاهاى تركيه شخصى فرزند خود را براى اطاعت از فرمان يك شيخ نقشبندى قربانى كرد. وى كه ابراهيم خليل آلتو نام دارد، در دادگاه ضمن اعتراف به قتل فرزندش، تاييد كرد كه يكى از شيوخ نقشبندى كه وى مريدش مى باشد به او گفته بود كه اگر فرزند خردسالش را خيلى دوست داشته باشد ديگر در قلبش جايى براى دوست داشتن پروردگار باقى نمى ماند!و او بايد فرزند خود را در راه خدا قربانى كند! و لذا وى براى اطاعت از فرمان شيخ، فرزند سه ساله اش را در كنار قبرى كه كنده بود، برد، و پس از آنكه وى را با ضربات چاقو قطعه قطعه كرد، جنازه اش را در قبرى نهاد. پليس تركيه شيخ مذكور را نيز بازداشت كرده و قرار است به زودى محاكمه شود. (خبرنامه فرهنگى، اجتماعى ـ شماره 92). 
2. سوره توبه، آيه 119.
3. سوره كهف، آيه 28.علماء اهل تسنن بعد از پيغمبر اسلام(صلى الله عليه وآله) هيچ مرجعى جز كتاب اللّه وسنت (قرآن و روايات پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)) در احكام و دستورات دينى نمى شناسند، البته گاهى هم به دليل عقل و اجماع يعنى اتفاق همه بر چيزى نيز استدلال مى كنند، ولى علماى شيعه حقايق دين خود را به مقتضاى حديث ثقلين كه از احاديث متواتره است و وسيله هدايت را منحصر به كتاب اللّه و عترت مى كند، از اين دو منبع عظيم مى گيرند.

آنها پس از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، ولايت مطلقه را براى ائمه اهل بيت عليهم السلام قائلند و پس از غيبت امام دوازدهم (حجة بن الحسن العسكرى) «ارواحنافداه» چهار نفر را به عنوان نايب خاص مى شناسند و پس از آنها هيچ مرجع صلاحيت دارى چه در عبادات و احكام و چه در اخلاقيات و صفات معنوى و باطنى، چه در اذكار و اوراد و چه در اعمال روزانه دنيا، جز فقها و دانشمندانى كه آگاهى از مكتب آنها دارند و نايبان عام آنها محسوب مى شوند و مى توانند حقايق اسلام را از منابع معتبر استنباط كنند، به رسميّت نمى شناسند. آنها را مجتهد مى نامند و شرط پيروى از آنها علاوه بر اجتهاد، داشتن مقام تقوا و عدالت است.

بنابراين هيچ كس نمى تواند به بهانه اينكه رجوع به علما و مجتهدين در قسمت «شريعت» است اما «طريقت» مراجع ديگرى دارد، كسى را به سوى خود دعوت كند، زيرا «شريعت» و «طريقت» و «حقيقت» را همه بايد از معصومين (عليهم السلام) دريافت دارند.

اين توهين و جسارت بزرگى است كه بگوييم «شريعت» را از آنها مى گيريم و «طريقت» را از افراد بى سواد يا كم سواد كه جز ادعاهاى تو خالى سرمايه اى ندارند، به دست مى آوريم.(1)

به عبارت ديگر: هر عملى كه نام طريقت بر آن گذارده شود (اعم از ذكر و فكر و عبادات و...) در شرع حكمى دارد، آنچه به حال بشر مفيد است، يا به عنوان واجب يا مستحب دستور داده شده و از آنچه مضر بوده، به عنوان حرام يا مكروه منع شده، در اين صورت جايى براى اظهار نظر ديگرى باقى نمى ماند.

اسلام با اين وضع، سدّ محكمى در اطراف و دستورات آسمانى خود كشيده و پاسدارانى براى آن تعيين كرده و آن را از دستبرد دشمنان دانا و دوستان نادان محفوظ داشته است و به هيچ وجه اجازه نمى دهد كسى كوركورانه سر به ديگرى بسپارد و مطابق خيالات و هوا و هوسهاى او قدمى بردارد، آنچه را غير از دستوراتى است كه از كتاب و سنت رسيده، بدعت و گمراهى است و پيرو آن را بر باطل مى شمارد.

بنابراين در فرهنگ اسلام جايى براى «قطب» و «مرشد» و «پير» نيست، اگر راستى مجتهد و اهل استنباط هستند، در سلك فقها خواهند بود و اگر نيستند ـ همان گونه كه غالبا چنين است ـ پيروى از آنها گناه و خطا و انحراف است.

1.. عجيب است درباره «قطب» و پير طريقت، هيچ گونه علوم اكتسابى و ظاهرى شرط نيست به قول خودشان همان صفاى قلب و شور و عشق و پيمودن مراحل مقامات و احوال طريقت و رسيدن به مرتبه شهود و كشف و فناء او را كافى است و لذا بسيارى از مشايخ و اقطاب صوفيه از عوام بوده و با دفتر و كتاب سرو كارى نداشته اند در بين صوفيه كسانى از مشايخ بودند كه حتى سواد نداشتند و اين را هم عيب نمى شمرند. ابو على سياه از مشايخ قديم، امى بود. (تذكرة الاولياء، جلد 1،صفحه 5).
شمس تبريزى چنانكه از كتب تراجم احوال عرفا بر مى آيد از اهل علم نبوده (نفحات الانس جامى) و در روش و گفتار بسيار تلخ و خشن بوده با وجود اينها، جلال الدين او را مظهر تام و كامل «خدا» مى شمرد، و به مقام پرستش به او ارادت مىورزيد. و ديوان مولانا جلال الدين رومى معروف به «كليات شمس تبريزى» كه مركب از چندين هزار بيت است پر از مدح و ستايش شمس تبريزى است كه استاد نمونه اى از آن را نقل كرده است. همچنين شيخ صلاح الدين زركوب قونوى كه از اجله اصحاب جلال الدين رومى بوده و از طرف او مقام شيخى و پيشوايى داشته، مردى امى و عامى بود.يكى از بدعتهاى خطرناك صوفيان پيمودن راه تأويل و تفسير به رأى و بازى با الفاظ است.(1) آنها مقيد به حد و حدود و الفاظ و معانى آنها نيستند، بسيار مى شود كلمات را با كوچكترين مناسبت بر يك سلسله معانى كه ميل دارند تطبيق مى كنند بى اينكه ابداً مراعات لغت و موازين سخن سنجى و ادبى را بنمايند. لابد فراموش نكرده ايد كه در حالات بعضى از اقطاب و سران صوفيه نقل كرديم كه او مى گويد: منظور از غضب كردن موسى(عليه السلام) بر برادرش هارون و گفتن (مَا مَنَعَكَ إِذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّواأَلاَّ تَتَّبِعَنِي أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي)(2) اين بوده كه «چرا نگذاشتى آنها گوساله بپرستند و چرا مانع شدى»؟!

بديهى است اين گفتار خلاف صريح آيه شريفه است، چقدر بايد با الفاظ بازى كرد تا چنين معنى رااز آن آيه شريفه درآورد. نظاير اين تأويلات عجيب و غريب در كتب صوفيان فراوان است، صوفيان در اين كار تنها نيستند، ساير منحرفان نيز در تفسير به رأى با آنها همصدا هستند.

روشن است اين جريان، هرج و مرج غريبى در تمام پيامها و تعليمات و دستورات و معارف و حقايق دينى ايجاد مى كند و ارزش همه آنها را از بين مى برد، زيرا با اين ترتيب سدها شكسته مى شود و غالب مطالب را ممكن است تأويل كرد و هر آيه و روايت را بر هر معنى كه ميل داشته باشيم تطبيق دهيم.

قرآن صريحاً مى گويد: «بلسان عربى مبين» به زبان عربى روشن و همه كس فهم نازل شده، يعنى همان طور كه مردم مقاصد خود را به يكديگر القا مى كنند قرآن حقايق را شرح مى دهد، منتهى قرآن طورى است كه هر چه در آن بيشتر تعمق شود مطالب تازه ترى به دست مى آيد، بدون اينكه لازم باشد انحرافى از موازين و قواعد لفظى پيدا كرد.

از طرفى قرآن پيروى از متشابهات را قدغن ساخته است و اين خود دليل روشنى بر ابطال طرز تفكر صوفيان است.

ما مى دانيم كه از روز نخست الفاظ و كلمات براى اين به وجود آمد كه مردم مقاصد خود را طبق قرار دادهايى كه در معانى والفاظ دارند (يعنى هر لفظى را نشانه معناى معينى قرار داده اند) به يكديگر حالى كنند، الفاظ قرآن و اخبار در عين اين كه عميق و پر معنى است، باز خارج از حدود موازين لفظى نيست و امام بطون قرآن مخصوص پيامبر(صلى الله عليه وآله)و ا