 خبر از حالات معنوى و مغرض و جاه طلب مى خواندند و آ»ان را به داشتن چنين صفاتى نكوهش مى كردند (كيمياى سعادت، صفحه 29 ـ30) (تاريخ خانقاه در ايران صفحه 517 و صفحه 519)چيزى كه نويسنده را بر نشر اين كتاب بيشتر وادار كرد كتابچه اى به نام «چهل مقاله» بود كه به وسيله يكى از صوفيهاى صاف يا ناصاف! كه به خاطر خوش خدمتى ها مدتى بر كرسى وكالت زمان طاغوت تكيه كرده بود و راستى هم از آن وكيل هاى صد در صد ملى به شمار مى رفت! انتشار يافت.

در اين كتاب يك سلسله هتاكى ها نسبت به علماء و بزرگان دين و سخنان دور از منطق و هتك مقدّسات وجود داشت كه مايه تأسف افرادى كه مطالعه كرده بودند شده بود.

قبلا فكر مى كردم در كتاب حاضر تنها به بحث درباره اشتباهات و مطالب ناموزون چهل مقاله بپردازم، بعداً ديديم اين خود اشتباه است زيرا يك مشت نسبت هاى ناروا ارزش اين را ندارد كه كتابى در اطراف آن نوشته شود.

لذا تصميم بر اين گرفتم كه به يك بحث جامعتر و در عين حال فشرده و مختصر درباره «صوفيگرى» بپردازيم، و با بيانى ساده و روشن، به اتكاء كلمات خود صوفيها تا آنجا كه صفحات اين كتاب و فكر قاصر من اجازه مى دهد اين موضوع مورد بررسى قرار گيرد.

اما بد نيست براى نمونه چند قسمت از كتابچه چهل مقاله را از نظرتان بگذرانم تا به عنوان مشت نمونه خروار، بقيه را خودتان قياس كنيد:<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:25.txt">تناقض عجيب!</a><a class="text" href="w:text:26.txt">2ـ علم هم حجاب است!</a><a class="text" href="w:text:27.txt">3ـ صلح كل يعنى چه؟</a><a class="text" href="w:text:28.txt">4ـ ملامتيه چه اشخاصى بودند؟</a></body></html>1ـ نويسنده چهل مقاله در صفحه 13، از جمله مذاهبى را كه نتيجه فعاليت دشمنان دانا يا دوستان نادان معرفى مى كند مذهب (شيخيه) است. ما هم در اين عقيده با ايشان موافقيم، ما هم مى گوييم مداركى در دست است كه انگلستان كه مهارت خاصى در دين سازى دارد، و طبق منطق «تفرقه بينداز و حكومت كن!» از ساختن اين گونه مذاهب در مناطقى كه تحت نفوذش قرار داشته كوتاهى نكرده، دست در كار ساختن اين مذاهب بوده است. انحراف اين دسته هم طورى مسلم است كه بنا به اعتراف «حاج محمّد كريم خان» كه از رؤساى آنها است: «تمام علماء معاصر او بر فساد مذهب او و استادش سيد كاظم رشتى و استاد استادش شيخ احمد احسائى، اتفاق كردند!»

ولى گوش كنيد ببينيد «ميرزا باباى ذهبى» كه از أقطاب سلسله اى است كه نويسنده چهل مقاله نزد آنها سر سپرده است، درباره شيخ احمد چه مى گويد؟ اينك عين عبارت او از كتاب «طباشير الحكمة»، صفحه 74:

«... شيخ مشايخ العلم و المعرفة شيخ احمد احسائى روح اللّه روحه الشريف كه از افاضل علماء متأخرين حكمت و حديث و معرفت است، و آن جناب را در فهم احاديث معصومية و مطالب حكمت اشراقيه طرزى خاص و اصطلاحى جديد است كه دخلى به اصطلاح حكماء عرفاء ندارد، اصطلاح خود را از احاديث و عبارات اهل بيت عصمت(عليهم السلام)استنباط كرده!، و علاوه بر تحصيل فنون علم، متابعت عرفاء الهييّن چون تخبة الاولياء الربانيين و عمدة العرفاء المحققين، نقاوة اولاد سيدالمرسلين، سيد قطب الدين محمّد طاب اللّه ثراه، به رياضات نفسانيه اشتغال نموده به كشف عملى فائض! (فائز) شده، تصانيف شريفه ايشان مانند شرح فوائد، شرح زيارات جامعه و غيره مشهور...» و اين تناقض عجيبى است.(1)

1.. شيخ احمد احسائى شاگرد سيد محمد... بوده و بيشتر افكار او و ساير بزرگان شيخيّه مأخوذ از صوفيه است. شيخ احمد به جهت بروز دادن بعضى از عقايد خود مورد تكفير علماى زمان خود گرديد و علماى معاصر او، غالباً او را تكفير كردند يا نسبت انحراف دادند، از جمله شهيد ثالث و شيخ جعفر كاشف الغطاو صاحب جواهر و مرجع كل آقا سيد مهدى فرزند صاحب رياض، و شريف العلماء، و ملا محمد جعفر استر آبادى، و صاحب ضوابط صاحب فصول و ملاآقا در بندى و ساير علماى بزرگ عتبات، حتى پسر خودش، شيخ محمد علناً اظهار مخالفت پدر كرد (رجوع شود به كتاب قصص العلماء مرحوم تنكابنى، و كتاب ترياقى فاروقى ميرزا محمد حسن شهرستانى، و كتاب هدية النمله، مرحوم حاج آقا رضا همدانى، و كتاب «نقطة الكاف» ادوارد براون و روضات الجنات در احوال شيخ رجب بررسى، و كتاب «كفاية الموحدين» مرحوم طبرسى).نويسنده چهل مقاله در صفحه 77 مى نويسد:

مشايخ و بزرگان اين طايفه (صوفيه) شرط وصول به معرفت را اين دانسته اند كه لوح قلب از نقش آموختنى هاى مدرسه پاك شود، و گفته اند كه تا آن صفا و سادگى حاصل نگردد محال است كه براى پذيرفتن نقش معرفت الهى آماده شود، عارف معتقد است كه «العلم هو الحجاب الاكبر!»(1) مولانا رومى در اين معنى فرموده است:

بر نوشته هيچ بنويسد كسى؟ *** يا نهالى كارد اندر مغرسى؟

كاغذى جويد كه آن بنوشته نيست *** تخم كارد موضعى كه كشته نيست!

و اشعار ديگرى كه ما براى اختصار حذف كرديم.

نگارنده گويد: يكى از بزرگترين افتخارات ما مسلمانان اين بوده و هست كه اسلام طلب علم را فريضه دانسته، و فرا گرفتن علوم را بر هر فرد مسلمان در حدود استعدادش لازم شمرده بلكه تعليم و تعلّم را هر دو واجب دانسته است.

آيات و اخبار فرراوانى از قرآن مجيد و پيشوايان بزرگ اسلام در اين موضوع رسيده كه شرح آنها نيازمند به كتاب جداگانه است. دستوراتى كه درباره حقوق استاد بر شاگرد و حقوق شاگرد بر استاد و مقررّات مجلس درس و بحث و تأكيداتى كه درباره حفظ و ضبط علوم و مذاكره و بحث در پيرامون مسائل علمى رسيده همگى شاهد صدق است.(2)و خوشبختانه هر مسلمانى كم و بيش آنها راشنيده است، آيا بااين حال تأسف آور نيست كه دسته اى علم و دانش را بزرگترين موانع و حجابها دانسته و شرط رسيدن به معرفت الهى را پاك نمودن لوح دل از نقش آموختنى ها بدانند؟! و گفتن «حدثنا» و «اخبرنا» كه شيوه نقل روايات نبوى و معصومين(عليهم السلام) است، مايه نفرت آنها باشد؟

شگفت آور اينجا است كه يك روزنامه نگار كه وظيفه او به اصطلاح نشر علم و دانش و فرهنگ است مردم را به جهل و نادانى و پاك كردن لوح دل از نقش آموختنى ها سوق مى دهد.

فرق ميان حيوان زبان بسته با آدم تحصيل كرده چيست؟ آيا غير از اين است كه لوح دل آن از نقش آموختنى ها پاك است و لوح دل اين آدم به آن منقش شده است؟ امروز كه افتخار هر دسته اى به علم و دانش است و بالاترين هدف هر ملت و كشورى توسعه فرهنگ مى باشد اين روزنامه نگار شعر عوامانه زير را به رخ ما مى كشد:

يك اهل دل از مدرسه نايد بيرون! *** ويران شود اين مدرسه دارالجهل است!- (چهل مقاله ـ صفحه 50)

اينها به پيروى از رهبران خود مكرر مى نويسند علوم رسمى و دانشهاى قيل و قالى را بايد كنار گذاشت.

خوب است كمى اين سخن را بررسى كنيم: مى دانيم هر علمى از دو دسته مسائل تشكيل مى شود: اول مسائل مسلّمه كه مورد گفتگو نيست دوّم مسائل مشكله اى كه محل گفتگو و بحث (و به قول ايشان قيل و قال) واقع مى شود، و بسيارى از آنهادر اثر تأمّل و بررسى حل شده و پاره اى همانطور باقى مانده و آراء مختلفى درباره آن داده مى شود، از مسائل سياسى و اق