ك إلها واحدا لا شريك له و لا شبيه و الموحد هو من أقر به على ما هو عليه عز و جل من أوصافه العلى و أسمائه الحسنى على بصيرة منه و معرفة و إيقان و إخلاص و إذا كان ذلك كذلك فمن لم يعرف الله عز و جل متوحدا بأوصافه العلى و أسمائه الحسنى و لم يقر بتوحيده بأوصافه العلى فهو غير موحد و ربما قال جاهل من الناس إن من وحد الله و أقر أنه واحد فهو موحد و إن لم يصفه بصفاته التي توحد بها لأن من وحد الشي‏ء فهو موحد في أصل اللغة فيقال له أنكرنا ذلك لأن من زعم أن ربه إله واحد و شي‏ء واحد ثم أثبت معه موصوفا آخر بصفاته التي توحد بها-

فهو عند جميع الأمة و سائر أهل الملل ثنوي غير موحد و مشرك مشبه غير مسلم و إن زعم أن ربه إله واحد و شي‏ء واحد و موجود واحد و إذا كان كذلك وجب أن يكون الله تبارك و تعالى متوحدا بصفاته التي تفرد بالإلهية من أجلها و توحد بالوحدانية لتوحده بها ليستحيل أن يكون إله آخر و يكون الله واحدا و الإله واحدا لا شريك له و لا شبيه لأنه إن لم يتوحد بها كان له شريك و شبيه كما أن العبد لما لم يتوحد بأوصافه التي من أجلها كان عبدا كان له شبيه و لم يكن العبد واحدا و إن كان كل واحد منا عبدا واحدا و إذا كان كذلك فمن عرفه متوحدا بصفاته و أقر بما عرفه و اعتقد ذلك كان موحدا و بتوحيد ربه عارفا و الأوصاف التي توحد الله عز و جل بها و توحد بربوبيته لتفرده بها هي الأوصاف التي يقتضي كل واحد منها أن لا يكون الموصوف به إلا واحدا لا يشاركه فيه غيره و لا يوصف به إلا هو و تلك الأوصاف هي كوصفنا له بأنه موجود واحد لا يصح أن يكون حالا في شي‏ء و لا يجوز أن يحله شي‏ء و لا يجوز عليه العدم و الفناء و الزوال مستحق للوصف بذلك بأنه أول الأولين و آخر الآخرين قادر يفعل ما يشاء و لا يجوز عليه ضعف و لا عجز مستحق للوصف بذلك بأنه أقدر القادرين و أقهر القاهرين عالم لا يخفى عليه شي‏ء و لا يعزب عنه شي‏ء و لا يجوز عليه جهل و لا سهو و لا شك و لا نسيان مستحق للوصف بذلك بأنه أعلم العالمين حي لا يجوز عليه موت و لا نوم و لا ترجع إليه منفعة و لا تناله مضرة مستحق للوصف بذلك بأنه أبقى الباقين و أكمل الكاملين فاعل لا يشغله شي‏ء عن شي‏ء و لا يعجزه شي‏ء و لا يفوته شي‏ء مستحق للوصف بذلك بأنه إله الأولين و الآخرين و أَحْسَنُ الْخالِقِينَ و أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ غني لا يكون له قلة مستغن لا يكون له حاجة عدل لا يلحقه مذمة و لا يرجع إليه منقصة حكيم لا تقع منه سفاهة رحيم لا يكون له رقة فيكون في رحمته سعة حليم لا يلحقه موجدة و لا يقع منه عجلة مستحق للوصف بذلك بأنه أعدل العادلين و أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ و أَسْرَعُ الْحاسِبِينَ و ذلك لأن أول الأولين لا يكون إلا واحدا و كذلك أقدر القادرين و أعلم العالمين و أَحْكَمُ الْحاكِمِينَ و أَحْسَنُ الْخالِقِينَ و كلما جاء على هذا الوزن فصح بذلك ما قلناه و بالله التوفيق و منه العصمة و التسديد
<html><body><p>بسم الله الرحمن الرحیم
این کتاب توسط سایت ابن عربی تهیه و توزیع شده است.
آدرس :
www.ebnearabi.com
پژوهشی درباره ی ابن عربی ، عرفان و تصوف
</p><img src="/image/Tohid.png"/></body></html>
ترجمه :

3. شرح بن هانى از پدرش نقل مى‏كند كه گفته است: مردى أعرابى (بيابان نشين) در روز جنگ جمل، در برابر امام على (عليه السلام) ايستاد و گفت: اى امير مؤمنان! آيا شما مى‏گوييد كه خداوند يگانه است؟ (در اين هنگام) تعدادى از ياران حضرت به او حمله ور شدند و گفتند: مگر نمى‏بينى كه امير مؤمنان (به دليل جنگ) نگران هستند؟ حضرت فرمودند: او را رها كنيد، (زيرا) آن چه اين مرد بيابان نشين مى‏خواهد، همان چيزى است كه از اين گروه (اصحاب جمل) مى‏خواهيم.

سپس فرمودند: اى مرد بيابان نشين! اين سخن كه خداوند، يكى است، بر چهار قسم مى‏باشد: دو قسم از آن چهار قسم بر خداوند، جايز نيست، دو قسم در مورد خداوند صحيح است. اما آن دو قسمى كه صحيح نيست، سخن كسى است كه با گفتن يك، عدد را در نظر گرفته باشد، زيرا چيزى كه يك بوده و دومى ندارد، جزء عدد نيست مگر نمى‏بينى كه هر كس بگويد، خداوند، يكى از سه نفر است، كافر است و كسى كه بگويد: او يكى از مردم است و قصدش نوعى از جنس باشد، در مورد خداوند صحيح نيست، زيرا اين شباهت دادن است و پروردگار ما، از اين سخن بالاتر است. اما آن دو قسمى كه صحيح است، سخن كسى است كه مى‏گويد: او، يگانه‏اى است كه در ميان پيامبران، شباهتى براى او وجود ندارد. پروردگار ما، اين چنين است و سخن كسى كه مى‏گويد: او، در معنا و حقيقت يگانه است به اين معنا كه در وجودى كه دارد و در عقل و خيال، تقسيم‏پذير نيست. پروردگار ما، اين چنين است.

(شيخ صدوق رحمه الله) مى‏گويد: از كسى كه به دينش اطمينان دارم و به زبان عربى هم تسلط داشت، شنيدم: كسى كه مى‏گويد: يك، دو سه و تا آخر، آنها را براى روشن ساختن آن چه گفته مى‏شود، وضع كرده است نه اسمى كه به آنها ناميده شده است، يا اينكه معنايى غير از آنچه انسان به واسطه شناخت عدد مى‏شناسد، به هنگام ثبت يكان، دهگان، صدگان و هزارگان، انگشتان دست خود را مى‏چرخاند و همين طور زمانى كه كسى بخواهد از چگونگى چيزى خبر دهد، آن را به نام ويژه‏اش نام گذارى مى‏كند. سپس لفظ يك را به آن نزديك مى‏سازد و آن را به شى‏ء ضميمه مى‏كند تا بر چگونگى آن دلالت كند و ديگر اوصاف غير از آن نمى‏آورد و به همين دليل است كه شخص مى‏گويد: يك درهم و منظورش اين است كه آن شى‏ء، فقط يك درهم است و درهم گاهى به وزن و گاهى به سكه مى‏باشد و زمانى كه خبر دهنده‏اى از وزن آن خبر مى‏دهد، مى‏گويد: اين، يك درهم به وزن است و زمانى كه خبر دهنده‏اى بخواهد از تعداد و سكه آن خبر دهند، مى‏گويد: اين، يك درهم عددى و يك درهم سكه است و بر همين اساس هم آن شخص مى‏گويد: او، يك مرد است و گاهى يك مرد، به معناى اين است كه يك انسان است و دو انسان نيست و يك مرد است و دو مرد نيست و يك شخص است و دو شخص نيست و گاهى در فضيلت و برترى، در دانش، در بخشش، در شجاعت يك مرد است. زمانى كه گوينده بخواهد از كيفيت آن خبر دهد مى‏گويد: او يك مرد است كه اين سخن بر اين مطلب دلالت دارد كه او دو مرد نيست و زمانى كه گوينده بخواهد از برترى او خبر دهد مى‏گويد: او يگانه زمان خود است، يعنى او در برترى دومى ندارد، و زمانى كه بخواهد ديگران را به دانش او راهنمايى كند مى‏گويد: او در علم، تك است. پس اگر سخن گوينده از كلمه يگانه، همان طور كه به تنهايى بر كيفيت دلالت مى‏كند، بر فضيلت و دانش هم دلالت مى‏كرد، به طور يقين هر كسى كه بر او لفظ يگانه آورده شود، فاضلى خواهد بود كه در برترى، دومى ندارد و در علم، تك است، در بخشش و سخاوت يگانه است و زمانى كه اين گونه نباشد، اگر لفظ يگانه تنها بيايد، بر چگونگى شى‏ء دلالت نمى‏كند، اما به غير از آن دلالت دارد و ديگر جمله يگانه زمان معنايى نخواهد داشت و براى مقيد ساختن آن به دانش و شجاعت هم معنايى نمى‏ماند، زيرا بدون اضافه كردن، بر فضيلت، دانش و شجاعت دلالت مى‏كرد، و زمانى كه برا