 عليه في ذلك فسأل موسى ربه ذلك من غير أن يستأذنه فقال رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ في حال تزلزله فَسَوْفَ تَرانِي و معناه أنك لا تراني أبدا لأن الجبل لا يكون ساكنا متحركا في حال أبدا و هذا مثل قوله عز و جل- وَ لا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِياطِ و معناه أنهم لا يدخلون الجنة أبدا كما لا يلج الجمل في سم الخياط أبدا- فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ أي ظهر للجبل ب‏آية من آياته و تلك الآية نور من الأنوار التي خلقها ألقى منها على ذلك الجبل- جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً من هول تزلزل ذلك الجبل على عظمه و كبره- فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ أي رجعت إلى معرفتي بك عادلا عما حملني عليه قومي من سؤالك الرؤية و لم تكن هذه التوبة من ذنب لأن الأنبياء لا يذنبون ذنبا صغيرا و لا كبيرا و لم يكن الاستئذان قبل السؤال بواجب عليه لكنه كان أدبا يستعمله و يأخذ به نفسه متى أراد أن يسأله على أنه قد روى قوم أنه قد استأذن في ذلك فأذن له ليعلم قومه بذلك أن الرؤية لا تجوز على الله عز و جل و قوله وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ يقول و أنا أول المؤمنين من القوم الذين كانوا معه و سألوه أن يسأل ربه أن يريه ينظر إليه بأنك لا ترى. و الأخبار التي رويت في هذا المعنى و أخرجها مشايخنا رضي الله عنهم في مصنفاتهم عندي صحيحة و إنما تركت إيرادها في هذا الباب خشية أن يقرأها جاهل بمعانيها فيكذب بها فيكفر بالله عز و جل و هو لا يعلم. و الأخبار التي ذكرها أحمد بن محمد بن عيسى في نوادره و التي أوردها محمد بن أحمد بن يحيى في جامعه في معنى الرؤية صحيحة لا يردها إلا مكذب بالحق أو جاهل به و ألفاظها ألفاظ القرآن و لكل خبر منها معنى ينفي التشبيه و التعطيل و يثبت التوحيد و قد أمرنا الأئمة ص أن لا نكلم الناس إلا على قدر عقولهم. و معنى الرؤية الواردة في الأخبار العلم و ذلك أن الدنيا دار شكوك و ارتياب و خطرات فإذا كان يوم القيامة كشف للعباد من آيات الله و أموره في ثوابه و عقابه ما يزول به الشكوك و يعلم حقيقة قدرة الله عز و جل و تصديق ذلك في كتاب الله عز و جل- لَقَدْ كُنْتَ فِي غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ فمعنى ما روي في الحديث أنه عز و جل يرى أي يعلم علما يقينا كقوله عز و جل- أَ لَمْ تَرَ إِلى‏ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ و قوله أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ و قوله أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ و قوله أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ و أشباه ذلك من رؤية القلب و ليست من رؤية العين و أما قول الله عز و جل فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ فمعناه لما ظهر عز و جل للجبل ب‏آية من آيات الآخرة التي يكون بها الجبال سرابا و التي ينسف بها الجبال نسفا تدكدك الجبل فصار ترابا لأنه لم يطق حمل تلك الآية و قد قيل أنه بدا له من نور العرش

ترجمه :

22. درباره اين سخن خداوند: زمانى كه بهبودى يافت گفت: پروردگارا! تو پاك و منزه هستى و به سوى تو باز مى‏گردم و من اولين ايمان آورنده هستم كه تو ديده نمى‏شوى. عبدالله بن عباس مى‏گويد: پروردگارا! تو پاك هستى و من به سوى تو از اين كه، ديدن تو را (با چشم) خواستار شدم توبه مى‏كنم، و من اولين ايمان آورنده‏اى كه تو ديده نمى‏شوى.

(شيخ صدوق رحمه الله مى‏گويد: حضرت موسى (عليه السلام) مى‏دانست كه ديدن خداوند محال است. ولى با اين حال، از خداوند خواست كه خود را به قومش، نشان بدهد، زيرا قوم حضرت موسى (عليه السلام) به او اصرار كردند كه مى‏خواهند، خداوند را با چشم ببينند و حضرت موسى (عليه السلام) بدون اين كه از خداوند اجازه بگيرد، ديدن او را خواستار شد و گفت: پروردگارا! خود را به من نشان بده تا تو را نگاه كنم. خداوند فرمود: هرگز مرا نمى‏بينى، اما به كوه نگاه كن كه اگر در حال لرزيدن، ساكن شد، مرا خواهى ديد. يعنى اين كه كوه هرگز ساكن نمى‏ماند، پس تو نيز مرا نخواهى ديد، و فرمود: وارد بهشت نمى‏شوند، مگر اين كه شترى را از داخل سوراخ سوزن عبور دهند يعنى همان طورى كه داخل كردن شتر در سوراخ سوزن محال است، آنها نيز اصلا داخل بهشت نمى‏شوند، و زمانى كه خداوند خود را بر كوه آشكار ساخت، يعنى نشانه‏اى از نشانه‏هاى خود و نورى از انوارى كه آفريده بود را بر آن كوه قرار داد، آن كوه تكه تكه شده و حضرت از وحشت، بيهوش افتاد و زمانى كه به هوش آمد، عرض كرد: پروردگارا! تو پاك و منزه هستى و من به سوى تو، توبه مى‏كنم؛ يعنى به همان شناخت خود به تو نسبت به آن چه قوم من، درخواست ديدن تو را كردند، باز مى‏گردم؛ و اين توبه، از گناه نبود، زيرا پيامبران معصومند و اجازه گرفتن از خداوند قبل از درخواست آن نيز واجب نمى‏باشد، ولى اجازه خواستن از خداوند قبل از انجام آن، نوعى ادب بود و زمانى كه درخواستى داشت، اجازه مى‏گرفت. علاوه بر آن، گروهى روايت كرده‏اند كه حضرت موسى (عليه السلام) در اين زمينه، از خداوند اجازه گرفت و خداوند اجازه داد تا قومش بدانند كه ديدن خداوند محال است و اين سخن كه فرمود: من نخستين ايمان آورنده هستم يعنى از ميان قومى كه با آن حضرت بودند و تقاضاى ديدن خداوند را داشتند. و رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است و اساتيد ما در كتابهاى خود آورده‏اند در نزد من، همه آنها صحيح هستند و آن روايات را نياوردم، زيرا ترسيدم كسى كه نسبت به معانى آنها جاهل است، آنها را دروغ بداند و در حالى كه خودش هم آگاه نيست، به خداوند كفر بورزد. و رواياتى كه احمد بن محمد بن عيسى در روايات نوادر آورده است و محمد بن احمد بن يحيى هم در كتاب جامع خود درباره ديدن خداوند آورده است، همگى صحيح هستند و به جز انسان انكار كننده حق يا نادان نسبت به آن، كسى رد نمى‏كند و الفاظ روايات همان الفاظ قرآن است و تمام آن روايات، تشبيه و تعطيل را نفى مى‏كند و توحيد را اثبات مى‏نمايد و امامان به ما دستور داده‏اند كه با مردم به اندازه عقلشان صحبت كنيم. و معناى ديدن كه در روايات آمده است، علم مى‏باشد، چون كه دنيا، خانه شك، ترديد و خطرات است. پس زمانى كه در روز قيامت، براى بندگان نشانه‏هاى الهى و كارهاى او در ثواب و عذاب روشن شد، ديگر شك از بين مى‏رود و حقيقت قدرت خداوند دانسته مى‏شود و سخن خداوند در قرآن همين مسئله را تصديق مى‏كند تو، از اين موضوع غافل بودى و ما پرده را از جلوى چشمان تو برداشتيم و امروز چشم تو، روشن است. پس معناى آن چه در حديث آمده است كه خداوند ديده مى‏شود يعنى از نظر علم و يقين، شناخته مى‏شود. خداوند مى‏فرمايد: آيا پروردگار خود را نديدى كه چگونه سايه را گسترش داد. و اين كه مگر نديدى آن كسى كه با ابراهيم درباره پرو