ُ عَنْ ذِهْنِكَ وَ مَا زَالَ يَعُدُّ عَلَيَّ قُدْرَتَهُ الَّتِي هِيَ فِي نَفْسِيَ الَّتِي لَا أَدْفَعُهَا حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ سَيَظْهَرُ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَهُ

ترجمه :

4. ابو منصور متطبب مى‏گويد: مردى از ياران من خبر داد كه با ابن ابى العوجاء و عبدالله بن مقفع در مسجد الحرام بوديم. ابن مقفع گفت: آيا اين مردم را مى‏بينيد؟ و با دست به محل طواف (كه مردم طواف مى‏كردند) اشاره كرد. (و گفت:) هيچ كدام از آنها نام انسان ندارند مگر آن پيرى كه آن جا نشسته است، و بقيه، اراذل و اوباش و حيوان هستند ابن ابى العوجاء گفت: چگونه فقط نام انسان را بر اين شخص لازم مى‏دانى و بر ديگران جايز نمى‏دانى؟ ابن مقفع گفت: من چيزى نزد آن شخص ديدم كه نزد ديگران نديده‏ام. ابن ابى العوجاء گفت: پس لازم شد، آن چه درباره او گفتى، امتحان شود؟ ابن مقفع گفت: اين كار را نكن، زيرا مى‏ترسم آن چه در دست توست (يعنى اعتقادى كه دارى) را فاسد كند. ابن ابى العوجاء گفت: من اين گونه فكر نمى‏كنم، بلكه گمان مى‏كنم كه تو از اين مى‏ترسى كه نظر تو در مورد او آن چنان كه او را توصيف كردى، ضعيف گردد. ابن مقفع گفت: حال كه تو اين گونه خيال مى‏كنى، پس برخيز و به نزد او برو، (ولى) تا مى‏توانى خود را از لرزش حفظ كن، و افسار خود را به حال خود رها نكن تا آن را ببندد؛ براى سخن خود اندازه‏اى قرار بده، و بدان كه چه چيز به نفع و چه چيز به ضرر توست. پس ابن ابى العوجاء برخاست و رفت و من (ابومنصور متطبب) و ابن مقفع مانديم و زمانى كه برگشت گفت: اى ابن مقفع! او بشر نيست. و اگر در دنيا يك مقام ملكوتى باشد كه در جسم انسانى وجود داد، به طورى كه هر زمان خواست، آشكار شده و هر زمان خواست پنهان گردد، همين شخص است. ابن مقفع به او گفت: چطور؟ گفت: نزد آن حضرت نشستم و زمانى كه فقط من نزد او ماندم، فرمودند: اگر امر همان باشد كه اين گروه مى‏گويند و سخن تو هم طبق سخنانشان باشد، آنها سالم مانده و شما نابود مى‏شويد. و اگر امر، آن طورى باشد كه شما مى‏گوييد، شما و آنها مساوى هستيد. به امام عرض كردم: خداوند شما را رحمت كند، مگر ما و آنان چه مى‏گوييم در حالى كه سخن‏هايمان يكى است؟ فرمودند: چگونه سخنان شما و آنها يكى است، در حالى كه مى‏گويند: براى آنها معاد، پاداش و عذب وجود دارد، و معتقدند كه آسمان داراى خدايى است و حقيقتا آسمان، آباد است؛ ولى شما گمان مى‏كنيد كه آسمان خراب بوده و كسى در آن نيست.

ابن ابى العوجاء مى‏گويد: فرصت را مغتنم شمردم و عرض كردم: اگر مسئله اين است كه شما مى‏گوييد، چه مانعى وجود داشت كه خداوند، خود را براى مردم نشان دهد، و آنها را به طرف عبادت خود بخواند، تا ديگر حتى دو نفر هم اختلاف نكنند. ولى خود را از مردم پنهان داشت و (به جاى خود) پيامبرانش را به سوى مردم فرستاد و اگر خودش چنين مى‏كرد، ايمان آوردن به او، نزديك‏تر مى‏شد.

آن حضرت به من فرمودند: واى بر تو! چگونه او، خود را از تو پنهان داشته است، در حالى كه قدرتش را در درون تو، نشان داده است، به طورى كه (ابتداء) نبودى و بعد به وجود آمدى (و متولد شدى) و بعد از كوچكى، بزرگ، بعد از ناتوانى، توانا، بعد از توانايى، ناتوان، بعد از سلامتى، بيمار و بعد از بيمارى، سالم، بعد از خشم، خشنود و بعد از خشنودى، خشمگين، بعد از دشمنى، دوست، بعد از دوستى، دشمن، بعد از نااميدى، مصمم (استوار) و بعد از مصمم بودن، نااميد، بعد از فرار، رو آوردن و بعد از در آورن، قرار، بعد از نااميدى، اميدوار و بعد از اميد، نااميد شدى و در به ياد آوردن آن چه در ذهن تو وجود نداشت (يعنى علم كه انسان آگاهى نسبت به چيزى ابتداء در ذهنش نيست و بعد ياد مى‏گيرد) و آن چه تو نسبت به آن معتقد بودى، از دست رفت (و ذهن، از آن خالى شد كه همان فراموشى مطالب مى‏باشد.)

و آن حضرت پشت سر هم قدرت خداوند را كه در من وجود داشت، شمارش مى‏كرد، به طورى كه نتوانستم آنها را انكار كنم؛ بطوريكه گمان كردم كه خداوند، بين من و او حضور دارد.

5 حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنِي سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ إِنَّ إِبْلِيسَ قَالَ لِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ ع أَ يَقْدِرُ رَبُّكَ عَلَى أَنْ يُدْخِلَ الْأَرْضَ بَيْضَةً لَا يُصَغِّرُ الْأَرْضَ وَ لَا يُكَبِّرُ الْبَيْضَةَ فَقَالَ عِيسَى ع وَيْلَكَ إِنَّ اللَّهَ لَا يُوصَفُ بِعَجْزٍ وَ مَنْ أَقْدَرُ مِمَّنْ يُلَطِّفُ الْأَرْضَ وَ يُعَظِّمُ الْبَيْضَةَ

ترجمه :

5. از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است كه فرمودند: ابليس به حضرت عيسى (عليه السلام) گفت: آيا پروردگار تو قدرت دارد كه زمين را در تخم مرغى قرار دهد، بدون اين كه زمين كوچك و يا تخم مرغ بزرگ شود؟ حضرت عيسى (عليه السلام) فرمودند: واى بر تو! خداوند به ناتوانى، وصف نمى‏شود و چه كسى تواناتر از كسى است كه زمين را نرم و تخم مرغ را بزرگ كند.

6 حَدَّثَنَا أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا يَعْقُوبُ بْنُ يَزِيدَ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَى عَنْ رِبْعِيِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْفُضَيْلِ بْنِ يَسَارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يُوصَفُ قَالَ وَ قَالَ زُرَارَةُ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَا يُوصَفُ وَ كَيْفَ يُوصَفُ وَ قَدْ قَالَ فِي كِتَابِهِ- وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ فَلَا يُوصَفُ بِقُدْرَةٍ إِلَّا كَانَ أَعْظَمَ مِنْ ذَلِكَ

ترجمه :

6. فضيل بن يسار مى‏گويد: از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه مى‏فرمود: خداوند متعال، (به چيزى) توصيف نمى‏شود؛ زراره مى‏گويد: امام باقر (عليه السلام) فرمودند: خداوند، (به چيزى) وصف نمى‏شود و چگونه به چيزى وصف شود، در حالى كه در قرآن مى‏گويد: آن طور كه جايگاه خداوند است، نتوانستند او را بشناسند. پس خداوند به قدرتى وصف نمى‏شود، مگر اين كه از آن بزرگ‏تر است.

7 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي الْخَطَّابِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ بَشِيرٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ قَالَ أَبِي ع إِنَّ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ ابْنَ الْحَنَفِيَّةِ كَانَ رَجُلًا رَابِطَ الْجَأْشِ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ وَ كَانَ يَطُوفُ بِالْبَيْتِ فَاسْتَقْبَلَهُ الْحَجَّاجُ فَقَالَ قَدْ هَمَمْتُ أَنْ أَضْرِبَ الَّذِي فِيهِ عَيْنَاكَ قَالَ لَهُ مُحَمَّدٌ كَ