َ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى‏ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا الآْيَةَ قَالَ الْيَهُودِيَّانِ فَمَا مَنَعَ صَاحِبَيْكَ أَنْ يَكُونَا جَعَلَاكَ فِي مَوْضِعِكَ الَّذِي أَنْتَ أَهْلُهُ فَوَ الَّذِي أَنْزَلَ التَّوْرَاةَ عَلَى مُوسَى إِنَّكَ لَأَنْتَ الْخَلِيفَةُ حَقّاً نَجِدُ صِفَتَكَ فِي كُتُبِنَا وَ نَقْرَؤُهُ فِي كَنَائِسِنَا وَ إِنَّكَ لَأَحَقُّ بِهَذَا الْأَمْرِ وَ أَوْلَى بِهِ مِمَّنْ قَدْ غَلَبَكَ عَلَيْهِ فَقَالَ عَلِيٌّ ع قَدَّمَا وَ أَخَّرَا وَ حِسَابُهُمَا عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يُوقَفَانِ وَ يُسْأَلَان

ترجمه :

15. امام صادق (عليه السلام) از پدر بزرگوارش امام محمد باقر (عليه السلام) نقل مى‏كنند كه آن حضرت فرمودند: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دو دوست يهودى داشت كه به رسول خدا يعنى حضرت موسى (عليه السلام) ايمان داشتند. به نزد حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) آمدند و از ايشان (تعاليم دين) مى‏شنيدند (مى‏آموختند) و تورات، صحف ابراهيم (عليه السلام) و موسى (عليه السلام) را مى‏خواندند و از كتاب‏هاى قبلى آگاهى داشتند. زمانى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفتند، آمدند و از جانشين بعد از ايشان پرسيدند و گفتند: پيامبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم) هرگز نمى‏ميرد مگر اين كه جانشنى از امت، نزد ايشان و از خويشاوندان، داراى احترام و بزرگى است، و به جاى رسول خدا (عليه السلام) قرار مى‏گيرد. يكى از آن دو يهودى به ديگرى گفت: آيا جانشين بعد از پيامبر را مى‏شناسى؟ ديگرى جواب داد: او را فقط با اوصافى كه در تورات آمده است، مى‏شناسم كه (جلوى سر) مو ندارد، گندم گون و نزديك‏ترين فرد به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏باشد. زمانى كه آن دو وارد مدينه شدند، از خليفه رسول خدا پرسيدند كه آنها را به ابوبكر راهنمايى كردند. زمانى كه ابوبكر را ديدند، گفتند: اين دوست ما نيست. سپس به ابوبكر گفتند: خويشاوندى تو با رسول خدا چيست؟ او جواب داد: من مردى از قبيله ايشان و همسر دخترم عايشه بود. گفتند: آيا غير از اين نيز خويشاوندى دارى؟ جواب داد: خير. گفتند: اين كه تو گفتى خويشاوندى به حساب نمى‏آيد. آن دو مرد يهودى گفتند: پروردگار تو كجاست؟ ابوبكر جواب داد: بالاى هفت آسمان. پرسيدند: آيا غير از آن، جاى ديگرى نيست؟ جواب داد: خير. آنها گفتند: ما را به كسى راهنمايى كن كه داناتر از تو باشد، زيرا تو آن كسى نيستى كه خصوصياتش را در تورات ديده‏ايم كه جانشين و خليفه اين پيامبر است. ابوبكر از سخن آن دو نفر عصبانى شده و پرخاشگرى كرد. سپس آن دو نفر را به سوى عمر راهنمايى كرد. زمانى كه به نزد عمر آمدند، گفتند: خويشاوندى شما با پيامبر چه بود؟ جواب داد: من از قبيله او و ايشان شوهر دخترم حفصه است. گفتند: آيا خويشاوندى ديگرى ندارى؟ گفت: نه. سپس پرسيدند: پروردگار تو كجاست؟ گفت: بالاى هفت آسمان. گفتند: آيا جاى ديگرى نيست؟ گفت: نه. گفتند: ما را به سوى كسى راهنمايى كن كه از تو داناتر باشد. او آن دو نفر را به سوى حضرت على (عليه السلام) راهنمايى كرد. زمانى كه به نزد آن حضرت رسيدند، يكى از آن دو نفر به ديگرى گفت: اين همان مردى است كه خصوصيات او را در تورات ديده‏ايم. او جانشين اين پيامبر و شوهر دختر و پدر دو نوه‏اش و بر پا كننده حق پس از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مى‏باشد. سپس به آن حضرت عرضه داشتند: اى مرد! چه خويشاوندى با رسول خدا دارى؟ آن حضرت فرمودند: او، برادر من و من وارث، جانشين و اولين كسى هستم كه به ايشان ايمان آوردم و شوهر دختر او (حضرت) فاطمه (عليها السلام) مى‏باشم. آنها عرض كردند: اين خويشاوندى بزرگ و جايگاه نزديكى است كه در تورات ديده‏ايم. سپس عرض كردند: پروردگار تو كجاست؟ آن حضرت فرمودند: آيا مى‏خواهيد از آن چه در زمان پيامبر شما حضرت موسى (عليه السلام) بود خبر دهم يا آن كه در زمان پيامبر ما حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) وجود داشت؟ آنها عرضه داشتند: به آن چه در زمان پيامبر ما حضرت موسى (عليه السلام) بود، خبر بده. امام على (عليه السلام) فرمودند: چهار فرشته آمدند: يكى از مشرق، يكى از مغرب، يكى از آسمان و ديگرى از زمين. فرشته از مشرق آمده به فرشته مغرب گفت: از كجا آمده‏اى؟ جواب داد: از نزد پروردگارم و فرشته مغربى از مشرقى پرسيد: تو از كجا آمده‏اى؟ جواب داد: از نزد پروردگارم و فرشته از آسمان آمده از فرشته زمين پرسيد: از كجا آمده‏اى؟ جواب داد: از نزد پروردگارم. فرشته زمين به نزد فرشته آسمان آمده پرسيد: تو از كجا آمده‏اى؟ جواب داد: از نزد پروردگار خود آمده‏ام. اين، آن چيزى بود كه در زمان حضرت موسى (عليه السلام) بود. اما آن چه در زمان پيامبر ما حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) وجود داشت، اين سخن خداوند است كه مى‏فرمايد: هيچ سه نجوا كننده‏اى (با هم آهسته) نجوا نمى‏كنند، مگر اين كه خداوند چهارمين و هيچ چهار نجوا كننده‏اى نجوا نمى‏كنند، مگر اين كه خداوند پنجمين آنها است، نه كم‏تر و نه بيشتر مى‏باشد، مگر اين كه خداوند هر جا كه آنها باشند، با آنها نهمراه است.(58)

آن دو يهودى به امام على (عليه السلام) عرض كردند: چه چيزى مانع از اين شد كه آن دو نفر، (ابوبكر و عمر) نگذارند كه تو در جايگاهى كه صلاحيت آن را داشتى قرار بگيرى؟ قسم به كسى كه تورات را بر حضرت موسى (عليه السلام) نازل كرد، تو جانشين بر حق هستى و ما خصوصيات شما را در كتاب‏هاى خود ديده و در معبدهاى خود خوانده‏ايم و شما به خلافت بر حق و سزاوارتر از كسانى هستى كه بر شما مسلط شدند. آن حضرت فرمودند: آنها خود را جلو انداخته و مرا عقب راندند و حسابشان با خداوند است كه آنها را متوقف ساخته و سؤال مى‏پرسد.

16 حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ الْفَارِسِيُّ أَبُو الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو سَعِيدٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ النَّسَوِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الصُّغْدِيُّ بِمَرْوَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ بْنِ الْحَكَمِ الْعَسْكَرِيُّ وَ أَخُوهُ مُعَاذُ بْنُ يَعْقُوبَ قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ الْحَنْظَلِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَاصِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ قَيْسٍ عَنْ أَبِي هَاشِمٍ الرُّمَّانِيُّ عَنْ زَاذَانَ عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ يَذْكُرُ فِيهِ قُدُومَ الْجَاثَلِيقِ الْمَدِينَةَ- مَعَ مِائَةٍ مِنَ النَّصَارَى بَعْدَ وَفَاةِ النَّبِيِّ ص وَ سُؤَالَهُ أَبَا بَكْرٍ عَنْ مَسَائِلَ لَمْ يُجِبْهُ عَنْهَا ثُمَّ أُرْشِدَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع فَسَأَلَهُ عَنْهَا فَأَجَابَهُ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ 