عَلَى الْأَرْضِ وَ لِمَ لَا تَنْحَدِرُ الْأَرْضُ فَوْقَ طَاقَتِهَا فَلَا يَتَمَاسَكَانِ وَ لَا يَتَمَاسَكُ مَنْ عَلَيْهِمَا فَقَالَ الزِّنْدِيقُ أَمْسَكَهُمَا وَ اللَّهِ رَبُّهُمَا وَ سَيِّدُهُمَا فَ‏آمَنَ الزِّنْدِيقُ عَلَى يَدَيْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ حُمْرَانُ بْنُ أَعْيَنَ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنْ آمَنَتِ الزَّنَادِقَةُ عَلَى يَدَيْكَ فَقَدْ آمَنَتِ الْكُفَّارُ عَلَى يَدَيْ أَبِيكَ فَقَالَ الْمُؤْمِنُ الَّذِي آمَنَ عَلَى يَدَيْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع اجْعَلْنِي مِنْ تَلَامِذَتِكَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِهِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ خُذْهُ إِلَيْكَ فَعَلِّمْهُ فَعَلَّمَهُ هِشَامٌ فَكَانَ مُعَلِّمَ أَهْلِ مِصْرَ وَ أَهْلِ شَامَ وَ حَسُنَتْ طَهَارَتُهُ حَتَّى رَضِيَ بِهَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع

ترجمه :

4. هشام بن حكم مى‏گويد: شخص خدانشناسى در مصر بود كه خبر علم و دانش امام صادق (عليه السلام) به او (هم) رسيده بود. پس به سوى مدينه آمد تا با آن حضرت مناظره كند، اما ايشان را نديد. به او گفته شد كه آن حضرت به مكه رفته‏اند. ما به همراه امام صادق (عليه السلام) در حال طواف بوديم. (او به مكه آمده و در صف طواف كنندگان قرار گرفت) شانه خود را به شانه آن حضرت زد. امام (عليه السلام) پرسيدند: اسم تو چيست؟ جواب داد: عبدالملك. دوباره پرسيدند: كنيه‏ات چيست؟ عرض كرد: ابو عبدالله. آن حضرت پرسيدند: پادشاهى كه تو بنده او هستى، كيست؟ آيا از پادشاهان آسمان يا زمين است؟ و از فرزند خود بگو كه آيا بنده خداى آسمان يا خداى زمين است؟ او ساكت شد. آن حضرت فرمودند: بگو كه درباره چه چيزى مناظره مى‏كنى؟ هشام بن حكم مى‏گويد: به آن مرد خدانشناس گفتم: پس چرا جواب آن حضرت را نمى‏دهى. اما او حرف را به تندى رد كرد. امام صادق (عليه السلام) به او فرمود: زمانى كه طواف را تمام كردى به نزد ما بيا. زمانى كه امام (عليه السلام) طواف را به پايان رساند، آن مرد به نزد ايشان آمد و در مقابل آن حضرت نشست و ما نيز به دور ايشان جمع شديم. آن حضرت به مرد خدانشناس فرمود: آيا مى‏دانى كه زمين بالا و پايين دارد؟ عرض كرد: بله. فرمودند: آيا به پايين آن رفته‏اى؟ عرض كرد: خير. پرسيدند: تو چه مى‏دانى كه پايين زمين چيست؟ جواب داد: نمى‏دانم، اما گمان مى‏كنم چيزى نباشد. آن حضرت فرمودند: گمان تو در جايى كه يقين ندارى، گمان بيهوده‏اى است.

دوباره پرسيدند: آيا به آسمان رفته‏اى؟ جواب داد: خير. فرمودند: آيا مى‏دانى در آسمان چه چيزهايى وجود دارد؟ جواب داد: خير. فرمودند: آيا به مشرق و مغرب (دنيا) رفته‏اى كه ببنى پشت آنها چه چيزهايى هست؟ جواب داد: خير. آن حضرت فرمودند: بسيار جاى تعجب است كه تو نه به شرق و غرب (دنيا) رفته‏اى، نه به پايين زمين و نه به بالاى آسمان قدم گذاشته‏اى و خبرى از آن جا، ندارى تا از پشت آنها باخبر شوى، اما با اين حال چيزهايى كه در آنها وجود دارد را انكار مى‏كنى؟ آيا شخص عاقل چيزى را كه نمى‏شناسد، انكار مى‏كند؟ آن مرد عرض كرد: جز شما كسى با من اين گونه سخن نگفته است. آن حضرت فرمودند: در اين موارد شك دارى؟ يعنى احتمال مى‏دهى كه خدايى باشد يا نباشد؟ جواب داد: شايد باشد. آن حضرت فرمودند: اى مرد؟ كسى كه چيزى نمى‏داند بر كسى كه همه چيز مى‏داند، حجتى نخواهد داشت. و در واقع براى شخص نادان نسبت به دانا حجتى در كار نيست. اى برادر ساكن مصر! حرف مرا بفهم. ما هرگز در مورد خداوند شك نداريم. مگر نمى‏بينى كه خورشيد، ماه، شب و روز در حال حركت هستند، اما به يكديگر مشتبه نمى‏شوند. مى‏روند و مى‏آيند و ناچار به آن هستند و به جز جايگاهى كه ندارند، جاى براى آنها نيست كه بخواهند بروند و ديگر برنگردند. پس چرا برگشته‏اند؟ اگر ناچار بودند پس چرا شب، روز و روز، شب نمى‏شود؟ اى برادر ساكن مصر! قسم به خدا كه آن‏ها تا زمانى كه هستند، ناچار مى‏باشند و كسى كه آن دو را اين گونه قرار داده است از آن دو استوارتر و بزرگ‏تر است. آن مرد عرض كرد: راست فرموديد. آن حضرت فرمودند: اى برادر اهل مصر! چيزى كه نسبت به آن اعتقاد داريد و گمان مى‏كنيد كه خيال است، پس اگر روزگار آنها را مى‏برد پس چرا بر نمى‏گرداند؟ و اگر بر مى‏گرداند، پس چرا نمى‏رود؟ بنابراين مردم ناچار مى‏باشند. اى برادر ساكن مصر! آسمان در بالا و زمين به زير قرار داده شده است، پس چرا آسمان به زمين نمى‏افتند و چرا زمين از محيط خود بيرون نمى‏رود و آسمان و زمين به هم نمى‏چسبند و هر چه در آنها وجود دارد به يكديگر متصل مى‏شوند؟ آن مرد جواب داد: به خدا قسم كه پروردگار و سرورشان آن دو را نگه داشته است و آن مرد خدانشناس به دست امام صادق (عليه السلام) به خداوند ايمان آورد. حمران بن اعين به امام عرض كرد: فداى شما شوم! همان طورى كه كافران به دست پدر بزرگوارتان ايمان آوردند، افراد خدانشناس هم به دست شما ايمان مى‏آورند. آن مرد تازه ايمان آورده به امام عرض كرد: مرا از شاگردان خويش قرار دهيد. امام (عليه السلام) به هشام بن حكم فرمودند: دست او را بگير و به او آموزش (دين اسلام) بده. و هشام نيز به او آموزش داد، به طورى كه او جزء معلمان مصر و شام شد و ايمان و اعتقادش صحيح گشت و امام صادق (عليه السلام) از او خوشنود شد.

5 حَدَّثَنَا أَبِي وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَحِمَهُمَا اللَّهُ قَالا حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى الْعَطَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَعْقُوبَ الْهَاشِمِيِّ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ دَخَلَ ابْنُ أَبِي الْعَوْجَاءِ عَلَى أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ أَ لَيْسَ تَزْعُمُ أَنَّ اللَّهَ خَالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ- فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع بَلَى فَقَالَ أَنَا أَخْلُقُ فَقَالَ ع لَهُ كَيْفَ تَخْلُقُ فَقَالَ أُحْدِثُ فِي الْمَوْضِعِ ثُمَّ أَلْبَثُ عَنْهُ فَيَصِيرُ دَوَابَّ فَأَكُونُ أَنَا الَّذِي خَلَقْتُهَا فَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَ لَيْسَ خَالِقُ الشَّيْ‏ءِ يَعْرِفُ كَمْ خَلْقُهُ قَالَ بَلَى قَالَ فَتَعْرِفُ الذَّكَرَ مِنْهَا مِنَ الْأُنْثَى وَ تَعْرِفُ كَمْ عُمُرُهَا فَسَكَتَ

ترجمه :

5. مروان بن مسلم مى‏گويد: ابن ابى العوجاء به نزد امام صادق (عليه السلام) آمد و عرض كرد: آيا گمان نمى‏كنيد كه خداوند آفريدگار هر چيزى است؟ آن حضرت فرمودند: بله. عرض كرد: من هم مى‏توانم بيافرينم. آن حضرت فرمودند: تو چگونه مى‏آفرينى؟ عرض كرد: در جايى مدفوع مى‏كنم، سپس مدتى صبر كرده تا تبديل به موجودات شود، پس من آن موجودات را آفريده‏ام. آن حضرت فرمودند: آيا آفريدگار نبايد بداند كه چه مقدار آفريده است؟ جواب داد: بله. پس ايشان فرمودند: آيا مى‏دانى كه كداميك از آن موجودات نر