وان معنايى تصور كرديد كه به خيال شما جسم از يكى از ويژگى‏ها خالى نيست. در جواب مى‏گوييم: اين كه جسم با آن كه قابليت جدايى را داشت اما مى‏بينيم كه بعد از جدايى، جمع شده است، خودش دليل به حساب مى‏آيد و چنان كه معناى جديد به وجود نيامده باشد، جمع شده باشد و بطلان به معناى جمع شدن نيست، زيرا اگر باشد يا با بطلان آن، چيزى پراكنده شود، لازم است كه چيزى در يك حالت هم جمع و هم جدا شود از آن جهت كه هر دو معنا باطل شده است و يا اين كه هر چيزى را خالى از معناى جمع و جدايى بدانيم و حتى بايد گفت: اعراض، جمع شده و جدا مى‏شوند، زيرا اعراض آن ويژگى را ندارند و باطل بودن اين مسئله روشن است و در باطل بودنش ثابت شد كه جمع شدن جسم به خاطر به وجود آمدن مفهوم آن است و جدايى آن نيز به خاطر همان است و در مورد ويژگى‏هايى كه نام برديم نيز چنين مى‏باشد. اگر كسى بگويد: اين كه شما مى‏گوييد: جسم به خاطر وجود مفهوم جمع شدن، جمع شده و به دليل وجود جدايى، جدا مى‏شود، كه شما انكار نكرديد كه به خاطر وجود مفهوم جدايى و جمع شدن در آن، جمع و جدا شده است، همان طورى كه اگر كسى به اين مسئله معتقد باشد كه: جمع شدن از آن جهت جمع شدن محسوب مى‏شود كه جدايى از آن منتفى شده باشد و جدايى هم از آن جهت جدايى ناميده مى‏شود كه جمع شدن در آن منتفى است. مى‏توان با اين جمله آن شخص را ملزم به پذيرش نماييد. در جواب مى‏گوييم: جمع شدن و جدايى متضاد يكديگر هستند و در واقع متضاد در وجود، ضد يكديگر مى‏باشند و در حال تضاد جايز نيست كه هر دو موجود باشند ولى در مورد نفى آنها اين مسئله صادق نيست، زيرا منتفى بودن ضدها در يك صورت قابل انكار نيست اگر چه در مورد وجود هر دو جاى انكار وجود دارد. پس اين كه گفتيم، جسم اگر جمع باشد، به دليل اين است كه جدا نيست و اگر جدا باشد، به خاطر اين است كه جمع نيست، باعث خواهد شد كه چيزى به دليل منتفى بودن مفهوم جدايى و جمع شدن، مجتمع و متفرق گردد، همان طورى كه سياهى و سفيدى از قرمزى نفى مى‏شود، زيرا متضاد يكديگر هستند اما جايز نيست كه هر دو در يك حالت موجود باشند، پس ثابت شد كه نبودن دو چيز متضاد در يك حالت، قابل انكار نيست بر خلاف وجود هر دو در يك صورت كه صحيح نمى‏باشد و ديگر اين كه اعتقاد به اين مسئله آن ويژگى‏ها را ثابت مى‏كند و خالى نبودن جسم از يكى از اين صورت‏ها را لازم دانسته است، زيرا اگر جسم از يكى از اين ويژگى‏ها خالى باشد، لازم مى‏آيد كه جسم در يك زمان هم جدا و هم جمع يا هم متحرك و هم بى‏حركت باشد، زيرا وقتى جسم از اين ويژگى‏ها خالى نباشد، بايد گفت كه آنها آفريده شده‏اند و اين بحث نيز دلالت مى‏كند كه انسان به جمع شدن، جدايى، حركت و توقف مأمور مى‏گردد و آن را انجام مى‏دهد و مورد ستايش قرار مى‏گيرد و اگر كارى زشت باشد، مورد سرزنش قرار خواهد گرفت و از طرف ديگر به جسم فرمان داده مى‏شود و مورد نهى و ستايش يا سرزنش قرار مى‏گيرد، اين غير از آن است كه فرمان داده نشده و نهى نمى‏شود و مستحق ستايش و سرزنش واقع نمى‏گردد و با چنين استدلالى اعراض ثابت مى‏شوند. اگر كسى بگويد: چرا شما مى‏گوييد، جسم از يكى از دو وضعيت جمع شدن و جدايى يا حركت و توقف خالى نيست و چرا خالى بودن آن را انكار مى‏كنيد؟ و چنين دليلى بر حادث بودن جسم دلالت نمى‏كند. در جواب مى‏گوييم: اگر جسم در گذشته امكان داشت كه از يكى از اين ويژگى‏ها خالى باشد، حال نيز چنين است به طورى كه آن را ببينيم و چون جايز نيست كه اجسامى پيدا شود كه نه جمع شده و نه جدا مى‏باشند، در نتيجه مى‏فهميم كه در گذشته نيز چنين نبوده‏اند. اگر گفته شود: چرا به دليل خالى بودن جسم در حال حاضر از ويژگى‏هاى گفته شده، شما مى‏گوييد كه در گذشته نيز چنين بوده است؟ در جواب مى‏گوييم: زمان و مكان در اين مورد تأثيرى ندارند، به همين دليل اگر كسى بگويد: من در سال اول يا از بيست سال گذشته از آن ويژگى‏ها خالى بودم و اين ويژگى براى من ممكن است يا اين ويژگى‏ها در شام براى من امكان داشته ولى در عراق و حجاز ندارد. انديشمندان او را نادان به حساب مى‏آورند و قبول كردن چنين سخنى هم نادانى است. از اين جا مى‏فهميم زمان و مكان در آن بى‏تأثير است و چون براى زمان و مكان حكمى و تأثيرى نباشد، واجب خواهد بود كه حكم جسم در گذشته و آينده همان حكم فعلى باشد و اگر تا اكنون جسمى خالى از ويژگى‏ها نباشد، مى‏فهميم كه از يكى از اين ويژگى‏ها خالى نخواهد بود و اگر در گذشته خالى بوده، نمى‏توان پايدارى او را تا الان انكار نمود. به همين دليل اگر شخصى از شهر دورى خبر بياورد كه در آن جا جسم‏هايى هستند كه جمع شده، جدا، متوقف و متحرك نيستند، در خبرى كه آورده است شك مى‏كنيم و آن را باور نخواهيم كرد و در باطل بودن چنين خبرى باطل بودن خبر هم پنهان است و كسى كه اجسام غير جمع شده را به اثبات برساند، آن اجسام را دور يا نزديك به همديگر قرار نداده است. و چنين بحثى با اين خصوصيات كار شناسانه نيست، زيرا ميان دو جسم يا بايد فاصله باشد و يا نباشد و راه سومى ميانشان نيست يعنى اگر ميان آن دو جسم فاصله باشد، جدايى ثابت مى‏شود و اگر فاصله نباشد، مجتمع به وجود مى‏آيد و تعريف اجتماع و افتراق همين است. پس اگر كسى به وجود اجسام را به صورت جمع شده و جدا شده اثبات نكند، صفات غير كار شناسانه‏اى را به اثبات رسانده و كسى كه سخن نامعقولى بزند، مبطل مى‏باشد. پس اگر كسى بگويد: چرا شما مى‏گوييد كه اعراض آفريده شده‏اند و چرا ازلى بودن آنها را به دنبال جسم انكار مى‏كنيد؟ در جواب مى‏گوييم: زمانى كه مى‏بينيم چيزى جمع شده است، اما از هم جدا گردد، ديگر جمع شدن آن ممكن نيست و جدايى بر آن حادث مى‏شود و اگر چيزى جدا شده و جمع شود، جدا شدن آن ممكن نمى‏باشد و اجتماع بر آن حادث خواهد شد. پس چيزى كه قديم است، خود به خود قديم مى‏باشد و ديگر حادث و باطل شدن بر آن عارض نمى‏شود. بنابراين معلوم شد كه جمع شدن و جدايى دو چيز آفريده شده هستند و در بحث اعراض نيز چنين مسائلى مطرح مى‏باشد. مگر نمى‏بينى كه اعراض به وسيله متضادهاى خود باطل مى‏شود و سپس به وجود مى‏آيند و چيزى كه حادث و بطلان بر آن جارى است، ديگر غير حادث نخواهد بود و ديگر اين كه موجود ازلى در وجود خود به ايجاد كننده نياز ندارد، پس وجود او سزاوارتر از اين است كه معدوم باشد، زيرا اگر وجود براى او از عدم سزاوارتر نباشد، فقط به وجود ايجاد كننده، موجود مى‏شود ، پس نتيجه مى‏گيريم كه بر ازلى، بطلان راه ندارد، زيرا براى او وجود سزاوارتر از عدم است و چيزى كه بطلان در حق او جايز باشد، ازلى نخواهد بود و اگر كسى بگويد: چرا شما گفتيد: چيزى كه بر آفريده شده مقدم نباشد، لازم است كه آفريده شده باشد؟ در جواب مى‏گوييم: زيرا آفريده شدن چيزى است كه بعد از عدم و نيستى، به وجود آمده است و قديم، موجودى ازلى است و موجود ازلى بر موجود حادث مقدم است و چيزى كه از آفريده شدن مقدم ن