ا نكنيد (هر چه مى‏خواهيد) از من بپرسيد، اين صندوق دانش است و اين آب بر آمده از دهان مبارك پيامبر خداوند است. اين همان چيزى است كه اندك اندك به من چشاند. از من بپرسد. زيرا دانش گذشتگان و آيندگان نزد من وجود دارد. قسم به خدا كه اگر براى من تختى حاضر كنند تا بر آن بنشينم، به يهوديان با توراتشان سخن مى‏گويم به طورى كه تورات به سخن آمده و بگويد: على راست گفت و دروغ به زبان نياورد و به آن چه كه خداوند در من (تورات) نازل كرد، به شما فتوا داد. (اى مسلمانان!) شما شبانه روز قرآن مى‏خوانيد، اما آيا كسى هست كه بداند كه در قرآن چه چيزهايى نازل شده است؟ و اگر اين آيه در قرآن نبود، شما را از آن چه بوده و تا روز قيامت خواهد بود، خبر مى‏دادم و و آن آيه اين است: خداوند هر چه را بخواهد از بين مى‏برد يا باقى مى‏گذارد و اصل كتاب، نزد او است.(205) سپس فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهيد، از من سؤال كنيد كه در شب نازل شده يا روز، جزء آيات مكى است يا مدنى، در سفر (براى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)) نازل شده يا در وطن، ناسخ است يا منسوخ، محكم است يا متشابه (نيازمند به تفسير) و تفسير آن چه مى‏باشد را به شما خبر مى‏دهم. در اين جا مردى به نام ذعلب كه داراى زبانى رسا و خطيبى توانا و نترس بود برخاست و گفت: فرزند ابوطالب به مكان بلندى كه بسيار سخت است قدم نهاده است. امروز با پرسيدن يك سؤال او را نزد شما شرمنده مى‏كنم. و سپس پرسيد: اى امير مؤمنان! آيا پروردگار خود را ديده‏اى؟ آن حضرت فرمود: واى بر تو اى ذعلب! من پروردگارى را كه نديده باشم، نمى‏پرستم. ذعلب پرسيد: چگونه او را ديده‏اى؟ او را براى ما وصف نماييد. آن حضرت فرمودند: چشم‏ها او را با نگاه كردن نمى‏بينند، بلكه دل‏ها با حقيقت ايمان او را درك مى‏كنند. واى بر تو اى ذعلب! پروردگار من به مسافت، حركت، توقف، ايستادن، آمدن و رفتن توصيف نمى‏شود. لطف او فراوان اما به لطف هم توصيف نمى‏گردد. داراى عظمت بسيار وسيعى است اما به آن هم وصف نمى‏شود. جايگاه بزرگى دارد، اما به آن نيز توصيف نمى‏گردد. بزرگى او فراوان است و به خشم وصف نمى‏شود. بسيار مهربان است اما به نازك دلى توصيف نمى‏گردد. تصديق كننده است اما نه با عبادت، درك مى‏كند اما نه با جست و جو، سخن مى‏گويد اما نه به وسيله لفظ، او در ميان اشياء حاضر است بدون اين كه در آنها مخلوط باشد، از اشياء بيرون است بدون اين كه از آنها جدا باشد، بالاى هر چيزى است، به طورى كه گفته نمى‏شود: چيزى بالاى او است، رو بروى هر چيزى است به طورى كه گفته نمى‏شود: او مقابلى دارد، داخل اشياء است نه مثل چيزى كه داخل چيزى است، از اشياء بيرون است اما نه مثل بيرون بودن چيزى از چيز ديگر. در اين جا ذعلب بهت زده شد و سر به زير انداخت و گفت: به خدا قسم مانند اين جواب را (از كسى) نشنيده بودم و ديگر سؤالى نمى‏پرسم. سپس امام على (عليه السلام) فرمودند: قبل از اين كه در ميان شما نباشم، از من بپرسيد. اشعث بن قيس برخاست و عرض كرد: اى امير مؤمنان! چگونه از زرتشتيان جزيه گرفته مى‏شود در حالى كه كتابى براى آنها نازل و پيامبرى فرستاده نشده است. آن حضرت فرمود: اى اشعث! خداوند بر آنها كتاب و پيامبر فرستاد تا زمانى كه پادشاهى بر آنها مسلط شد و شبى در حالتى كه مست بود دخترش را به خلوت خود برد و با او نزديكى كرد. زمانى كه صبح شد، مردم از اين ماجرا با خبر شدند و در مقابل خانه او اجتماع كردند و گفتند: اى پادشاه! دين ما را آلوده كرده و آن را نابود ساختى، اينك بيرون بيا تا تو را با حدى كه مى‏زنيم پاك سازيم. پادشاه به مردم گفت: همه جمع شويد و سخن مرا گوش كنيد. اگر براى اين كار خود دليلى داشتم، مرا رها سازيد ولى اگر دليلى نداشتم، آن وقت (براى حد زدن من) جمع شويد. سپس به آن‏ها گفت: مگر نمى‏دانيد كه خداوند مخلوقى را گرامى‏تر از پدر و مادرمان يعنى آدم و حوا نيافريده است. آنها گفتند: اى پادشاه! راست مى‏گويى. گفت: آيا آدم پسرانش را به ازدواج دخترانش در نيارود؟ گفتند: راست گفتى! اين (كار) بر اساس همان دين است. پس به اين كار روى آوردند و خداوند دانش را از سينه‏هايشان نابود ساخت و كتاب را از ميانشان برداشت. پس آنها كافرانى هستند كه بدون حساب وارد جهنم مى‏شوند ولى منافقان از آنها هم بدتر مى‏باشند. اشعث گفت: به خدا قسم! مانند اين جواب را نشنيده بودم و ديگر سؤالى نمى‏پرسم. سپس (دوباره) آن حضرت فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهيد، سؤال كنيد. مردى در آخر مسجد در حالى كه به عصايى تكيه زده بود بلند شد و از ميان مردم حركت كرد تا به آن حضرت رسيد و عرض كرد: اى امير مؤمنان! مرا به سوى كارى راهنمايى كنيد كه هر وقت آن را انجام دادم، خداوند مرا از آتش جهنم نجات دهد. آن حضرت فرمودند: اين را بشنو سپس بفهم و بعد نسبت به آن يقين پيدا كن. دنيا با سه نفر استوار است: دانشمند گويايى كه دانش خود را به كار مى‏برد، ثروتمندى كه با ثروت خود بر اهل دين خدا خسيسى نمى‏كند و فقيرى كه صبور است. پس زمانى كه دانشمند، علم خود را پنهان سازد و ثروتمند، بخل بورزد و فقير صبر نداشته باشد. گرفتارى و بيچارگى مى‏آيد و عارفان الهى مى‏دانند كه دنيا به ابتداء خود برگشته است يعنى بعد از ايمان به سوى كفر رفته است. اى سؤال كننده! زيادى مساجد و گروه‏هايى كه جسمشان كنار هم اما دل‏هايشان دور هم است، تو را مغرور نسازد. اى سؤال كننده! مردم سه گروهند: بى‏اعتنا نسبت به دنيا، مشتاق به دنيا و صبور. اما بى‏اعتنا نسبت به دنيا از چيزى كه از دنيا به او رسيده است خوشحال نمى‏شود و از چيزى كه از دست داده است، ناراحت نمى‏گردد. اما صبور با قلب خود آرزوى دنيا را دارد به طورى كه اگر چيزى از دنيا به دست بياورد، از آن چشم پوشى مى‏كند، زيرا نتيجه بد آن را مى‏داند. اما مشتاق به دنيا ترسى ندارد كه از حلال يا حرام به او رسيده است. آن مرد عرض كرد: اى امير مؤمنان! نشانه مؤمن در آن زمان چيست؟ آن حضرت فرمودند: بايد به چيزى نگاه كند كه خداوند بر او واجب كرده است و همان كارها را انجام دهد و نگاه كند كه خداوند چه چيزهايى را حرام كرده است كه همان كارها را انجام ندهد، اگر چه آن چيز رفيق صميمى او باشد. عرض كرد: اى امير مؤمنان! قسم به خدا كه راست گفتيد. سپس آن مرد غائب شد به طورى كه او را نديدم. مردم هر چه جست و جو كردند آن را نديدند. امام على (عليه السلام) كه بر روى منبر بودند، لبخندى زدند و فرمودند: به دنبال چه كسى مى‏گرديد؟ اين مرد برادرم حضرت خضر بود. سپس آن حضرت فرمودند: قبل از آن كه مرا از دست بدهيد، سؤال كنيد. در اين هنگام ديگر كسى بلند نشد. سپس آن حضرت خداوند را ستايش كردند و بر پيامبرش درود فرستادند و به امام حسن (عليه السلام) فرمودند: اى حسن! بلند شو و بر بالاى منبر برو و سخنى بگو تا قبيله قريش بعد از من نسبت به جايگاه تو نادان نشوند و نگويند: حسن فرزند على چيزى نمى‏داند. امام حسن (عليه السلام) عرض كردند: اى پدر! چگونه بر منبر رفته و 