 گروه را جمع كرد و مأمون را آگاه ساخت. مأمون گفت: آنها را به نزد من بياور، سهل نيز چنين كرد. مأمون بعد از خوش آمد گويى به آنها گفت: من شما را براى كار خيرى دعوت كرده‏ام و مى‏خواهم با پسر عموى من كه از مدينه به نزد من آمده است، مناظره كنيد. بنابراين فردا صبح به نزد من بيايد و هيچ كدام از شما از وعده خود تخلف نكنيد. آنها نيز در جواب گفتند: اى امير مؤمنان! گوش مى‏دهيم و اطاعت مى‏كنيم و اگر خدا بخواهد، ما صبح زود مى‏آييم.

حسن بن محمد نوفلى مى‏گويد: نزد امام رضا (عليه السلام) بوديم كه ايشان به ما حديث مى‏فرمود كه ناگهان، ياسر خادم آمد و او كارهاى آن حضرت را به عهده داشت. او گفت: اى سرور من! امير مؤمنان سلام شما را مى‏رساند و مى‏گويد: برادرت فدايت شود، نزد من گروهى داراى مذهب، اهل دين‏هاى (مختلف) و متكلمين از تمام ملت‏ها جمع شده‏اند، اگر شنيدن سخن آنها را دوست دارى صبح زود به نزد ما بيا و اگر دوست ندارى، خود را به زحمت مينداز و اگر دوست دارى كه ما به نزد شما بياييم، كار سنگين و مشكلى براى ما نيست.

امام رضا (عليه السلام) فرمودند: به مأمون سلام برسان و بگو: منظور تو را فهميدم، فردا صبح به نزد تو مى‏آيم.

حسن بن محمد نوفلى مى‏گويد: زمانى كه ياسر خادم رفت، آن حضرت به من فرمود: اى نوفلى! تو اهل عراق هستى و عراقى‏ها اهل ذوق هستند. به نطر تو هدف مأمون از جمع آورى اهل شرك و سخن چيست؟ عرض كردم: فداى شما شوم! او مى‏خواهد شما را امتحان كند و دوست دارد كه بداند شما از نظر علمى در چه جايگاهى هستيد، اما او نگرش خود را بر پايه غير مطمئنى استوار كرده و به خدا قسم آن چه بنا نهاده است، بد است. آن حضرت به من فرمود: بناى او در اين مورد بر چه اساسى است؟ عرض كردم: اصحاب كلام و بدعت با علماء اختلاف دارند، زيرا عالم فقط چير منكر را انكار مى‏كند، ولى اصحاب سخن‏هاى كلامى و متكلمان و مشركان، اشخاص انكار كننده و سرگردان هستند. اگر به آنها بگويى كه خداوند يگاه است، مى‏گويند: يگانگى او را ثابت كن و اگر بگويى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) فرستاده خدا است، مى‏گويند: پيامبرى او را به اثبات برسان و اين گونه شخص را سرگردان مى‏كنند و آن شخص با حجتى كه دارد به بطلان كشيده مى‏شود و با او مغالطه مى‏كنند، تا آن كه از حرف خودش دست بكشد. فداى شما گردم! از آنها دورى كن! امام رضا (عليه السلام) خنديدند و سپس فرمودند: اى نوفلى! آيا مى‏ترسى كه آنها حجت مرا از بين ببرند. عرض كردم: نه به خدا قسم! من فقط بر جان شما مى‏ترسم و اميدوارم اگر خدا بخواهد، شما بر آنها پيروز شويد. آن حضرت به من فرمود: اى نوفلى! آيا دوست دارى كه بدانى مأمون چه هنگام پشيمان خواهد شد؟ عرض كردم: بله. فرمودند: زمانى كه استدلالات مرا بر اهل تورات با تورات، بر اهل انجيل با انجيل، با اهل زبور با زبور، بر سائبين به زبان عبرى، با هرابذه به فارسى، بر اهل روم با روميان و بر مذاهب ديگر با زبان خودشان بشنود. زمانى كه (نظريه) و حجت آنها را باطل ساختم، سخن خود را رها كرده و سخن مرا مى‏پذيرد. مأمون مى‏داند كه حركت در مسير آنها شايسته نمى‏باشد. در اين هنگام، پشيمان خواهد شد و هيچ قدرتى به جز به وسيله خداوند آگاه و بزرگ وجود ندارد. زمانى كه صبح شد، فضل بن سهل آمد و به امام عرض كرد: فداى شما شوم! پسر عمويت، در انتظار شما است و مردم هم جمع شده‏اند. در آمدن، نظر شما چيست؟ امام رضا (عليه السلام) به مأمون فرمود: شما برويد، اگر خدا بخواهد، به سوى شما مى‏آيم. سپس آن حضرت وضو گرفتند و مقدارى شربت خرما نوشيدند و به ما نيز دادند تا بنوشيم و از خانه بيرون آمدند و ما نيز به همراه ايشان خارج شديم و به نزد مأمون رفتيم. مجلس، پر از جمعيت بود و محمد بن جعفر در ميان فرزندان ابوطالب و بنى‏هاشم نشسته بود و نگهبانان هم حضور داشتند. زمانى كه امام رضا (عليه السلام) وارد شد، مأمون ايستاد و محمد بن جعفر و تمام بنى‏هاشم هم از جا بلند شدند و ايستاده بودند تا زمانى كه امام (عليه السلام) به همراه مأمون نشستند و سپس مأمون دستور داد همه بنشينند و آنها نيز نشستند و مدتى مأمون با آن حضرت سخن گفت.

مأمون رو به جاثليق كرد و گفت: اى جاثليق! (دانشمند مسيحى) اين پسر عموى من، على فرزند موسى فرزند جعفر است و از فرزندان فاطمه كه دختر پيامبر ما مى‏باشد، است و فرزند على بن ابى طالب است. مى‏خواهم كه با او سخن گفته و مناظره كنى و عدالت را رعايت كنى. جاثليق گفت: اى امير مؤمنان! چگونه مى‏توانم با كسى مناظره كنم كه با من با كتابى استدلال مى‏كند كه آن را قبول ندارم و به پيامبرى استدلال مى‏كند كه به او ايمان ندارم. امام رضا (عليه السلام) فرمودند: اى شخص مسيحى! اگر با انجيل به تو استدلال كنم، به آن اعتراف خواهى كرد؟ جاثليق جواب داد: آيا مى‏توانم چيزى را كه انجيل مى‏گويد: رد كنم؟ به خدا قسم اگر چه بر خلاف ميل من باشد، مى‏پذيرد. اما (عليه السلام) فرمودند: هر چه مى‏خواهى بپرس تا پاسخ آن را دريافت كنى. جاثليق عرض كرد: نظر شما درباره پيامبرى عيسى و كتاب ايشان چيست؟ آيا چيزى از آن را انكار مى‏كنى؟ امام رضا (عليه السلام) فرمودند: من به پيامبرى عيسى و كتاب او و به آن چه او، امتش را به آن بشارت داده است و حواريون اعتراف كرده‏اند، اقرار مى‏كنم و به نبوت هر عيسايى كه اقرار به پيامبرى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و كتاب او نكرده و امت او را بشارت نداده است، كافر هستم. جاثليق عرضه داشت: آيا نبايد ادعاى هر كسى به وسيله دو شاهد عادل به اثبات برسد؟ آن حضرت فرمودند: بله.

جاثليق عرض كرد: پس شما دو شاهد خود را از غير مسلمانان كه مسيحت نيز او را قبول داشته باشند، براى نبوت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) بياور و از ما نيز شاهدى از غير مسيحيان بخواهد. آن حضرت فرمودند: اى مسيحى! الان سخن از انصاف زدى. آيا مرا به عنوان شاهد عادل نزد حضرت عيسى قبول دارى؟ جاثليق عرض كرد: اين شخص عادلى كه شما مى‏گويى كسيت؟ او را نام ببريد. آن حضرت فرمودند: نظر شما درباره يوحناى ديلمى چيست؟ او در جواب گفت: به به، از كسى ياد كردى كه دوست داشتنى‏ترين فرد نزد حضرت عيسى بود. امام رضا (عليه السلام) فرمودند: تو را قسم مى‏دهم كه آيا در انجيل اين سخن از يوحنا نقل شده است كه گفت: عيسى به من از دين محمد عربى خبر داده و به من بشارت آمدن ايشان را داده است و من نيز اين خبر را به حواريون بشارت دادم و آنان نيز ايمان آوردند؟ جاثليق گفت: درست است، يوحنا اين سخن را از مسيح آورده است و به پيامبرى مردى و خاندان و جانشين او مژده داده است. اما ديگر مشخص نكرده كه چه هنگام مى‏آيد و نام محمد و خاندانش را بگويد، ايمان مى‏آورى؟ او در جواب گفت: حرف محكمى است و قابل انكار نمى‏باشد. امام رضا (عليه السلام) به قسطاس رومى فرمودند: آيا بخش سوم انجيل را حفظ هستى؟ او گفت: آن قسمت را حفظ نيستم. سپس آن حضرت متوجه رأس الجالوت شدند و فرمودند: آيا انجيل خوانده‏اى؟ او جواب 