شد. اگر صفات الهى راهنماى او نباشند و نام‏هايش به سوى او دعوت نكنند و نشانه‏هاى آفرينش او را به معنا معرفى نسازد، به طور يقين عبادت بندگان براى اسامى و صفات او و نه براى ذاتش خواهد بود و در غير اين صورت، خداى يگانه غير از اين خدا خواهد بود، زيرا نام و صفات الهى غير از او هستند. آيا فهميدى؟ عرض كردن اى سرور من! زيادتر بفرماييد. امام فرمودند: از سخن نادانان و كوردلان و گمراهان كه خيال مى‏كنند خداوند در آخرت براى حساب، عذاب و پاداش وجود دارد، اما در دنيا براى اطاعت و اميدوارى وجود ندارد، دورى كن و اگر در خداوند نقصى وجود داشته باشد، در آخرت خداوندى وجود نداشت، اما از سخن حق چون نمى‏دانستند، گمراه شده و نابينا و كر شدند و اين همان سخن خداوند است كه فرموده است: كسى كه در اين دنيا نابينا باشد، در آخرت نابيناتر و گمراه‏تر خواهد بود.(270) يعنى از حقيقت‏هايى كه وجود دارد، نابينا مى‏شود و خردمندان مى‏دانند كه دليل بر آن چه وجود دارد، فقط به آن چه در اين جا هست، مى‏باشد و كسى آگاهى يافتن به آن را از نظر خودش و فهم آن را از خود نه غير خودش پيدا كند، فقط از آن چيز دور خواهد شد، زيرا خداوند علم آن را نزد گروهى قرار داده است كه تفكر مى‏كنند و مى‏فهمند. عمران صائبى عرض كرد: اى سرور من! به من بفرماييد كه آيا اختراع، (خودش) به وجود آمده يا خير؟ آن حضرت فرمودند: اختراع، خود آفريده ساكنى است كه با سكون شناخته نمى‏شود و از آن جهت كه چيزى است كه به وجود آمده، آفريده شده است و خداوند آن را ايجاد كرده و آفريده است خداوند و آفريده‏اش وجود داشتند و چيز سومى در ميان آنها نبود و آن چه خداوند آفريده است، فقط مخلوق او مى‏باشد و مخلوقات الهى ساكن، در حركت، گوناگون، شبيه به هم معلوم و متشابه هستند و آن چه بر او حدى واقع شود، آفريده خداوند است و بفهم هر چيزى كه حواس آن را درك مى‏كند، براى حواس قابل درك است و هر حسى بر آن چه خداوند براى درك او قرار داده است، دلالت مى‏كند و فهم قلبى به تمام آنها دلالت خواهد كرد و بفهم (خداى) يكتايى كه بدون تقدير و اندازه استوار است، مخلوقاتى را به تقدير و اندازه آفريده است و آن چه را آفريده، دو چيز بود، يكى اندازه (تقدير) و ديگرى اندازه‏گيرى شده (مقدر). پس در هيچ كدام از آن دو رنگ، ذوق و وزن نمى‏باشد و يكى از آن دو را قابل درك براى ديگرى قرار داد. و خداوند چيز تنهايى را نيافريد كه متكى به خودش باشد و خودش بر خود و اثبات وجودش دلالت كند و خداوند (خودش) يگانه‏اى است كه دومى همراه او نيست تا او را استوار نمايد و كسى او را يارى كند و نگه دارد و بعضى از مخلوقات الهى به اذن پروردگار عهده دار نگه دارى از بعضى ديگر هستند و مردم در اين زمينه آن چنان اختلاف كردند كه گمراه شده، سرگردان گشته و براى رهايى از تاريكى پيرامون توصيف الهى با صفات خودشان در تاريكى افتادند و از حق دور شدند و اگر خداوند را با صفات خودش و مخلوقات را با صفات خودشان توصيف مى‏كردند، به فهم و يقين مى‏رسيدند و اختلاف نمى‏كردند، و از آن حالت سرگردان و دگرگون گشتند و خداوند هر كس را بخواهد به راه راست هدايت مى‏كند.

عمران صائبى عرض كرد: اى سرور من! شهادت مى‏دهم كه خداوند آن گونه است كه شما توصيف كرديد اما يك سؤال ديگر براى من باقى مانده است. آن حضرت فرمودند: هر چه مى‏خواهى بپرس. او پرسيد: از شما درباره حكيم سؤال دارم كه او در چه چيزى است و آيا چيزى به او تسلط دارد و آيا از چيزى به چيزى تبديل مى‏شود و آيا به چيزى نياز پيدا مى‏كند؟ امام فرمودند: اى عمران! به تو مى‏گويم كه درباره آن چه سؤال كردى، فكر كن، زيرا اين سؤال مشكل‏ترين سؤالى است كه بر مخلوقات وارد مى‏شود و كسى كه عقل او پريشان و عملش اندك است، آن را درك نمى‏كند، اما خردمندان عدالت پيشه، قدرت درك آن را دارند. اما نسبت به اولين سؤال (مى‏گويم:) اگر خداوند آن چه را آفريده است، به خاطر نيازش به آن چيز بود، صحيح بود كه گفته شود: خداوند به دليل نيازى كه به مخلوقات داشت، آنها را آفريده است، اما خداوند هيچ چيز را براى نياز خود نيافريده است. او هميشه ثابت مى‏باشد به طورى كه نه در چيزى و نه بر چيزى قرار ندارد، مگر اين كه مخلوقات در ميان يكديگر قرار گرفته، بعضى داخل بعضى ديگر يا خارج گشته‏اند و خداوند با قدرت خود همه را حفظ كرده است. او در چيزى در نيامده و از چيزى هم خارج نشده است. حفظ مخلوقات براى او دشوار نيست و از نگهدارى آن ناتوان نمى‏باشد و فقط پيامبران، رازداران، نگهبانان امر الهى، خزانه داران، كسانى كه دين او را بر عهده گرفتند، مخلوقات ديگرى از آن آگاهى ندارند. دستور الهى به اندزه يك چشم به هم زدن و يا كم‏تر انجام مى‏شود و زمانى كه بخواهد وجود چيزى را اراده كند فقط مى‏گويد: موجود شو و آن چيز نيز به اراده خداوند به وجود مى‏آيد و هيچ چيزى از مخلوقات به چيز ديگر به او نزديك‏تر نيست و هيچ چيزى نسبت به چيز ديگر از او دورتر نمى‏باشد. اى عمران! آيا خوب فهميدى؟ عرض كرد: بله، اى سرور من! شهادت مى‏دهم كه خداوند آن گونه است كه شما او را توصيف كردى و يگانه قرار دادى و شهادت مى‏دهم كه محمد بنده‏اى است كه براى هدايت و دين بر حق فرستاده شده است و سپس به طرف قبله سجده كرد و اسلام آورد.

حسن بن محمد نوفلى مى‏گويد: زمانى كه دانشمندان علم كلام سخنان عمران صائبى را شنيدند كه بسيار اهل مجادله بود و كسى نتوانسته بود دلائل او را باطل كند (اما با اين حال چگونه اسلام آورد.) به امام رضا (عليه السلام) نزديك نشدند و سؤالى نپرسيدند و ما روز را به شب رسانيدم. مردم پراكنده شدند و امام رضا (عليه السلام) و مأمون داخل شدند. من با گروهى از يارانم بودم كه ناگهان محمد بن جعفر شخصى را به نزد من فرستاد و گفت: اى نوفلى! آيا ديدى كه دوست تو، چه دلائلى آورد، به خدا قسم گمان نمى‏كردم على بن موسى در اين زمينه آگاهى داشته باشد و اين كه در مدينه پيرامون اين موضوعات بحث‏هايى كرده باشد و يا بزرگان علم كلام به نزد ايشان آمده باشند. گفتم: حاجيان (زيادى) به نزد آن حضرت مى‏آمدند و سؤالات حلال و حرام خود را از ايشان مى‏پرسيدند و ايشان جواب مى‏دادند و هر كس براى نيازى مى‏آمد، ايشان پاسخ او را مى‏دادند. محمد بن جعفر گفت: اى ابا محمد! من مى‏ترسم كه اين مرد (مأمون) نسبت به ايشان حسادت بورزد و به ايشان سم بخوراند و يا بلاى ديگر انجام دهد، پس به ايشان بگو كه از اين چيزها دست بكشد، گفتم: ايشان از من قبول نمى‏كنند و اين مرد (مأمون) خواست كه ايشان را امتحان كند تا بداند كه آيا از دانش پدرانش نزد او هست. محمد بن جعفر به من گفت: به ايشان بگو كه عموى تو از اين موضوع نگران است و دوست دارد كه به خاطر علت‏هايى از اين چيزها دست بكشى. زمانى كه به منزل امام رضا (عليه السلام) رفتم، آن چه عموى ايشان گفته بود به عرضشان رساندم. آن حضرت لبخندى زدند و فرمودند: خداوند عموى مرا حفظ كند، مرا از اين موضوع مطل