+ افزایش اندازه | کاهش اندازه -

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

نقد عرفان-از كار انداختن عقل و مخالفت با علم و درس و بحث-آیت الله مکارم شیرازی

بیان انحرافات و نقد عرفان/از كار انداختن عقل و مخالفت با علم و درس و بحث/آیت الله مکارم شیرازی

  

از «ابوسعيد ابوالخير» نقل شده كه گفت: چون «حالت»! به ما روى داد ديگر از كتب و دفاتر خود راحت نمى يافتم، از خدا خواستم كه مرا آسايش خاطرى دهد! خداوند به من تفضل كرد كتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم از فاتحه الكتاب شروع كردم مى خواندم تا در سوره انعام به اين آيه رسيدم (قل اللّه ثمّ ذرهم) اينجا كتاب را بنهادم هر چه كوشيدم كه يك آيه ديگر پش روم راهى نيافتم و آن را (يعنى قرآن را) هم به گوشه اى گذاردم!

 

  

هر مكتب التقاطى خواه ناخواه گرفتار انواعى از تضاد مى شود و به اصطلاح اين از قبيل قضايايى است كه قياساتها معها (دليلش با خودش مى باشد) زيرا طبيعت التقاط ، گرفتن اصول مختلف از سرچشمه هاى ناهمگون است، فى المثل كسى كه بخواهد كمونيسم را كه بر اساس ماترياليسم بنا شده با اسلام كه بر اساس خدا پرستى است بياميزد، و به اصطالح نوعى كمونيسم اسلامى! به وجود آورد، خواه ناخواه گرفتار انواع تضادها مى شود، چرا كه ماترياليسم نمى تواند با خداپرستى قرين گردد.

اگر بخواهيم تضادهائى را كه تصوف با آن گرفتار شده بشمريم سخن به درازا مى كشد و نياز به تأليف كتاب مفصلى دارد، برای نمونه به این قسمت ها اشاره مى كنيم:

 

 

از كار انداختن عقل و مخالفت با علم و درس و بحث :

از كار انداختن استدلالهاى عقلى و كنار گذاشتن «پاى چوبين استدلاليان» و دورى از مدرسه و درس و بحث به عنوان اينكه از قيل و قال مدرسه چيزى حاصل نمى شود و… .

بشوى اوراق هم اگر همدرس مائى *** كه درس عشق در دفتر نباشد!

 

آنها در مخالفت با علم و استدلال و درس و بحث و دفتر و قلم، آنچنان راه افراط را پوئيده اند كه بعضى رسماً با خواندن و نوشتن و كتاب و همه مظاهر علم، اعلان جنگ داده اند. بعضى به اندازه اى در اين موضوع پافشارى كرده اند كه مطالعه احوال آنها هر خواننده اى را دچار حيرت و تعجب مى كند. ممكن است بعضى اين سخن را باور نكنند كه كسى با علم و دانش اين گونه مخالفت نشان دهد. نمونه اى از مبارزه و دشمنى و سخنان عجيب سران بزرگ آنها را از كتاب (تاريخ تصوف، صفحه 508) تأليف دكترقاسم غنى در اينجا مى آوريم:

 

 

دكتر قاسم غنى در زير عنوان «آثار ادبى صوفيه» (صفحه 506) مى نويسد: از مطالعه تراجم احوال صوفيه و اطلاع بر اقوال و آراء عرفا كه هميشه «علم رسمى» و قيل و قال مدرسه و كتاب و دفتر را «حجاب» راه سالك شمرده اند، چنان انتظار مى رود كه در بين صوفيه اساساً تأليف و تصنيف نمى بايستى معمول شده باشد، زيرا احوال و مبانى طريقت و سلوك با علم ظاهر مخالفت است، و عارف معتقد است كه «العلم و هو الحجاب الاكبر»… در كلمات بزرگان صوفيه غالباً با لحنى طنز و استهزاء و تحقير و توهين از اهل استدلال و كتاب و پيروان علوم رسمى و تقرير و بيان سخن رانده شده است، و شرط وصول به معرفت را اين دانسته اند كه لوح قلب از نقش آموختنيهاى مدرسه پاك شود تا آن صفا و سادگى حاصل نگردد، محال است كه براى پذيرفتن نقش معرفت الهى آماده شود.

1) مولاناى رومى در اين معنى مى گويد:

 

هست مطلق كارساز نيستى است *** كارگاه هست كن جز نيست چيست؟

بر نوشته هيچ بنويسد كسى *** يا نهالى كارد اندر مغرسى

كاغذى جويد كه آن بنوشته نيست *** تخم كارد موضعى كه كشته نيست

اى برادر موضع ناكشته باش *** كاغذ اسپيد نا بنوشته باش

تا مشرف گردى از ن و القلم *** تا بكارد در تو تخم آن ذوالكرم[1]

 

2) وقتى از «حبيب عجمى» كه مرد عامى وامى بود كرامتى ظاهر شد، حسن بصرى كه عمرى را صرف آموختن علوم كرده بود از او پرسيد: «اى حبيب اين به چه يافتى؟ گفت بدانكه من دل سفيد مى كنم و تو كاغذ سياه»![2]

 

3) ابراهيم ادهم گفته است: «در اين طريق هيچ چيز بر من سخت تر از مفارقت نبود كه فرمودند كه: مطالعه مكن»![3]

 

4) جنيد بغدادى گفته است: «چون حق تعالى به مريدى نيكى خواهد او را پيش صوفيان افكند و از قرايان باز دارد نقل است كه گفت: نشايد كه مريدان را چيزى آموزند مگر آنچه در نماز بدان محتاج باشند و فاتحه و قل هواللّه احد تمام است، و هر مريدى كه ظن كند و علم نويسد از وى هيچ نيايد.»[4]

 

5) شيخ ابوسعيد ابوالخير گفته است: «بايزيد بسطامى گفت حق تعالى فرد است او را بتفريد بايد جستن تو او را به مداد و كاغذ جوئى كى يابى؟![5]

 

6) شيخ ابوسعيد ابوالخير مى گويد كه در حوالى نسابه ديه ييسمه رفتم كه مدفن «احمد على» يكى از مشايخ خراسان بود، در آنجا در مسجدى فرود آمدم پيرمرد قصابى نزد من آمد و پرسيد كه: «شرط بندگى چيست و شرط مزدورى چيست؟ما از علم جواب داديم، گفت: هيچ چيز ديگر هست ما خاموش مى نگريستيم آن پير به هيبت در ما نظر كرد و گفت: «با مطلقه صحبت مدار! يعنى كه علم ظاهر را طلاق داده و چون از تو سئوالى كردم نخست از شرع جواب دادى، چون آن علم را طلاق داده اى باز گردم آن مگرد»[6]

 

7) بايزيد بسطامى گفته: «مردمان علم را از مردگان گرفتند و ما از زنده علم گرفتيم كه هرگز نميرد، هممه به حق گويند و من از حق مى گويم لاجرم گفت: هيچ چيز بر من دشوارتر از متابعت علم نبود يعنى علم تعليم ظاهر»[7]

 

8 ) جنيد بغدادى كه يكى از سران بزرگ صوفيه و شاگرد شيخ «سرى» بوده است معتقد بود كه: «خواندن و نوشتن سبب پراكندگى انديشه صوفى است»! نگارنده گويد: خوب بود مى فرمودند سبب اطلاع و بيدارى او و كناره گيرى از رويه تصوف است .[8]

 

خوب فكر كنيد ما و تمام دنيا هر چه داريم از بركت همين خواندن و نوشتن است، با اينحال جاى تعجب نيست كه دسته اى اين دو را سبب پراكندگى حواس بدانند؟ ديگران به فكر تعليمات اجبارى افتاده اند اما در اينجا بعضى قول جنيد بغدادى خرافى را به رخ ما مى كشد هيچ فكر نمى كند كه اگر مردم به ايندستور عمل كنند، جامعه به عصر جاهليت باز مى گردد.

 

9) شيخ عطار در شرح حال بشر حافى نوشته: «نقل است كه هفت قمطره (صندوق) از كتب حديث داشت همه را در زير خاك دفن كرد و روايت نكرد…» [9]

 

10) شبلى مى گفت: «كسى را سراغ دارم كه وارد صوفيه نشد مگر اينكه جميع دارايى خود را انفاق كرد و هفتاد صندوق كتاب (آرى 70 صندوق كتاب!) را كه خود نوشته و حفظ كرده و به چندين روايت درست كرده بود در اين رودخانه دجله كه مى بينيد، غرق كرد»! مقصود شبلى از اين آدم خود او بود! [10]

 

11) احمد بن ابى الحوارى كه از بزرگان صوفيه است، كتب خود را به دريا ريخت و گفت: «نعم الدليل انت; والاشتغال بالدليل بعد الوصول محال». اين كارو اين سخن اگر چه در كتاب تاريخ تصوف به احمد بن ابى الحوارى نسبت داده شده ولى بعضى ديگر نظير آن را از ابوسعيد نقل كرده اند كه كتابهايش را به دست خود در زير خاك كرد و گفت نعم الدليل الخ. [11]

 

12) از ابوسعيد نقل شده كه گفت: «رأس هذا الامر كبس المحابرو خرق الدفاتر و نسيان العلوم»! [12] يعنى: آغاز اين كار پنهان كردن دوات و مركب و پاره كردن دفترها و فراموشى علوم است!

 

من نمى دانم اين افراد تا چه اندازه از تعليمات اسلام و دستورات پيشوايان اين آيين مقدس دور افتاده بودند، كردار و رفتار آنها درست مانند كسانى است اصلا در محيط دينى اسلام پرورش نيافته و از سرچشمه قرآن قطره اى ننوشيده اند، آنها سعى مى كردند كه دفترها را پاره كرده و صندوق هاى كتاب را در آب غرق سازند يا در دل خاك جاى دهند، و احاديث پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) را اطعمه ماهيان دريا يا موريانه هاى زمين كنند; ولى بر عكس، پيشوايان اسلام تأكيدات زيادى درباره حفظ كتب و نگهدارى آثار پيشوايان بزرگ يعنى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و ائمه هدى (عليهم السلام) كرده اند به عنوان نمونه و شاهد:

 

1ـ مرحوم مجلسى در كتاب بحار از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نقل مى كند كه فرمود: «من حفظ على امتى اربعين حديثا ينتفعون بها فى امردينهم بعثه اللّه يوم القيامة فقيهاً عالماً»: «كسى كه براى امت من چهل حديث حفظ كند و به ايشان برساند تا از آن در امور دينى استفاده كنند، خداوند در روز قيامت او را دانشمند و عالم بر مى انگيزد». [13] البته منظور از حفظ، همان گونه كه بزرگان تصريح كرده اند نگاهدارى است بهر طور كه باشد، خواه از بر كنند و خواه بنويسد و خواه به ديگران بگويند تا يادداشت كنند، اين روايت يكى از روايت هاى مشهور در بين عامه و خاصه است و علماى سنى و شيعه مضمون آن را در كتابهاى خود نقل كرده اند. بلكه بعضى گفته اند كه اين حديث به حد تواتر رسيده است. [14]

 

 

بر اثر همين حديث و نظاير آن بود كه دانشمندان اسلام هميشه اهميت فراوانى به حفظ و نگاهدارى احاديث، از خود نشان مى دادند و كتابهاى زيادى در اين موضوع تأليف كردند، دسته اى براى اينكه كاملا بر طبق مضمون اين روايت عمل كرده باشند به نوشتن اربعين (چهل حديث) مبادرت كردند كه تا امروز نيز ادامه دارد. [15]  ما هم اگر چه لياقت اين مقام ارجمند را نداريم ولى خيلى خوشوقتيم كه خداوند توانا توفيق داد اين افتخار را به وسيله نقل چهل حديث در طى بحثهاى همين كتاب كوچك درك نماييم ـ (ذلك فضل اللّه يؤتيه من يشاء) [16]

 

شما را به خدا، اين دستور كجا و هفتاد صندوق كتاب حديث و غيره را در آب دريا غرقه ساختن كجا؟! چه بسا اگر آن كتابها را نابود نساخته بودند و به دست ما مى رسيد امروز بسيارى از مشكلات دينى و دنيوى خود رابه وسيله آن حل مى كرديم، ولى بسوزد خانه نادانى و جهل!

 

2ـ مرحوم علامه مجلسى در بحار از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود: «زكوة اليد البذل و العطاء السخاء بما انعم اللّه عليك به و تحريكها بكتبه العلوم و منافع ينتفع بها المسلمون»:

 

«زكات دست جود و بخشش و سخاوت است به آنچه خدا به تو ارزانى داشته و همچنين حركت دادن آن به نوشتن علوم و دانشها، و منافعى كه به وسيله آن به مسلمانان مى رسد».

 

3ـ مرحوم شيخ حر عاملى در جلد سوم وسائل از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه به يارانش فرمود: «احتفظوا بكتبكم فانكم سوف تحتاجون اليها»: «كتابهاى خود را نگاهداريد چه آنكه به همين زودى به آنها محتاج مى شويد». [17]

 

4ـ باز در همان كتاب روايت ديگرى از آن حضرت نقل مى كند كه به مفضل بن عمر فرمود: «اكتب و بث علمك فى اخوانك فان مت فورّث كتبك بنيك فانه ياتى على الناس زمان هرج ما يانسون فيها الا بكتبهم»: «بنويس و دانش خود را در ميان برادرانت منتشر ساز و اگر مرگ ترا در رسيد آنها را براى پسرانت به ارث گذار. چون زمان سختى در پيش است كه تنها انس مردم در آن زمان به كتابهايشان خواهد بود». [18]

 

اين حديث معجز آسا و نظاير آن اهميت حفظ احاديث و آثار ائمه هدى(عليهم السلام) را به خوبى روشن مى سازد و دستور ميدهد به هر قيمتى كه باشد آنها را نگهدارى كرده و به نسل هاى آينده مسلمان برسانند.

صلاح كار كجا و من خراب كجا *** ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟  در پرتو اين دستورات مقدس ما مسلمانان هميشه افتخار طرفدارى از علم و دانش و نشر آن را داشته ايم.

 

 

13) شيخ فريد الدين عطار در شرح حال يوسف بن حسين رازى مى نويسد: وقتى ذوالنون مصرى (مرشد او) به او دستور داد كه از مصر خارج شده و به شهر خود بازگشت كند، يوسف دستورى خواست ذوالنون گفت: هر چه خوانده اى فراموش كن و هر چه نوشته اى بشوى تا حجاب برخيزد! [19] نگارنده گويد: چقدر مختصر و مفيد براى فاتحه خواندن به همه چيز!

 

 

قرآن را هم به گوشه اى گذارد

14) از ابوسعيد ابوالخير نقل مى كنند كه گفت: چون «حالت»! به ما روى داد ديگر از كتب و دفاتر خود راحت نمى يافتيم، از خدا خواستم كه مرا آسايش خاطرى دهد، خداوند به من تفضل كرد كتابها را از خود دور ساختم! و به تلاوت قرآن مشغول شدم، از فاتحة الكتاب شروع كرده مى خواندم تا در سوره انعام به اين آيه رسيدم ـ «قل اللّه ثم ذرهم فى خوضهم يلعبون» [20] اينجا كتاب از دست بنهادم هر چند كوشيديم تا يك آيه ديگر پيش رويم راه نيافتيم آن (يعنى قرآن را) هم به گوشه اى گذارديم! [21]

 

عاشقان را شد مدرس حسن دوست *** دفترو درس و سبقشان روى اوست [22]

 

«نويسنده» گويد: پروردگار متعال در سوره كهف مى فرمايد:

«زيانكارترين مردم كسانى هستند كه كوشش آنها به جايى نرسيده و در عين حال گمان مى كنند كه كار خوبى انجام داده اند».

 

مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار نقل مى كند كه حضرت على بن موسى(عليه السلام) در هر سه روز يك ختم قرآن مى كردند. [23]

 

باز در همان كتاب از امام سجاد(عليه السلام) نقل مى كند كه در پاسخ سؤال «زهرى» از بهترين اعمال، فرمود: بهترين كارها اين است كه قرآن را از اول شروع كنى و به آخر برسانى و همينطور اين عمل را تكرار كنى. بحارالانوار، جلد 92، صفحه 204

 

خواننده محترم! به عقيده شما آيا بايد به دستورات پيشوايان بزرگ اسلام رفتار كنيم; و يا گوش به سخنان ابوسعيد ابوالخير بدهيم؟ اينها مطابق كدام دستور رفتار مى كردند و از كدام پيغمبر و امام (عليه السلام) پيروى مى نمودند؟ آيا به ما حق مى دهيد كه درباره مرتكبين اين گونه كارها بگوييم: (إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الاَْنْفُسُ) [24]

 

اگر بخواهيم درباره قرآن و اهميت تلاوت و تدبر در آن سخن بگوييم شايد از اصل مقصد دور شويم، ولى براى اينكه بدانيد مسلمانان هر چه دارند از قرآن است و بهترين راه براى تحصيل روحانيت قلب و صفاى دل و بودن به ياد خدا، تلاوت و تدبر در آيات قرآن است اين چند روايت كافى است:

 

1ـ مرحوم صدوق در كتاب امالى از پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) در حديث مفصلى نقل مى كند كه فرمود: «من قرأ عشر آيات فى ليلة لم يكتب من الغافلين…».[25] 

 

«كسى كه ده آيه از قرآن مجيد را در شب بخواند نام او در زمره غافلين ثبت نخواهد شد».

 

2ـ مرحوم صدوق در امالى از آن حضرت نقل مى كند كه فرمود: «نَوِّروا بيوتكم بتلاوة القرآن»: «خانه هاى خود را با خواندن قرآن نورانى كنيد». [26]

 

3ـ در نهج البلاغه خطبه هاى متعددى از حضرت مولى الموحدين على(عليه السلام) نقل شده كه ما به نقل يك جمله از آن اكتفا مى كنيم: «فيه ربيع القلب و ينابيع العلم و ما للقلب جلاء غيره» [27] «در قرآن است بهار و خرمى دل و سرچشمه هاى علم و دانش، و از براى قلب صيقل و صفايى غير از آن نيست».

 

از اين كلام شريف به خوبى آشكار مى شود كه يگانه راه براى تقويت روح و تحصيل معنويت و نجات يافتن از وسوسه هاى شيطان، تفكر و تدبر در پيرامون آيات قرآن مجيد است، بنابراين آن راه هاى تاريك و پر سنگلاخى كه جمعيت متصوفه براى خود انتخاب كرده اند، جز ناكامى اثرى نخواهد داشت، اين سخن را با روايت پر معنايى پايان مى دهيم.

 

در عيون اخبارالرضا(عليه السلام) نقل شده كه فرمود:«يابن ابى محمود اذا اخذ الناس يمينا و شمالا فالزم طريقتنا، فانّه من لزمنا لزمناه و من فارقنا فارقناه فان ادنى ما يخرج به الرجل من الايمان ان يقول للحصاة: هذه نواة ثم يدين بذلك ويبرأممن خالفه ـ يابن ابى محمود احفظ ما حدثتك به فقد جمعت لك فيه خير الِدنيا و الاخره [28] 

 

اى پسر «ابى محمود» زمانى كه مردم از راه راست خارج شدند و به طرف چپ و راست تمايل پيدا كردند، تو بر طريقه ما باش زيرا هر كس با ما باشد ما با او خواهيم بود و هر كس از ما جدايى كند ما از او جدا خواهيم شد، كوچكترين چيزى كه انسان رااز ايمان به در مى برد اين است كه به سنگ ريزه بگويد اين «هسته» است و به آن معتقد شود و از مخالفين آن بيزار گردد… اى پسر ابى محمود، آنچه گفتم نگاهدار كه خير دنياو آخرت را در آن از براى تو جمع كردم ـ از اين حديث شريف مطالب مختلفى استفاده مى شود كه فعلا جاى بحث آن نيست.

 

 

علوم عقلى و نقلى را رها كن و بيا!

15) جامى در نفحات الانس در شرح حال عين الزمان جمال الدين گيلى چنين مى نگارد: «وى از خلفاى شيخ نجم الدين كبرى است، و بسيار فاضل و دانشمند بوده است در اوائل كه عزيمت صحبت حضرت شيخ كرد به كتب خانه در آمد و از لطائف علوم عقلى و نقلى مجموعه اى انتخاب كرد كه در سفر، مونس وى باشد، چون نزديك خوارزم رسيد، شبى در خواب ديد كه شيخ با وى گفت: اى گيلك! «پشته را بيانداز و بيا» چون بيدار شد انديشه كرد كه پشته چيست، من از دنيا هيچ ندارم و انديشه جمع آن نيز ندارم. شب دوم باز همين خواب را ديد، در شب سوم از شيخ پرسيد كه شيخا پشته چيست؟ گفت آن مجموعه اى است كه جمع كرده اى، چون بيدار شد آن را در جيحون انداخت! چون به حضرت شيخ رسيد گفت اگر آن مجموعه را نمى اندختى تو را هيچ فايده نمى بود! [29]

 

نگارنده گويد: تا به حال هر چه ديده ايم و شنيده ايم راه نجات و رستگارى در پيروى علوم نقلى و عقلى است، حديث مشهور تقلين را عامه و خاصه از پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند [30] و جاى هيچگونه شك و ترديدى در آن نيست و در آن تصريح شده كه اگر بخواهيد در راه خداپرستى و سعادت ابدى گمراه نشويد به دو چيز گرانمايه كه من در ميان شما به يادگار مى گذارم چنگ زنيد: قرآن و عترت من… اين سخن كجا و گفتار شيخ نجم الدين كه اگر آن «پشته علوم عقلى و نقلى» را نمى اندختى تو را هيچ فايده اى نمى بود، كجا؟!

 

 

چگونه درس خواندن عيب بود؟ عورتت را بپوشان!

16) يكى از صوفيان معروف «ابوسعيد الكندى» در خانقاهى منزل داشت و در جمع دراويش به سر مى برد و گاهى در پنهانى! به حوزه درس وارد مى شد، روزى در خانقاه دواتش از جيبش بيرون افتاد و رازش كشف شد! بعضى از صوفيان به او گفتند: عورت خويش را پنهان دار! [31]

 

17) روزى شبلى دواتى در دست حسين بن احمد صفار ديد به او گفت: سياهيت را از پيش من ببر كه مرا سياهى دلم بس است! [32]

 

نگارنده گويد: دسته اى كه دوات و مركب را عورت بدانند و درس خواندن در ميان آنها عيب و ننگ باشد، چه اميدى به خير و صلاحشان مى توان داشت، به قول ظريفى:

ميان اين سخن با حكم اسلام *** تفاوت از زمين تا آسمان است

 

حال اين سخن را با گفتار امام صادق(عليه السلام) پيشواى بزرگ مذهب تشيع مقايسه كنيد: مرحوم صدوق در كتاب امالى از آن بزرگوار نقل مى كند: اذا كان يوم القيمة جمع اللّه الناس فى صعيد واحد و وضعت الموازين فتوزن دماء الشهداء معمداد العلماء فيرحج مداد العلماء على دماء الشهداء»:«در روز قيامت خداوند متعال مردمان را در يك جا جمع مى كند، آن وقت خونهاى شهيدان را در يك كفه ميزان و مركبهاى دانشمندان و علماء را در كفه ديگر مى نهند، آن كفه اى كه حامل مركبهاى علماء مى باشد سر فرود مى آورد و برترى مى يابد»! [33]

 

اين بود گوشه اى از عقايد و آراء بزرگان صوفيه درباره عقل و عشق و استدلالات عقلى و علوم نقلى و دانشهاى آموختنى «ذلك مبلغهم من العلم»!

 

 

كوسه ريش پهن!

يكى از نويسندگان صوفى پس از نقل بسيارى از حكايات گذشته مى نويسد: با تمام اينها نبايد از فحواى اين كلمات اينطور استنباط كرد كه صوفيه اساساً مخالف علم و كتاب و مزاحم دانش و دشمن دفتر و قلم و دوات بوده اند. [34]

 

بايد به اين گونه افراد توجيه گر گفت: مخالفت آنها با علم و دانش مربوط به فحوى و استنباط نيست، صحبت از تصريح و نص كلام آنهاست، پس از اين همه داستانها درباره حسن و جمال ليلى، حالا مى گوييد كسى تصور نكند كه ليلى زن بوده است. راستى عجيب است، درست همان ضرب المثل معروف است كه انسانى را به كوسه بودن توصيف كنيم بعد بگوييم در عين حال ريش پهن خوبى داشت!

 

هرگاه روى انصاف قضاوت كنيم، روشن مى شود اين روشى را كه صوفيه براى خود انتخاب كرده اند با هيچ معيار صحيحى سازش ندارد قبل از هر چيز اين موضوع را به قرآن مجيد عرضه مى داريم، و قضاوت را از اين كتاب بزرگ آسمانى مى خواهيم، قرآن مى گويد:

 

1ـ (قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَة أَنْ تَقُومُوا للهِِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا) [35] خداوند به پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد كه در مقابل سخنان بى اساس ماجراجويان و مخالفين آنها را به يك چيز كه در حقيقت ريشه تمام خيرات و پايه اصلى كاخ سعادت بشر است و به خوبى مى توان در پرتو آن راه حقيقت را پيدا كرد، پند و اندرز دهد.

 

مى فرمايد بگو: «من شما را تنها به يك چيز اندرز مى دهم و آن اينكه فرد فرد يا دسته جمعى براى خدا، قيام كنيد و تفكّر نماييد» بنابراين معلوم مى شود كه تنها راه نجات و سعادت انديشه و تفكر است.

 

2ـ (كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [36] «اين كتاب گرانبها و پر بركتى است كه بر تو فرستاديم تا در آياتش تفكر كنند و صاحبان انديشه و عقل متذكر شوند».

 

بنابراين منظور اصلى از تنظيم اين كتاب مقدس آسمانى و فرستادن آن بر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) تفكر و انديشه و يادآورى صاحبان فكر و عقل مى باشد و اين بزرگترين افتخار و فضيلتى است كه نصيب عقل شده است.

 

3ـ (إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [37] در اين آيه شريفه خداوند فهم معانى آيات و تذكر را مخصوص به صاحبان عقل و انديشه كرده است. و در جاى ديگر فرموده: (وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [38] در اين آيه نيز همان معنى را بيان مى فرمايد و اين بزرگترين موقعيتى است كه با اين آيات براى عقل و انديشه اثبات مى شود.

 

4ـ (أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمْ اللهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الاَْلْبَابِ) [39] در اين آيه شريفه خداوند متعال «هدايت» و «عقل» را قرين يكديگر قرار داده و بندگان مخلص و خاص خود را به اين صفت برجسته مى ستايد از اين بيان اهميت مقام عقل به خوبى روشن مى شود.

 

5ـ در سوره طلاق صاحبان عقل را مخاطب ساخته و مى فرمايد: (فَاتَّقُوا اللهَ يَا أُوْلِي الاَْلْبَابِ الَّذِينَ آمَنُوا) [40] «پرهيزگارى را پيشه سازيد اى صاحبان عقل كه ايمان آورده ايد».

 

شكى نيست كه بالاترين كمالى كه براى انسان متصور است همان مقام تقوى و پرهيزگارى است چنانكه در جاى ديگر تصريح مى فرمايد كه ميزان شخصيت و مقام هر كس تقواى او است: (إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللهِ أَتْقَاكُمْ) [41] و چون در آيه سابقه دستور اكيد درباره تحصيل مقام تقوى صادر فرموده و روى سخن را با صاحبدلان و عاقلان كرده است استفاده مى شود كه اساس و شالوده «تقوى» را «عقل» تشكيل مى دهد. (دقت كنيد)

 

6ـ (إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لاَيَات لاُِولِي الاَْلْبَابِ) [42] در آفرينش آسمانها و زمين و آمد و رفت و روز دلايل و نشانه هايى از عظمت و توحيد خداوند است براى صاحبان عقل و فكر البته روشن است كه فهم اسرار توحيد و درك عظمت آفريننده جهان هستى يكتا سرچشمه سعادت و خوشبختى و يگانه منشأ ايمان و تقوى و ساير فضايل انسانى است و چون پايه آن، به صريح اين آيه شريفه بر روى اساس عقل نهاده شده است بنابراين منشأ تمام اين بركات عقل خواهد بود.

 

آيا با اين وضعيت، عقل را بيگانه و اجنبى بلكه راهزن راه خدا شمردن صحيح است؟!

 

7ـ (قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ) [43] بياوريد برهان خود را اگر راستگو هستيد ـ پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مأمور شد كه اين سخن را در مقابل دعاوى بى اساس اهل كتاب كه داخل شدن بهشت را اختصاص به خود مى داند بفرمايد.

 

خداوند در اين آيه شريفه، دليل بر صدق و راستى را برهان و منطق شمرده، و دعاوى بى دليل و برهان را از درجه اعتبار ساقط گردانيده است;

 

اين بيان در موارد ديگرى از قرآن نيز تكرار شده است، در سوره انبياء آيه 24 مى فرمايد: (أَمْ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ); آنها غير از خداوند بزرگ معبودهاى ديگرى براى خود انتخاب كردند، بگو برهان خود را بر اين مطلب اقامه كنيد، همچنين در سوره نمل آيه 64 مى فرمايد: (أَ اِلهٌ مَعَ اللهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ)! آيا معبود ديگرى با خداست؟ بياوريد برهان خود را اى مدعيان!…

 

كوتاه سخن اينكه: روش و طريقه قرآن در هر مورد مطالبه دليل و برهان است و خود قرآن هم براى اثبات حقايق به اين ابزار دست زده و مطالب خود را بر روى اين پايه محكم (نه چوبين!) برقرار ساخته است، هر كس با قرآن سرو كار دارد به خوبى مى داند كه قرآن در هيچ مورد ارزشى براى سخنان كسانى كه از روى عقل و انديشه صحبت نمى كنند، قائل نشده است. [44]

 

و هيچگاه تكيه گاه سخنان خود را «بياو ببين، و تا نروى نبينى! و تا نخورى ندانى!» قرار نداده است.

 

ما هميشه در برابر جهانيان به اين موضوع افتخار مى كرده ايم و خود را به پيروى منطق و دليل معرفى كرده و از پيروى دعاوى بى دليل تبرئه مى نموده ايم ـ در اين قسمت كتابها نوشته و كليه عقايد خود را مدلل ساخته ايم و دهان مخالفين را با دليل و برهان بسته ايم و هيچ وقت به سخنان سستى مانند گفتار اين شاعر قناعت نكرده ايم:

چو بشنوى سخن اهل دل مگو كه خطاست *** سخن شناس نه اى دلبرا خطا اينجاست

 

و هرگز به اين تارهاى عنكبوت چنگ نزده ايم، اما متاسفانه جمعيت متصوفه درست نقطه مقابل اين روش را دنبال مى كنند.

از نظر اسلام كسانى كه از نعمت عقل محرومند. تكليف ندارند، در احكام و حقوق اسلام علاوه بر اينكه «عقل» يكى از مدارك چهارگانه (كتاب، سنت، اجماع و عقل) ذكر شده، مدرك منحصر به فرد اصول اعتقادى نيز عقل مى باشد، تمام فقها و كارشناسان اسلامى در اين اصل اتفاق نظر دارند كه كليات اصول عقايد بايستى به استدلال عقلى مستند بوده باشد.

 

آيات شريفه كه در بزرگداشت «عقل» و الزام انسانها به روش هاى عقلى داده شده و آن را به عنوان پديده مميز انسانى معرفى نموده است، فراوان است. اين آيات به چند قسم تقسيم مى گردد.

 

1ـ تعقل در جهان هستى و هماهنگى و نظام قوانين آن كه دليل اثبات خداوند محسوب مى نمايد از قبيل «وَسَخَّرَ لَكُمْ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومُ مُسَخَّرَاتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَات لِقَوْم يَعْقِلُونَ» (سوره نحل آيه 12) «خداوند شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما مسخر نمود و كرات فضايى تحت فرمان او است اين نظم و ترتيب براى انسانهايى كه تعقل مى كنند، دلايلى در بر دارد».

 

قرآن مجيد به مردم استقلال عقل و فكر مى دهد و آنها را وادار مى كند كه با عقل خودشان در همه امور نظر كنند و خوب و بد را بفهمند لذا به هر مناسبتى آدمى را به انديشيدن و بهره جستن از عقل خويش براى پى بردن به اسرار جهان دعوت كرده است آن همه «افلا تعقلون»، «لعلكم تتفكرون»، «افلا يتذكّرون»، «افلا يتدبرون»، «فانظروا» و نظاير اينها كه در قرآن كريم آمده، همه دستوراتى است كه افراد مسلمان را به تفكر و تدبر در هر چه آفريده شده است مى خواند.

 

گذشته از اين آيات، آيات بسيارى كه فوائد خوبيها از قبيل: نماز، زكوة، عدل و احسان و جهاد و علم بيان مى كنند و ضررهاى بدى ها را از قبيل آدمكشى، شراب، زنا، دروغ و خيانت شرح مى دهد در همه اينها مى خواهد عقل و فكر مردم را باز كند، خوبى و بدى را به آنها بفهماند.

 

 

ميرداماد و قطب الدين

در خاتمه اين سخن مناسب است اشعارى را كه از ميرداماد (درباره اهميت عقل و برهان) نقل شده در اينجا بياوريم و نيز جوابى را كه سيد قطب الدين تبريزى (يكى از رؤساى صوفيه) در مقابل آن سروده است نقل كرده و درباره آن به قضاوت بنشينيم.

اشعار «ميرداماد» در جواب اين شعر معروف مولوى است.

 

پاى استدلاليان چوبين بود *** پاى چوبين سخت بى تمكين بود!

گر كسى از عقل با تمكين بدى *** فخر رازى راز دار دين بدى!

 

ميرداماد در مقابل چنين گويد:

اى كه گفتى پاى چوبين شد، دليل *** ورنه، بودى فخر راز بى دليل

فهم ناكرده ميان «عقل» و «وهم» *** طعنه بر برهان مزن اى كج بفهم!

هست در تحقيق، برهان اوستاد *** داده خاك خرمن شبهت بباد

در كتاب حق «الوالالباب» بين *** وان تدبر را كه كرده آفرين

ز آهن تثبيت فياض مبين *** پاى استدلال كردم آهنين

 

سيد قطب مى گويد: چون اين ابيات را در پشت كتاب قبسات ديدم غيرتم به هيجان آمد! و در جواب آن گفتم:

بشنويد اى سالكان از من جواب *** كان بود در نهج حق فصل الخطاب

اى كه طعنه مى زنى بر مولوى *** اى كه محرومى ز فيض مثنوى

گر تو فهم مثنوى مى داشتى *** كى زبان طعنه مى افراشتى

گرچه سستيهاى استدلال عقل *** مولوى در مثنوى كرده است نقل

ليك مقصودش نبوده عقل كل *** زانكه او هاديست در كل سبل

بلكه قصدش عقل جزئى فلسفى است *** زانكه آن بى نور حسن يوسفى است

 

اين اشعار (با مراعات اختصار) از كتاب «طباشيرالحكمة» تأليف ميرزا باباى ذهبى (صفحه 106) نقل شد.

 

ملاحظه كرديد كه سيد قطب الدين مى گويد: مقصود خداوند مجيد از «اولواالالباب» تنها عقل كل است و آن غير از عقول معمولى خلايق است بلكه آن به منزله مغز است و عقل مردم به منزله پوست، حالا مقصود از عقل كل پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله باشد يا شخص ديگر، كارى به آن نداريم.

 

اين سخن از جهاتى غير قابل قبول است:

1ـ هر كس كه آشنا به زبان عربى است مى داند كه «الواالالباب» به معنى صاحبان عقل و فكر است و جزئى و كلى در آن نيفتاده و در هيچ جاى قرآن مجيد آن را مقيد به كل نكرده است، پس تفسير كردن اولواالالباب به عقل كل، سند و مدركى ندارد و تفسير به رأى است.

 

2ـ خداوند متعال خودش در آخر سوره آل عمران آن راتفسير كرده و پس از آن كه در آخر آيه 190 مى فرمايد: (لاَيَات لاُِولِي الاَْلْبَابِ) آنها را چنين توصيف مى كند:

الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللهَ قِيَاماً وَقُعُوداً وَعَلَى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ): «آنها كسانى هستند كه ياد مى كنند خدا را در حال ايستادن و نشستن و بر پهلو خوابيدن و در آفرينش آسمانها و زمين تفكر و انديشه مى كنند و مى گويند: «پروردگارا، اين دستگاه با عظمت را بيهوده و باطل نيافريدى، منزهى تو، ما را از عذاب آتش نگاهدار» و اين تفسيرى است روشن بر اساس خود قرآن.

 

3ـ چنانچه در آيات گذشته دقت كنيم مى بينيم خطاب «اولواالالباب» متوجه همه افراد حق جو است و خطاب «هاتوابرهانكم» متوجه مخالفين است، با اين حال چگونه مى توان گفت مقصود «عقل كل» است در حالى كه قرآن دوست و دشمن را به پيروى از برهان دعوت نموده، آيا اين تفسير به رأى نيست؟!

 

ضمناً براى اين كه اشعار «قطب الدين» كه از روى هيجان غيرت! سروده شده بى جواب نمانده اشعار ذيل سروده شد:

سالكا! اين نكته را مى دار گوش *** از كلام غير حق چشمت بپوش!

گر كه هستى سالك راه صواب *** اندكى آهسته تر، كم كن شتاب

سالك آن نبود كه بر مردان حق *** مى زند از روى «غيرت» طعن و دق

جوشش غيرت لجاج است و عناد *** اين لجاجت بر كسى سودى نداد

سالك آن نبود كه بى چون و چرا *** مى شود با هر صدايى همصدا

زنگ خود بينى ز قلبت دور كن *** چشم دل از حرف حق پر نور كن

لوح دل را از تعصب پاك كن *** جامه تقليد بر تن چاك كن!

حق اگر خواهى بسان آفتاب *** بشنو از قرآن كه شد فصل الخطاب

«عقل» را بستوده در قرآن بسى *** حق «تدبر» خواسته از هر كسى

حق نموده مدح «برهان» بيشمار *** «صدق» را دانسته بر آن استوار

نيست در قرآن سخن از «عقل كل» *** نى سخن از «هادى كل سبل»

او «اولواالالباب» را شرح و بيان *** كرده، خواهى سوره عمران بخوان

بشنو اين گفتار مى ترس از خدا *** تا نبندى بر خدايت افترا!

اين سخن ناگفته نماند كه ما، آن عقل و استدلال و دانشى را مى ستاييم كه در پرتو نور قرآن و سخنان پيشوايان راه حق پرورش يافته است.

 

اين سخن را با چند حديث ناب پايان مى دهيم:

1ـ مرحوم كلينى در كتاب كافى در باب عقل و جهل احاديث بسيارى در ستايش مقام عقل و اهميت آن نقل كرده است.

در يكى از آنها از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نقل مى كند كه فرمود: «جبرئيل بر آدم(عليه السلام) فرود آمد و گفت من مأمورم كه تو را ميان يكى از سه چيز مخير گردانم تا هر كدام را كه خواهى اختيار كنى.

 

آدم(عليه السلام) گفت: آن سه كدام است؟ گفت «عقل» و «حيا» و «دين» است، حضرت آدم(عليه السلام) گفت: من عقل را اختيار مى كنم. جبرئيل به «حيا» و «دين» دستور داد باز گردند و عقل را واگذارند. گفتند: ما مأموريم با عقل همراه باشيم و از آن جدا نشويم، گفت: به مأموريت خود عمل كنيد و به آسمان بالا رفت. [45]

 

كمى پيرامون اين حديث انديشه كنيد و به بينيد چگونه عقل، متبوع مطلق آن دو خصلت ديگر يعنى (حيا و دين) شناخته شده و آن دو را به پيروى عقل مأمور ساخته اند.

 

دين عبارت از مجموعه دستوراتى است كه عهده دار حفظ نظام بشر و متكفل تأمين سعادت دو سراى او است، اين دستورات از طرفى به مسئله توحيد و از طرف ديگر به كوچكترين احكام «فقهى» و «اخلاقى» منتهى مى شود.

«حيا» آن صفتى است كه دارنده و صاحب خود را به حفظ حقوق ديگران و مراعات ادب با كليه افراد ونگهدارى مرتب احترام بزرگترها دعوت مينمايد.

جايى كه اين دوصفت بر جسته «حياء و دين» پيرو و تابع عقل باشند، ديگر نيازى به شرح و توضيح درباره عقل نخواهد بود.

 

جاى تعجب است كه نويسنده «دانشنامه» با آنكه خودش اين حديث شريف را در كتاب خود بيان كرده، با اين حال وقتى در بحث عقل و عشق وارد مى شود سخنى را كه از صوفيه نقل كرديم پسنديده و عشق را بر عقل ترجيح مى دهد و عشق را غالب و عقل را مغلوب آن مى داند. [46]

 

بالاخره در تحسين و ستايش عقل از اين گونه سخن بسيار است كه مقام گنجايش ذكر بيش از اين را ندارد. براى پى بردن به اهميت عقل كافى است كه به آثار بى عقلى و مضار آن نظر افكنيم. بقول خواجه عبدالله انصارى خدايا به هر كس عقل دادى چه ندادى و به آنكه عقل ندادى چه دادى؟!

 

اگر منظور عشق به خدا است كه عصاره دين و ايمان است چطور عقل را مغلوب و عشق را غالب مى داند؟

 

مگر در روايت بالا تصريح نشده كه دين و ايمان مأمور به پيروى از عقلند؟

 

اين را هم ناگفته نگذاريم كه نويسنده مذكور براى توضيح اين مطلب مثالى بيان كرده كه از اصل مطلب شورتر است. عشق را تشبيه به يك جوان شهوى هفت آتشه اى! كرده كه در كنار او دخترك زيباى بسيار مجللى (كه به قول خودش او را به هفت قلم آراسته باشند!) نشسته باشد، و عقل را تشبيه به «پيرمرد افسرده اى» مى كند كه در جانبى قرار گرفته باشد، سپس مى گويد: «البته كلمات اين پيرمرد در چنين جوانى تأثيرى نخواهد داشت! و سخنان او مغلوب عواطف جوان خواهد بود».

 

ولى بايد اين مثل را درباره كسانى گفت كه قوه عاقله آنها مانند قواى بدنى آن پيرمرد تحليل رفته، و برعكس ساير غرايز آنها قوت گرفته است، به طورى كه عنان اختيار از دست قوه عاقله به در رفته باشد. اين چه ارتباطى به عقل پيشرفته و نورانى دارد كه لازمه ايمان است و قرين و همنشين و هماهنگ با آن؟

 

2ـ مرحوم احمد بن محمد بن خالد برقى كه يكى از راويان بزرگ شيعه است در كتاب «محاسن» از پيغمبر اكرم صلى اللّه عليه و آله نقل مى كند: «ما قسّم اللّه للعباد شيئا افضل من العقل» [47] پروردگار مجيد چيزى بهتر و بالاتر از «نعمت عقل» در ميان بندگانش تقسيم نكرده است.

 

ازاين روايت به خوبى استفاده مى شود كه عقلهاى مردم بالاترين عطيّه هاى خداوندى بوده واز هر چيزى شرافتش بيشتراست.

 

3ـ مرحوم صدوق در امالى از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرموده: «ان الثواب على قدر العقل»: «ثواب و مزد عمل به اندازه عقل است».

 

مرحوم كلينى نيز نظير آن را به مضمون ديگرى در كتاب كافى نقل كرده است. [48] از اين روايت به خوبى استفاده مى شود كه اجر و مزد اعمال بستگى به كميت عمل ندارد بلكه مربوط به كيفيت عقل و فكر است.

 

4ـ در طى كلمات قصارى كه از حضرت مولى الموالى على بن ابيطالب عليه السلام در آخر نهج البلاغه نقل شده، مكرر مقام شامخ و موقعيت مهم عقل را ستوده و آن را بالاترين سرمايه انسان و مهمترين منبع غنى و بى نيازى شمرده است.

 

1ـ بعضى از آيات ندامت انسان را منعكس مى نمايد كه در اثر عدم تعقل به عذاب اخروى گرفتار مى شود. «وَقَالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِي أَصْحَابِ السَّعِيرِ» (سوره ملك آيه 10) «تبهكاران در عذاب جهنم مى گويند اگر حقيقت را مى شنيديم و تعقل مى كرديم از معذبين در آتش نبوديم».

 

2ـ قرآن گروهى را كه تعقل نموده اند ولى باز حقيقت را پوشانيده و آن را راه خود منحرف شاخته اند توبيخ مى نمايد: «يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ» (بقره: 75) كلام خدا را مى شنوند، سپس آن را با آنكه تعقل كرده اند، منحرف مى سازند.

 

3ـ قرآن مجيد مقام «انسان» بودن را از افرادى كه از فكر و انديشه خود بهره گيرى نمى كنند، سلب نموده و به عنوان پست ترين حيوانات از آنان ياد مى كند مانند.

 

«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ» (انفال آيه 22). 


[1] مثنوى دفتر پنجم، صفحه 482

[2] تذكرة الاولياء جلد 1، صفحه 54

[3] تذكرة الاولياء جلد 1، صفحه 94

[4] تذكرة الاولياء، جلد 2/26

[5] اسراالتوحيد، صفحه 201

[6] همان كتاب، صفحه 32

[7] تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 170

[8] تذكرة الاولياء، جلد 2/26

[9] تذكرة الاولياء، جلد 1، صفحه 108

[10] تاريخ تصوف، دكتر غنى صفحه 514

[11] سهل بن عبداللّه تسترى گفته: «هر دل كه با علم سخت گردد از همه دلها سخت تر گردد و علامت آن دل كه با علم سخت گردد آن بود كه دل وى بتدبيرها و حيلت ها بسته شود و تدبير خويش به خداوند تسليم نتواند كرد» (تذكرة الاولياء جلد 1، صفحه 260).

[12] اسرارالتوحيد صفحه 33 ـ 32 چاپ تهران

[13] مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار در «كتاب العلم» باب بيستم را به عنوان «من حفظ اربعين حديثا» اختصاص داده، و در آن باب، ده روايت نقل كرده است كه دهمين روايت همان روايتى است كه حضرت استاد در اينجا نقل كرده است (بحارالانوار جلد 2، صفحه 153 تا 156).

[14] همين حديث با همين متن در كتب اهل سنت نيز وارد شده است (كنزالعمال جلد 10/29185/29486) و تمام رواياتى كه مرحوم مجلسى در اين باره در بحار نقل كرده در منابع اهل سنت نيز نقل شده است (فهرست كنزالعمال جلد 18، صفحه 130).

[15] مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعة (جلد 1، صفحه 409 تا 435) از هشتاد و اندى كتاب به نام «اربعين» نام برده است، و اينها غير از كتابهائى است كه به نام «چهل حديث» نوشته شده است و حاجى خليفه در كشف الظنون (جلد 1، صفحه 52 تا 61) به عنوان اربعين حديث، 73 جلد كتاب معرفى كرده است.

[16] سوره مائده، آيه 54

[17] بحارالانوار، جلد 2، صفحه 152 ـ اصول كافى جلد 1، صفحه 73 حديث 10

[18] بحارالانوار، جلد 2، صفحه 150 ـ اصول كافى جلد 1، باب رواية الكتب و الحديث حديث 11

[19] تذكرة الاولياء جلد 1، صفحه 318

[20] سوره انعام، آيه 91

[21] اسرارالتوحيد، صفحه 33 چاپ تهران

[22] مثنوى دفتر سوم و در دفتر ششم در حكايت «فقير گنج طلب» مى گويد:

اى بسا علم و ذكاوات و فطن *** گشته رهرو را چون غول راهزن

بيشتر اصحاب جنت ابلهند *** تا ز شرّ فيلسوفى مى رهند!

خويش را عريان كن از جمله فضول *** ترك خود كن تا كند رحمت نزول

زيركى ضد شكست است و نياز *** زيركى بگذار و با گولى بساز

زيركى شد دام بر دو طمع و ناز *** تا چه خواهد زيركى را پاكباز

زيركان با صنعتى تابع شدند *** ابلهان از صنع در صانع شدند

 [23] بحارالانوار، جلد 92، صفحه 204

[24] سوره نجم، آيه 23

[25] امالى صدوق، صفحه 36ـ بحارالانوار جلد 92، صفحه 197 ـ 196

[26] اصول كافى، جلد 2، صفحه 610، باب البيوت التى يقرأ فيها القرآن جلد 1 ـ بحارالانوار جلد 92، صفحه 200

[27] نهج البلاغه، خطبه 176

[28] وسائل الشيعه، جلد 18، صفحه 92 ـ باب 10 عدم جواز تقليد غير المعصوم، حديث 13

[29] بنا به نقل تاريخ تصوف در ايران، صفحه 514، پاورقى 1

[30] ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و صاحب كتاب سيرالصحابه از حذيفه روايت كرده اند كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بعد از اداء خطبه مفصل فرمودند: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى ان تمسكتم بهما فقد نجوتم».«طبرانى» بااين اضافه نقل كرده است كه فرمود: «فلا تقدموهما فتهلكوا و لا تقصروا عنهم فتهلكوا و لا تعلموهم فانّهم اعلم منكم» «دو چيز نفيس و بزرگ را در ميان شما مى گذارم كه اگر به اين دو چيز تمسك جوئيد نجات مى يابيد: يكى قرآن و ديگرى عترت من». آنگاه فرمود: «برايشان سبقت نجوئيد و تقصير و كوتاهى ننمائيد از آنها كه هلاك مى شويد، به ايشان ياد ندهيد كه آنها از شما داناترند»، (سنن ترمذى جلد 2، صفحه 307 ـ كنزالعمال جلد 1، حديث 874) اين حديث با تفاوت مختصرى در عبارت متن، متواتر است و از بيست و چند نفر از صحابه نقل شده است (تفصيل اين بحث را مى توانيد در المراجعات مراجعه 8 صفحه 20 تا 25 مطالعه نمائيد، و اين حديث با مختصر تفاوتى در اغلب كتب معتبر اهل سنت نقل شده است).

[31] نقد العلم و العلماء، صفحه 317

[32] از اين رو بود كه صوفى كتاب را به خاك مى كرد و اوراق را مى شست و «جز دل اسپيد همچون برف» خويش بر هيچ دفترى ديگر اعتماد نداشت. (ارزش ميراث صوفيه، صفحه 161)

و نيز جامى در «نفحات الانس» در شرح حال شمس تبريزى راجع به ملاقات او با جلال الدين رومى نوشته است: «و بعضى گفته اند كه چون خدمت مولانا شمس الدين به قونيه رسيد و به مجلس مولانا در آمده در خدمت مولانا در كنار حوضى نشسته بود و كتابى چند پيش خود نهاده پرسيد كه اين چه كتابها است، مولانان گفت كه اين را قيل و قال مى گويند تو را به اين چه كار؟ مولانا شمس الدين دست دراز كرد و همه كتابها را در آب انداخت! مولانا به تأسف تمام گفت هى درويش چه كردى؟ بعضى از آنها فوائد والد من بود كه ديگر يافته نمى شود، شيخ شمس الدين دست در آب كرد و يكان و يكان كتابها را بيرون آورد و آب در هيچ يك اثر نكرده بود! مولانا گفت: اين چه سرّ است، شيخ شمس الدين گفت: اين ذوق و حال است تو را از اين چه خبر»! (تاريخ تصوف پاورقى، صفحه 514 و 515).

«ابن جوزى» در كتاب «تلبيس ابليس» فصلى تحت عنوان «ذكر تلبيس على الصوفيه فى ترك الشاغل بالعلم» در آن صوفيه را به شدت مذمت مى كند كه بر بساط بطالت نشسته و تصوف را عبارت از بيكارى دانسته، در تاريكى هوا جس نفس فرو رفته اند، از جمله مى گويد كه بعضى از صوفيه در ذّم اهل علم كوشيده، اشتغال به علم را تلف كردن وقت پنداشته اند! و مدعى شده اند كه علوم صوفيه بلا واسطه است و افاضه از منبع فياض است»!

علم شريعت را «علم ظاهر» و هواجس نفسانى خود را «علم باطن» ناميده اند و گفته اند كه علم باطن سرّ الهى است كه خداوند به قلوب اولياء خود مى افكند وقتى در محضر بايزيد بسطامى سخن از راويان حديث مى رفت بايزيد گفت: بينوا مردمى بوده اند كه علم خود را از مرده اخذ كرده اند! در حالى كه ما علم خود را از زنده جاويدان اخذ كرده ايم!

آنها كتب خود را از ميان بردند يعنى در خاك مدفون ساختند يا به آب ريختند…» (همان كتاب، صفحه 342 ـ 353، چاپ مصر).

[33] با مختصر تفاوت بحارالانوار جلد2، صفحه 16 به نقل از امالى شيخ

[34] منظور استاد، دكتر قاسم غنى است كه وى در كتاب «تاريخ تصوف در اسلام از صدر اسلام تا عصر حافظ» پس از نقل حكايات فراوان نوشته است: «از احوال صوفيه در ذّم علم و حكمت و قدح عقل و استدلال و طعن بر علما و فلاسفه و ترغيب به ترك علوم رسمى و حكايات فراوان راجع به دفن و سوختن و به آب افكندن كتب كه از مجموع آن حكايتها بر مى آيد كه عمل شايع و مطردى بوده است نبايد استنباط كرد كه صوفيه مخالف علم و كتاب و مزاحم دانش و دفتراند و يا تعليم و تعلم علوم نافعه و فنون مفيده را منع مى كنند، بنابراين تعاليم آنها طبعاً و قهراً منجر به شيوع جهل و همجيّت خواهد شد، هر كس چنين استنباطى كند بواسطه دورى از مشرب و مذاق اين طايفه و اشتباه در بعضى اصطلاحات است» (همان كتاب، صفحه 515).

[35] سوره سبا، آيه 46

[36] سوره ص، آيه 29

[37] سوره زمر، آيه 9

[38] سوره آل عمران، آيه 7

[39] سوره زمر، آيه 18

[40] سوره طلاق، آيه 10

[41] سوره حجرات، آيه 13

[42] سوره آل عمران، آيه 190

[43] سوره بقره، آيه 111

[44] اهميت عقل در اسلام: اسلام بيش از همه اديان و نظامات اجتماعى براى «عقل» اهميت قائل است به طورى كه «عقل» اساس دين اسلام معرفى شده است «العقل اساس دينى» حديث نبوى».

[45] اصول كافى جلد 1، صفحه 10 ـ كتاب العقل و الجهل حديث 2 ـ بحارالانوار جلد 1، صفحه 86 بنقل از خصال و امالى صدوق

[46] «نيچه» فيلسوف آلمانى درباره «عقل» مى گويد: «عقل به انسان توانائى مى دهد كه كاملا بر خود مسلط شود و لذا انسان فقط به وسيله نيروى عقل قادر است كه به معنى حقيقى به «خواست توانايى» نايل گردد». عقل عالى ترين مظهر «خواست توانايى» است زيرا به كمك عقل آدمى قادر مى گردد، غرائز لگام گسيخته خود را تربيت كند و قوه خلاقيت خود را براى انجام كارهاى نيك و زيبا، مهار نمايد. و به اين ترتيب قادر شود بر خود تسلط يافته، با مسلط شدن بر خود، بر طبيعت نيز مسلط گردد (از فلسفه نيچه، مهرداد مهرين 4304)

فردوسى حماسه سراى ايران مى گويد:

خرد افسر شهر ياران بود *** خرد زيور نامداران بود

خرد زنده، جاودانى شناس *** خرد مايه زندگانى شناس

خرد رهنماى و خرد دلگشاى *** خرد دستگيرت به هر دو سراى

از او شادمانى و زو مردمى است *** از ويت فزونى و زويت كمى است

كسى كو خرد را ندارد ز پيش *** دلش گردد از كرده خويش ريش

خرد را و جان را كه يارد ستور؟ *** دگر مى ستايم كه داند شنود؟

هميشه خرد راتو دستور دار *** بدو جانت از ناسزا دور دار

از «اوميرس» حكيم يونانى نقل شده، كه گفته است! «عقل پيغمبرى است كه خداى در نهاد بندگان قرار داده و هر كه را با اين پيامبر باطنى آشنايى نيست بدانيد كه فرومايه است».

[47] كافى جلد 1، صفحه 12 ـ كتاب العقل و الجهل، حديث 11 ـ بحارالانوار جلد 1، صفحه 91 به نقل از محاسن برقى

[48] مرحوم كلينى نيز عين روايت فوق را نقل كرده است بدين ترتيب كه مردى به امام صادق(عليه السلام) گفت: «فلانى، عبادتش و دينداريش، چنين و چنان است» امام پرسيد عقلش چطور است؟ گفت نمى دانم. امام فرمود: «ان الثواب على قدر العقل» (كافى جلد 1، صفحه 12 ـ كتاب العقل و الجهل، حديث 8


 

 منبع : کتاب جلوه حق تالیف آیت الله مکارم شیرازی