+ افزایش اندازه | کـاهش انـدازه -

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

انحرافات منصور حلاج | لعن حلاج توسط امام زمان علیه السلام

توقیع امام زمان علیه السلام در لعن منصور حلاج

چندیست بحث مدعیان کذاب امامت و ارتباط دروغین با امام زمان در جامعه جریان یافته است و هر از چند گاهی نیز رسانه ها به دنبال طرح این موضوع برنامه های را در معرض دید عموم نهاده اند. آنچه قابل توجه و بررسی می باشد اینست که ادعای نیابت خاص و ارتباط به امام زمان (ارواحنا فداه) در این مقطع از زمان امری نو وتازه محسوب نمی گردد و ریشه در تاریخی کهن از سوء استفاده مدعیان دروغین دارد .

تاریخ گواهی می دهد که افراد بسیاری از طیفهای مختلف ادعای سفارت، نیابت، بابیت و حتی امامت نموده اند و هر کدام نیز برای خود طرفدارانی را فراهم نموده اند و گروهی نیز پیشرفتهایی بسزا در این امر داشته اند. اولین فرد از این کاروان منحوس و ملعون فردی به نام ابومحمد حسن شریعی است:

شیخ طوسی (رحمت الله علیه) درباره «شریعی» می‏نویسد:

نخستین کسی که به دروغ و افترا، دعوی نیابت خاص از جانب امام زمان‏(علیه السلام) کرد، شخصی ‏معروف به «شریعی» بود. جماعتی از عالمان از ابومحمد تلعکبری از ابوعلی محمد بن همام نقل کرده‏اند: کنیه شریعی «ابومحمد» بود. تلعکبری می‏گفت: «گمان دارم نام وی حسن باشد» …. شیعیان هم او را ملعون دانسته و از وی دوری جستند و توقیعی از جانب ولی عصر(علیه السلام) درباره لعن و دوری از وی صادر شد.( شیخ طوسی، کتاب الغیبه، ص ۳۹۸ )

محمد بن نصیر نمیری، ابوطاهر محمد بن علی بن هلال، ابوجعفر محمد بن علی شلمغانی، احمد بن هلال کرخی و حسین بن منصور حلاج از جمله این مدعیان دروغین بوده اند. در اینجا به گوشه ای از زندگی و افکارمنصور حلاج می پردازیم.

زندگی نامه منصور حلاج مدعی دروغین نیابت امام زمان علیه السلام

حسین بن منصور در سال ۲۴۴ هجری قمری در قریه طور از قرای بیضای فارس در خانواده ای جدید الاسلام و سنی مذهب دیده به جهان گشود و در دارالحفاظ شهر واسط به کسب علوم مقدماتی پرداخت و در ۱۲ سالگی حافظ قرآن کریم شده و سپس جهت درک مفاهیم قرآن به تُستر (شوشتر) رفت آن گاه دو سال در خدمت سهل بن عبدالله تستری درآمد و راه و رسم تصوف را از او فرا گرفت و خرقه پوشید.

در هجده سالگی عازم بغداد شد و از آنجا به سوی بصره رفت و با عمرو بن عثمان مکی همنشین شد و این مجالست هجده ماه به طول انجامید. در این ایام شطحیات حلاج آغاز شد از این رو عمرو از او رنجید و او را از خود راند. حلاج نیز رهسپار بغداد شد و در حلقه درس جنید وارد شد اما جنید او را به سکوت و خلوت نشینی فرا خواند.

مدتی بدین منوال – خلوت گزینی – گذراند اما تاب نیاورد و به قصد زیارت کعبه راهی حجاز شد.(۲) یک سال مجاور بیت الحرام ماند و جز برای قضای حاجت از آن خارج نمی شد و از باد و باران و آفتاب گریزی نداشت. در این مدت غذایش در هر روز سه لقمه نان و اندکی آب بود.(بر خلاف دستور پیامبر در ترک رهبانیت).

پس از مجاورت کعبه به بغداد بازگشت و دوباره به حلقه یاران جنید بغدادی پیوست اما به جهت دعوی “انا الحق” از جانب آنها طرد شد و رابطه خود را با صوفیه برید بعد از سفر سوم خود به حج، پدر زنش ابویعقوب و استادش عمروبن عثمان نیز از او بیزاری جستند.(۳)

جنید نیز پس از ایجاد اختلاف و شنیدن سخنان حلاج به او گفت: تو در اسلام رخنه ای و شکافی افکنده ای که سر جدا شده از پیکرت می تواند آن را مسدود کند. (۴) (البته خود جنید هم از منحرفین بود!)

از آن پس حلاج مسافرتهای فراوانی به هند ، خراسان، ماوراء النهر، ترکستان، چین و …. کرد و پیروان بسیاری را به دور خود جمع کرد. به طوری که مردم هندوستان او را “ابوالمُغیث” مردم چین و ترکستان ابوالمعین، مردم خراسان و فارس ابوعبدالله زاهد و مردم خوزستان او را شیخ حلاج اسرار خطاب می کردند.(۵)

حلاج پس از سفرهای طولانی و دیدار با مانویان، بودائیان و …. به بغداد بازگشت و دایره فعالیت خود را در این نقطه متمرکز ساخت. او در میان مردم کوی و برزن می گشت و با انجام اموری خارق العاده آنها را به عقاید خویش دعوت می کرد و چنان به مردم تزریق می کرد که مهدی موعود از طالقان ظهور خواهد کرد و ظهور وی نزدیک است.(۶)

حلاج به رغم سنی بودن با ارسال نامه به بزرگان امامیه چون سهل نوبختی و ابوالحسن بابویه خود را وکیل و نایب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) معرفی می کرد.

حسین بن علی بن بابویه (برادر شیخ صدوق) می گوید که پسر حلاج به قم آمد و نامه اى به خویشان ابوالحسن نوشت و آنها و ابوالحسن را بسوى خود دعوت نمود و میگفت: من فرستاده امام زمان [علیه السلام] و وکیل او هستم. چون نامه او بدست پدرم (على بن بابویه) رسید، آن را پاره کرد و به آورنده نامه فرمود: چه چیز تو را به نادانى واداشته است؟ آورنده نامه- که گمان میکنم، گفت: پسر عمه یا پسر عموى حلاج هستم- به پدرم گفت: حلاج نامه‏ اى بما نوشته و ما را دعوت کرده است، چرا نامه او را پاره کردى؟ حضار به وى خندیدند و او را مسخره کردند. سپس پدرم برخاست و در حالى که جماعتى از اصحابش و غلامانش همراه او بودند، به حجره تجارت خود رفت. موقعى که به در خانه ‏اى رسید که حجره‏اش در آنجا واقع بود، کسانى که آن جا نشسته بودند، به احترامش برخاستند، فقط یک نفر که پدرم او را نمیشناخت از جا برنخاست.

موقعى که پدرم در حجره نشست و دفتر حساب و قلم و دوات خود را چنان که معمول تجار است درآورد، رو کرد بجانب شخصى که‏ حاضر بود و پرسید: این مرد ناشناس کیست؟ آن شخص هم جواب پدرم را گفت. مرد ناشناس که شنید از هویت وى سؤال میکند، برخاست و نزد پدرم آمد و گفت با اینکه من حاضر هستم احوال مرا از دیگرى میپرسى؟

پدرم فرمود: اى مرد! احترام تو را نگاه داشتم و تو را بزرگ شمردم و از خودت نپرسیدم. گفت: وقتى تو نامه مرا پاره میکردى من میدیدم. پدرم فرمود: تو پسر حلاج هستى؟ خدا ترا لعنت کند، ادعاى اظهار معجزه میکنى؟ سپس پدرم به غلام خود گفت: پاها و گردن او را بگیر و از خانه بیرون کن! و از آن روز دیگر او را در قم ندیدیم. (الغیبه للطوسی ، ص ۴۰۱-۴۰۳ / بحارالأنوار ، ج ۵۱ ص ۳۶۹-۳۷۱)

حلاّج پس از ادعای بابیّت، بر این شد که ابوسهل اسماعیل بن علی نوبختی (متکلم امامی) را در سلک یاران خود در آورد و به تبع او، هزاران شیعه امامی را که در قول و فعل تابع او بودند، به عقاید حلولی خویش معتقد سازد؛ بویژه آن‌که جماعتی از درباریان خلیفه به حلاّج، حسن نظر نشان داده و جانب او را گرفته بودند.

ولی ابوسهل که پیری مجرّب بود، نمی‏توانست ببیند او با مقالاتی تازه، خود را معارض حسین بن روح نوبختی وکیل امام غایب معرفی می‏کند.

اسماعیل در پاسخ گفت: «وکیل امام زمان (علیه السلام) باید معجزه (گواهی بر مدعا) داشته باشد. اگر راست می‏گویی، موهای مرا سیاه کن. اگر چنین کاری انجام دهی، همه ادعاهایت را می‏پذیرم». ابن حلاج که می‏دانست ناتوان است، با استهزای مردم روبه‏ رو شد و از شهر بیرون رفت. آن‌گاه به قم شتافت و به مغازه علی بن بابویه، (پدربزرگوار شیخ صدوق‏(رحمت الله علیه)) رفت و خود را نماینده امام زمان (علیه السلام) خواند. مردم بر وی شوریدند و او را با خشونت از شهر بیرون افکندند. ابن حلاج، پس از آن‌که جمعی از خراسانیان ادعایش را پذیرفتند، دیگر بار به عراق شتافت.( ر.ک: سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج۲، ص ۴۸؛ صدر، سید محمد، تاریخ الغیبه الصغری، ص ۵۳۲.)

سخنان شطح گونه، رفتار خارق العاده و …. حلاج باعث شد که در سال ۲۹۶ معتزلیان او را به حیله گری و شعبده محکوم کنند.در اصفهان نیز که زعامت صوفیان آن بر عهده علی بن سهل اصفهانی (وفات۲۸۰) بود، هنگامی که سهل سخن از معرفت می کند، حلاج گفت: ای بازاری، شاید که من زنده باشم و تو سخن معرفت گویی؟ علی سهل به فارسی گفت: هر آن شهری که مسلمانان در آن باشند البته امثال ترا در آن شهر رها نکنند و حلاج که فارسی نمی دانست نفهمید. مردم اصفهان قصد جان حلاج را کردند و حلاج نیز به ناچار از اصفهان خارج شد و به شیراز رفت.(۷)

نکته جالب توجه در زندگی حلاج این است که به رغم سنی بودن و گرایشهای عرفانی پس از انزوا و دوری از اهل تصوف سعی نمود تا در میان امامیه برای خود پیروانی جمع کند از این رو در میان شهرهای شیعه نشین می گشت و آنها را به نوعی تصوف مربوط به مهدویت دعوت می نمود و با ارسال نامه به بزرگان امامیه چون سهل بن اسماعیل نوبختی و ابوالحسن حسین بن علی بن بابویه خود را وکیل و نایب امام زمان (عج) معرفی می کرد و چنان وانمود می کرد که ظهور امام زمان نزدیک است و به زودی از طالقان خراسان ظهور خواهد کرد. (۸)

به همین جهت بزرگانی چون شیخ طوسی،(۹) ابن اثیر (۱۰) و ابن ندیم (۱۱) او را در زمره مدعیان بابیت قرار داده اند.

سرانجام حلاج مورد لعن امام زمان قرار گرفت و بر اثر فتوای ابوبکر محمد بن داوود مؤسس مذهب ظاهریه مبنی بر وجوب قتل او و اقامه دعوای سهل بن اسماعیل بن علی نوبختی و پیگیریهای ابوالحسن علی بن فرات وزیر شیعی مقتدر عباسی در سال ۳۰۱ در بغداد به زندان افتاد و پس از هفت ماه محاکمه در سال ۳۰۹ به فرمان حامد بن عباس وزیر وقت عباسی به دار آویخته شد.(۱۲)

انحرافات منصور حلاج

علت اصلی این همه اختلاف در باب حلاج اتهاماتی است که گروههای مختلف از قبیل: متصوفه، امامیه و حکومتیان به او وارد کرده اند . اهم اتهامات حلاج عبارت بود از:

۱- سحر، جادو و شعبده: این اتهام توسط دختر ابوالحسن سامری یکی از شاگردان حلاج بر او وارد شد.این زن همسر پسر حلاج ،حمد است که چهار داستان برای تأیید اتهام خود نقل می کند، یکی این که حلاج به او گفته بود: من تو را به همسری پسرم درآوردم. میان زن و شوهر ممکن است سوء تفاهم هایی پیش بیاید. ممکن است تو از برخی کارهای شوهرت بی خبر باشی و بخواهی در مورد کار او اطلاعی کسب کنی؛ در چنین مواردی، آن روز روزه بگیر و چون شب فرارسد، بر پشت بام و از آنجا خاکستر برگیر و با خاکستر و نمک به غذای خود چاشنی بزن سپس حجاب از روی خود بردار و هر چه را می خواهی درباره شوهرت بدانی برای من حکایت کن، زیرا من صدای تو را می شنوم.(۱۳) غیر از این زن شیخ ابوعبدالله محمد خفیف شیرازی و خواجه عبدالله انصاری نیز بر این اتهام صحه گذاشتند و هر کدام داستانهایی در این باره نقل کرده اند.

۲- دعوی ربوبی: این اتهام توسط ابوسهل ابن اسماعیل بن علی نوبختی بر او وارد شد این اتهام نامه ای است که از یکی از اهالی دینور به دست آمد و بر بالای نامه نوشته شده بود. از رحمان رحیم به فلان بن فلان. این نامه توسط حلاج تأیید شد و وی پذیرفت او این نامه را نوشته است اما اتهام ربوبیت را نپذیرفت. اکثر فقها بر این اتهام صحه گذاشته اند و حلاج را گناهکار خوانده اند حتی ابومحمد جریری و شبلی نیز این اتهام را تأیید کرده اند.

۳-مسئله عشق الهی: این مقوله از دعاوی مانوی مبنی بر تصور وجود جزء الهی در انسان و انجذاب اجزاء نور به مرکز انوار فراگرفته شده است. بدین گونه ، قول به عشق الهی نوعی دعوت به عقاید و تعالیم مانوی بود.(۱۴)

۴- تبدیل حج و سایر عبادات: این طرز تفکر که در حقیقت بنیان شریعت را به مخاطره می انداخت یکی دیگر از اتهاماتی بود که متوجه حلاج بود و به سادگی قابل تأویل و تفسیر نبود و در واقع همین اتهام منجر به صدور حکم قتل حلاج شد. حلاج به یاران خود آموخته بود که هر که نمی تواند به حج برود گوشه پاکیزه ای از منزل خود را در هنگام حج عبادتگاه خود قرار دهد و در پایان موسم حج شصت فقیر را با دست خود طعام دهد و آنها را لباس نو بپوشاند و هر کدام را هفت درهم دهد به مانند آن است که حج واجب انجام داده است. حلاج مدعی بود این مطلب را از کتاب الاخلاص حسن بصری اقتباس کرده است.(۱۵)

سوال: چرا مردم به مدعیان دروغین گرایش پیدا می کنند؟

جامعه ای که ادبیات و زندگی اجتماعی آن آمیخته با عقاید صوفیگری و عرفان های دروغین است و ذهن جوانان آن از کرامات خود ساخته پر شده و مطالعات اهل مطالعه زندگی نامه عرفا و صوفیه است جایگاهی مناسب برای نشر مدعیان دروغین عرفان، نیابت، ارتباط و حتی ادعای امامت خواهد بود و دراین خلال بسیاری از دینداران ساده انگار نیز قربانی این دروغ پردازان می گردند.

قدم اول برای حل معزل مدعیان دروغین پاک نمودن متون درسی و ادبی و همچنین سخنان سخنرانان از مطالب مذکور است. چه بسیار دیده می شود که سخنرانان در تلویزیون و حتی منبر ساعتها از ابوسعید ابوالخیر- حلاج-عطار-مولوی- و…. از اهل خانقاه سخن پردازی می کنند و به تبلیغ کتب آنان مانند تذکره الاولیاء، مثنوی، کیمیای سعادت و…. می پردازند اما گوشه ای از کمالات روحانی و طریق رحمانی اولیای حقیقی خداوند که حضرات معصومین (علیهم السلام) باشند را به سمع مستمعان خود نمی رسانند و باید نتیجه آن را امروز در جامعه اینگونه دید که عرض شد.


۱- معارف و معاریف.سید مصطفی حسینی دشتی ،ج۴ ،ص۶۴۱

۲- مبانی عرفان و تصوف و احوال عارفان ،علی اصغر حلبی ،تهران ،انتشارات اساطیر، ص۳۰۲

۳- جستجو در تصوف ایران.عبدالحسین زرین کوب.انتشارات امیرکبیر،ص۱۳۶

۴- مصائب حلاج.لوئی ماسینیون ،ص۳۲۰

۵- تراژدی حلاج در متون کهن، قاسم میرآخوندی،انتشارات شفیعی،ص۲۳

۶- آثار الباقیه ،ابوریحان بیرونی.ص۲۷۵

۷- جستجو در تصوف ایران، ص۱۳۲

۸- آثار الباقیه، ابوریحان بیرونی، ص۲۷۵

۹- الغیبه، شیخ طوسی، ص۲۶۲

۱۰- الکامل ابن اثیر ،ج۸، ص۷-۱۲۶

۱۱- الفهرست، ابن ندیم، ص۲۸۴، چاپ مصر، ص ۲۸۴

۱۲- فرهنگ فرق اسلامی، محمد جواد مشکور، آستان قدس رضوی، ص۱۶۳

۱۳- مصائب حلاج، ص۲۵۸-۲۶۰ و ۹۴-۹۷

۱۴- همان ۱۷۶-۲۰۷

۱۵- نقد صوفی، دکتر محمد کاظم یوسف پور، انتشارات روزنه۴ -۱۵۱