+ افزایش اندازه | کاهش اندازه -

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت دوم

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت دوم

 

عده ای محیی الدین ابن عربی را «پدر عرفان اسلامی» می دانند. مطلب زیر کوشیده است غبار از چهره ی این پدر! بردارد.

 

… و نیز فاضل متبحر المولی اسماعیل الخواجوئی در بعض تعلیقات خود بنابر نقل «روضات الجنات» فرموده که محی الدین در «فتوحات» خود گفته: من از خدا سؤال نکردم که امام را به من بشناساند. اگر سؤال می کردم برای من امام را معرفی می کرد.

 

و همچنین علامه خویی در «شرح نهج البلاغه» همین را از محی الدین نقل کرده و همچنین فیض در اواخر کتاب «بشارات الشیعة» سپس فرمود: نظر کنید ببینید چگونه خدا او را مخذول کرده و او را به خود وا گذارده با این که شنیده است حدیث «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة» با این که این حدیث، مشهور و معروف است چگونه برای محی الدین جایز است که چنین حرفی را بزند و چگونه خود را بی نیاز می داند از معرفت آن؟! سپس می فرماید: ممکن است که این تناقضات و تهافتات در کلام محی الدین که همه مخالف با شریعت است و مایه ی رسوایی و فضیحت است، سبب آن به واسطه ی اختلال عقل اوست که از شدت ریاضت، قوه ی عقلانی او فاسد شده است. از این جهت هر چه به قلم او می آمده است آن را می نوشته است من دون این که رجوع به کتابی یا تأمل در مطلبی بنماید.

 

از این کلام این عالم جلیل، صاف واضح است که محی الدین عربی از غایت جهالت و نادانی و عروض خبط و خلط بر قوّه ی عقلانی او ناکب از شریعت غرّاء و داخل در طایفه ی مبدعین و تناقض گویان بی سر و پا بوده که کثرت ریاضات غیر شرعی، او را فاسد کرده است.

 

و نیز از شواهد ضلال او این است که در «روضات الجنات» شرح حال محی الدین گوید که او کتاب «لطایف» را در آخر عمر خود نوشته در آنجا می گوید: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در خواب دیدم. عرض کردم مطلّقه ی ثلاث به لفظ واحد با این که در یک مجلس بگوید: «انت طالق ثلاثاً» این یک طلاق است یا سه طلاق؟ آن حضرت فرمود: سه طلاق است. عرض کردم جماعتی آن را یک طلاق می گویند. فرمود: «اولئک حکموا بما وصل الیهم» از این کلام رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فهمیدم که هر مجتهدی مصیب است. پس عرض کردم که من حکم این مسئله را از شما می خواهم. آن حضرت فرمود: «هی ثلاث» در آن حال دیدم شخصی برخاست و عتاب کرد و گفت: یا رسول الله حکم نکنید که سه طلاق در مجلس واحد صحیح است. آن حضرت بر روی او صیحه زد و غضب نمود و فرمود: «هی ثلاث، لا تحلّ حتی تنکح زوجاً غیره» پس آن مرد از صیحه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آب شد!

این عبارت به علاوه که دلالت بر تسنن او دارد بر جنون او هم دلالت دارد که به این اضغاث و احلام شیطانی که به معونه ی هواجس نفسانی دچار شده است، ابن العربی می خواهد حکم شرعی ثابت بنماید.

 

و نیز در «روضات» گفته: از جمله ادله ی دالّه ی بر جنون و اختلال و وسوسه و ضلال او آن که در «فتوحات مکیه» گفته: من رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در بعض وقایع دیدم. از او سؤال کردم از اقل مراتب جمع و گفتم: جماعتی می گویند: دو است و جماعتی می گویند: سه است. شما چه می فرمایی؟ فرمود: هر دو طایفه به خطا رفته اند. بلکه سزاوار است فاصله بین آنها بوده باشد و گفته بشود «اما جمع فرد او جمع زوج فاقلّ مراتب الأول اثنان و اقلّ مراتب الثانی ثلاثة»

پس کسی که این گونه مزخرفات بر هم ببافد و آن را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت بدهد البته شکی در جنون او نیست.

 

و نیز گفته در «روضات» نقلاً از «حیاة الحیوان» دمیری و ذهبی که محی الدین شیخ سوء و کذّاب است و از عزّالدین حکایت کرده که گفت: تذاکرنا یوماً نکاح الجن یعنی صحبت از تزویج زن جنیّه پیش آمد. بعضی از حاضرین گفتند: نکاح جنیّه محال است چون جسم لطیف است و انسان، جسم کثیف و این هر دو با هم مجتمع نشود. این وقت محی الدین عربی مدتی از ما غائب گردید. چون مراجعت کرده زخمی در سرش نمودار بود. او را گفتند: این زخم از چیست؟ گفت: زنی جنیّه تزویج کردم! بین من و او کلامی واقع شد، این زخم را بر من زد!

ذهبی بعد از ذکر این حکایت می گوید: من گمان ندارم که ابن العربی در این کذب تعمّد کرده باشد بلکه این خرافت از اثر خبط و خلط اوست که در نتیجه ی ریاضت دچار او شده است.

 

و از عجایب خرافات ابن العربی چیزی است که جامی در «نفحات الانس» آورده، گوید: در «فتوحات» محی الدین گفته است که یکی از مشایخ، ما را گفت که دختر فلان پادشاه که مردم از او منفعت بسیار می برند و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد، بیمار است و آنجا باید رفت.

 

شیخ بدانجا شد. شوهر دختر به استقبال شتافت و شیخ را به بالین دختر آورد. دید که در حالت نزع است. شیخ گفت: زودتر او را دریابید پیش از آن که بمیرد. شوهرش گفت: چگونه او را دریابیم؟! شیخ گفت: او را بخرید به دیه ی کامل. شوهر گفت: آن را خریدیم. نزع و رنج جان کندن توقف کرد و دختر، چشم خود بگشاد و بر شیخ سلام کرد. وی را گفت: تو را دیگر هیچ باکی نیست و لیکن اینجا دقیقه ای است که بعد از این که ملک الموت حاضر شد، دست خالی باز نمی گردد و چاره نیست از بدلی. ما تو را از وی خلاص کردیم. این زمان از ما حق خود می طلبد و باز نخواهد گشت مگر آن که جانی دیگر قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش بسیار است و تو عظیم القدری و فدای تو نمی شاید جز عظیم القدری. مرا دختری است که عزیزترین فرزندان من باشد و او را از همه بیشتر دوست می دارم. وی را فدای تو می سازم. بعد از آن رو به ملک الموت کرد. گفت: من می دانم بی آن که جانی نبری، به نزد پروردگار خود نروی. جان دختر مرا بگیر بدل جان این دختر که من این دختر را از خدا خریده ام. و بعد از آن، شیخ پیش دختر شد و گفت: ای فرزند، روح خود را به من ببخش زیرا که تو قائم مقام دختر پادشاه نشوی در منفعت. گفت: ای پدر! جان من در حکم تو است. ملک الموت را گفت: جان او بگیر. دختر با این که مرضی نداشت افتاد و بمرد!!

 

و نیز در «البراهین الجلیة» نقل از «رساله ی اخلاقیّه» محی الدین که آن را در سنه ی 519 ق نوشته می کند که محی الدین گوید: «خوردن شراب در خلوت به قدری که مست نشود، عیب ندارد!»

 

ای مردمان با عقل و شعور عبرت بگیرید از این اهل خدعه و کبر و غرور که چگونه با دین خدای تعالی بازی می کنند و مردم عوام را افسار کرده، این خرافات و این اراجیف را به نام کرامت بر مردم تحمیل می کنند و ساده لوحان از آنها می پذیرند. اف باد بر امتی که مثل محی الدین دیوانه را شیخ و مرشد خود قرار بدهند و خرقه و تاج از او بگیرند و عکس خیالی این دیوانه ی ممیت الدین را زینت کتاب خود قرار دهند و غافل از این که کاملاً اشتباه کردند.

 

و از شواهد ضلال و جنون او حکایتی است که اسماعیل حقی در کتاب تفسیر خود در تفسیر سوره ی والضحی در ذیل آیه ی (وَلَسَوْفَ یُعْطِیكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى) می نویسد که محی الدین عربی گفت: من در شهر قرطبه عالم مکاشفه به من نصیب شد. خدای متعال جمیع بزرگان انبیا را به من ارائه داد از آدم ابوالبشر تا خاتم رسولان. من در فکر فرو رفتم که این جمعیت پیغمبران در اینجا از برای چیست؟! در آن میانه هود پیغمبر مرا مخاطب داشت و فرمود: این جمعیت از برای شفاعت حسین بن منصور حلاج است برای این که حلاج در حیات خود یک جسارت و بی ادبی به رسول خدا کرده است؛ گفته است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همتش نازلتر از منصبش می باشد چون که خدا فرموده (وَلَسَوْفَ یُعْطِیكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى) و برای رسول خدا سزاوار بود که راضی نشود مگر این که خدا شفاعت او را در حق هر کافر و مؤمنی قبول کند لکن این را نگفت، فقط راضی شد که شفاعت او را در حق صاحب کبیره قبول کند. چون این قول از او بروز کرد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در عالم رؤیا وی را گفت: ای منصور! تو بر من عتاب کرده ای در موضوع شفاعت؟! منصور گفت: چنین است یا رسول الله. آن حضرت فرمود: مگر تو نشنیده ای که من از خدای خود نقل کرده ام که خداوند متعال به من فرمود: هنگامی که من بنده ای را دوست داشته باشم من گوش و چشم و زبان و دست او هستم یعنی جز حرف مرا نشنود و نگوید و نبیند. منصور گفت این را شنیده ام یا رسول الله. آن حضرت فرمود: پس من که حبیب الله هستم، خدا زبان من است که به آن نطق کرده ام. او شفاعت کننده است و از ناحیه ی او شفاعت کرده می شود. من در مقابل کرم و جود او حکم عدم دارم. در این صورت چگونه عتاب به من متوجه است؟! منصور گفت: یا رسول الله من توبه کردم از این کلامی که گفتم. اکنون کفاره ی این گناه من چیست؟ آن حضرت فرمود: کفاره ی گناه تو این است که خود را قربانی خدا قرار دهی. منصور عرض کرد: چگونه خود را قربانی خدا قرار دهم؟ فرمود: به شمشیر شریعت خود را به قتل برسانی! این است که برای حلاج واقع شد آنچه واقع شد. سپس حضرت هود (علیه السلام) فرمود: از روزی که حلاج از دنیا رفته تا به امروز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) محجوب بوده و فعلاً این جمعیت برای شفاعت او در اینجا اجتماع کردند و از آن مدت تا به حال زیاده از سیصد سال است یعنی از مدت قتل منصور تا این جمعیت!

 

اقول: حقیر از محی الدین تعجب ندارم. او مرد دیوانه ای است. تعجب من از اسماعیل حقی است که یکی از اعلام و متبحّرین سنیّه است، چگونه چنین خرافتی را در تفسیر خود وارد کرده و اعجب از آن کسانی که خود را ابناء شیعه بلکه از فضلا و دانشمندان حساب می کنند، چگونه دلباخته ی این ضالّ مضلّ دیوانه یعنی ممیت الدین می باشند و او را اوحد الموحدین تعبیر می کنند.

پایان قسمت دوم