+ افزایش اندازه | کاهش اندازه -

    دکمه اشتراک گذاری تلگرام

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت سوم

نقدی جامع بر ابن عربی ، پدر عرفان اسلامی! – قسمت سوم

 

عده ای محیی الدین ابن عربی را «پدر عرفان اسلامی» می دانند. مطلب زیر کوشیده است غبار از چهره ی این پدر! بردارد.

 

… و ایضاً از شواهد ضلال و جنون ممیت الدین این است که در «فصوص الحکم» در فصّ هارونی و فصّ نوحی تصریح دارد که همه ی اشخاص از فرعون و شدّاد و سایر جبابره و ظلمه، همه عبادت کننده ی خدا هستند! و همه معبودند علی الحقیقة و همه مظاهر و مجالی و عین حقند!

 

وسیدنا الاجل علامه خویی (رحمه الله) در «شرح نهج البلاغه» بعد از این که کلام او و قیصری را نقل می فرماید، شدیداً به ایشان اعتراض دارد به این الفاظ «هذا محصّل کلام هذین الرجسَین النجسَین النحسَین و کم لهما فی کتاب المذکور من هذا النمط و الاسلوب – الی ان قال – و لعمری انّهما و من حذا حذوهما حزب الشیطان و اولیاء عبدة الطاغوت و الأوثان و لم یکن غرضهما الا تکذیب الانبیاء و الرسل و ما جاءوا به من البیّنات و البرهان و هدم اساس الاسلام و الایمان و ابطال جمیع الشرایع و الادیان و ترویج عبادة الاصنام و جعل کلمة الکفر العلیا و خفض کلمة الرحمن و اقسم بالله الکریم و انه لقسم لو تعلمون عظیم انهم المصداق الحقیقی لقول امیرالمؤمنین (علیه السلام) اتخذوا الشیطان لأمرهم ملاکاً و اتخذهم له اشراکاً فباض و فرخ فی صدورهم و دبّ و درج فی حجورهم فنظر باعینهم و نطق بالسنتهم فرکب بهم الزلل و زیّن لهم الخطل» الخ

 

بالاخره علامه ی مذکور محی الدین و اتباع او را حقیقتاً بت پرست معرفی کرده است و کمال تعجب را نموده از کسانی که او را موحّد و عارف معرفی کرده اند و چنان پندارند كه او حظّی از ایمان دارد و حال آن که مخرّب دین و ایمان و تابع شیطان است.

 

و ایضاً از شواهد ضلال او در «فصوص الحکم» در فصّ ابراهیمی گفته: «انما سمّی الخلیل (علیه السلام) خلیلاً لتخلّله و حصره جمیع ما اتّصفت به الذات!» الی آخر مزخرفاته. که کلمات او اشبه شیءٍٍ به کلمات علی محمد باب است؛ که محصّل مقصودش این است که خلق، حجاب از برای خالق است و خالق، حجاب از برای خلق است و هر یک از این دو عین دیگری است و کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را باطل کرده است و دعاوی آنها را که می فرماید: «لاتحجبه السواتر» الخ و معاذ الله که نسبت ابراهیم (علیه السلام) از برای تخلّل در وجود حق است و تخلّل حق در وجود او. بلکه به جهت کمال آن حضرت در مقام خلّت یعنی محبت و راستی و الخلّ و الخلیل: الصدیق المختص، فلاجل مزید اختصاصه و کرامته لدیه سمّی خلیلاً.

 

محی الدین گفته: خدا غذای خلق است و بالعکس!

چون وضع این کتاب برای ارشاد عوام است داخل در مطالب علمیّه که از اذهان عوام دور باشد نمی توانیم بشویم و عین عبارات این ممیت الدین را بنگاریم. اجمالاً این عبارت با رکاکت را که در فصّ ابراهیمی گفته، غرضی نداشته مگر اثبات وحدت موجود؛ که علامه خویی می فرماید: این اطلاق «بأن الله غذاء للخلق و الخلق غذاء الله» تا کنون نه در آیه، نه در روایت، نه در کلام حکیم، نه متکلم، نه محدث، نه فقیه، نه عاقل، نه سفیه، دیده و شنیده نشده است مگر از این دیوانه – ابن العربی – پس شروع به بیان بطلان و فساد او می نماید.

 

ابن عربی در کتابی که مدعی است طی یک مکاشفه، از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دریافت کرده آورده است: ” اگر برای همّت، اثری بود کسی اکمل از رسول الله و اعلی و اقوی همت تر از او نبود و حال اینکه همت او در اسلام ابوطالب، عموی او اثر نکرد

 

ابن عربی عمر بن خطاب را معصوم دانسته و با نقل روایتی جعلی گفته :

{{فتوحات مکیه جلد ۱ صفحه ۲۰۰}}:یکی از اقطاب رکبان عمر بن الخطاب و دیگری احمد بن حنبل است و بدین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله راجع به نیروی خدادادی عمر فرمود:ای عمر ملاقات نکرد شیطان تورا در راهی مگر آنکه راه خود را تغییر داده و طریق دیگری را پیش گرفت،سپس میگوید:این سخن پیامبر گواه بر عصمت عمر است زیرا پیامبر معصوم شهادت(بر عصمت او)داده و ما میدانیم که شیطان به جز راه باطل پیش نگرفته به تصدیق پیامبر و او(عمر)کسی است که در راه خدا سرزنش ملامتگران جلوگیرش نخواهد بود و سپس می گوید:حق پایدار است.{بازگشت صفحه ۱۵۸}

 

او در کتاب فتوحات مکیه به صحت خلافت ابو بکر(فتوحات،ج۴،ص۷۸-و هذا مما یدلک علی صحة خلافة ابی بکر صدیق و منزلة علی رضی الله عنهما)،و استحقاقش به امامت و برتری ابوبکر یر جماعت تاکید کرده است(فتوحات،ج۳،ص۳۷۲-و عرف الناس حینئذ فضل ابی بکر علی الجماعة فاستحق الامامة والتقدیم).

 

و نیز در همان کتاب(فتوحات،ج۲،ص۱۲۵) روایت ترمذی را بدین ترتیب آورده:

((انه یکون فی امة محمد صلی اله علیه و اله و سلم من هو افضل من ابی بکر الصدیق عند ما یری انه افضل الناس بعد رسول الله صلی اله علیه و اله و سلم من المسلمین فانه معلوم ان عیسی علیه السلام افضل من ابی بکرو هو من امة محمد محمد صلی اله علیه و اله و سلم و متبیعه)).

 

و پذیرفته است که بعد از پیامبر،افضل مردمان در میان مسلمانان ابوبکر بوده است و در عین حال عیسی علیه السلام را نیز از امت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و از پیروان وی به شمار آورده و افضل از همه امت، حتی از ابوبکر دانسته است.

 

و در جای دیگر از همین کتاب،ضمن اینکه می گوید:صدیقین به وسیله ابوبکر فضیلت یافتند،می نویسد((فلیس بین ابی بکر و رسول الله صلی اله علیه و اله و سلم رجل لانه صاحب صدیقیه و صاحب سر فهو من کونه صاحب سر بین الصدیقیة و النبوة التشریع و یشارک فیه فلا یفضل علیه من یشارکه فیه بل هو مساو له فی حقیقته فانهم ذلک)).

((یعنی : بین ابوبکر و رسول الله صلی اله علیه و اله و سلم کسی نیست و تنها او صاحب سر رسول الله می باشد)).

 

و نیز در فتوحات،ج۲،ص۲۶۰ می نویسد:

((الباب الحادی والستون و مأة فی المقام الذی بین الصدیقیة و النّبوة و هو مقام القربة)).

سپس اشعاری نقل می کند تا این که به این ابیات منتهی می شود:

فلیس بین ابی بکر و صاحبه                                        اذا نظرت الی ما قلته رجل

هذا الصحیح الذی دلت دلائله                                فی الکشف عند رجال الله اذ عملوا

یعنی((پس بین ابوبکر و یار او-پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله-اگر نظر کنی در آنچه را که من گفتم کسی را نمی یابی،و این مطلب صحیحی است که دلالت دارد بر آن دلائل خودش در حال کشف نزد رجال الله به هنگام عمل کشف)).

 

ابن عربی در کتابی که مدعی است به مکاشفه دریافت کرده می نویسد:
پس مبادا به عقیده مخصوصی مقید شوی و به ماسوای آن کفر بورزی و روگردان باشی که خیر کثیری از تو فوت می شود. بلکه علم به واقع از دست تو می رودپس همچون هیولا قابل همة صور معتقدات باش. زیرا خداوند تبارک و تعالی وسیعتر و عظیمتر از این است که عقیده ای او را محصور کند. چنانکه خود فرمود: (فاینما تولوا فثَمَّ وجه الله) (بقره:۱۱۵) و جایی را از جایی جدا نکرد و وجه الله را یادآور شد و وجه شیء حقیقت اوست.»

 

و به دنبال آن می افزاید که:
پس روشن شد که خداوند در اینیت هر جهتی است و نیست مگر اعتقادات و همه مصیبند و هر مصیبی مأجور است و هر مأجوری سعید است و هر سعیدی در نزد خدای خود مرضی است و اگر در دار آخرت مدتی شقی شدند، آن چنان است که اهل عنایت در دار دنیا مریض می شوند و رنج می بینند با اینکه علم داریم آنها اهل حقند و سعیدند.»و در فص هارونی از فصوص الحکم می گوید: «عارف مکمل کسی است که هر معبود را (خواه مشروع باشد و خواه غیر مشروع) مجلای حق می بیند که حق در آن مجلی پرستش می شود.»

 

ابن عربی ناصبی از فقه عبدالله بن عمر استفاده می کرده است .الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ۱ – ص ۳۸۶ – ۳۸۷

فانظر إلى فقه عبد الله بن عمر رضی الله عنه لما تحقق ان الله یرید التخفیف عن عبیده بوضع شطر الصلاه عنهم

 

و در جایی به صراحت بیان می کند که کلام عبدالله بن عمر بر کلام امیرالمومنین ( علیه السلام ) ارجحیت دارد .الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ۱ – ص ۴۴۹

و هو مذهب علی بن أبی طالب و الجواز مذهب ابن عمر

 

همچنین  دارا شکوه از قول محی الدّین ابن عربی چنین نقل کرده است: مرد آن است که الوهیّت خود را با الوهیّت حق مقابله کند و غالب آید، نه آنکه مقابله کند،الوهیّت حق را به عبودیّت خود.

 

 ابن عربی میگوید پیامبر اکرم علیه السلام و ابی بکر از یک طینت هستند و کسی که با ابی بکر بیعت نکند جاهل است!!!

ابن عربی در جایی چنین می گوید :

الفتوحات المکیة – ابن العربی – ج ۱ – ص ۸۴

…. نودی ع فی لیلة إسراءه فی استیحاشه بلغة أبی بکر فآنس بصوت أبی بکر خلق رسول الله صلى الله علیه وسلم وأبو بکر من طینة واحدة فسبق محمد صلى الله علیه وسلم ……

( در شب اسرا پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) به هنگام هراس ،با صدای ابی بکر با وی سخن گفته شد و پیامبر با صدای ابی بکر آرامش گرفت . پیامبر و ابی بکر از طینت و خاک یکسان آفریده شدند و پیامبر سابق بر ابی بکر شد . …. )

 

 

ابن­ عربی در فصوص الحکم و فتوحات مکّیه در مقام دفاع از فرعون و توجیه دعاوی او برآمده و ادّعا نموده که فرعون قبل از مشاهده آثار مرگ ، ایمان آورد و از هنگام ایمان آوردن تا زمان مرگ ، به گناهی آلوده نشد و لذا طاهر و مطهّر از دنیا رفت .

 

… فَقَبَضَهُ طاهِراً مُطَهَّراً لَیسَ فیهِ شَیئٌ  مِنَ الخُبثِ لِاَنَّهُ قَبَضَهُ عِندَ ایمانِهِ قَبلَ اَن یَکتَسِبَ  شَیئاَ مِنَ الاثامِ.[۱]

… پس خداوند او را قبض کرد طاهر و مطّهر بدون آنکه در وی پلیدی و خُبثی باشد . زیرا که او را هنگام ایمانش قبض کرد قبل از آنکه به گناهان آلوده گردد و چیزی ازآاثام و گناهان کسب کند.

و در فتوحات در مورد آیه ( فَقالَ اَنَا رَبُّکُمُ الاَعلی ) ادّعا نموده که آیه ، قول حق تعالی است که با زبان فرعون، سخن گفته است !یَقولُ اللهُ عَلی لِسانِ فرعون(اَنَارَبُّکُمُ الأَعلی ) [۲] … و هذِهِ صِفَة الحَقِّ ظَهَرَت بِلِسانِ فِرعَونَ فَعَلِمَ ( العالِمُ ) اَنَّهُ ما قالَها نِیابَةً عَنِ الحَقَّ .[۳]

و این صفت حق است که بر زبان فرعون ظاهر گشته است و شخص عالم، آگاه است که فرعون این جمله را به نیابت از حق اظهار کرده است !!!

 

شیخ اکبر عارفان ، محیی الدین ابن عربی آندلسی صریحا خاتم الاولیاء ” یعنی خودش را!!! “ از جهتی افضل و اعلی و بلند مرتبه تر از خاتم انبیا صلی الله علیه و آله و سلم می‏داند و می‏گوید:

 

«وإن کان خاتم الأولیاء تابعا فی الحکم لما جاء به خاتم الرسل من التشریع، فذلک لا یقدح فی مقامه ولا یناقض ما ذهبنا إلیه، فإنّه من وجه یکون أنزل، کما أنّه من وجه یکون أعلی». (فصوص الحکم، ۶۲).

ترجمه : اگر چه خاتم اولیاء تابع احکام و شریعت خاتم الانبیاء است اما این تبعیت ضرری به مقام و جایگاه او نمیرساند و منافاتی با عقیده ما ندارد(عقیده خاتم الاولیاء بودن خودش) زیرا که خاتم الاولیاء از جهتی پایین‌تر از خاتم الانبیاء است و از جهتی بالاتر از اوست.

 

طبق نظر ابن عربی : ابوبکر،عمر،عثمان و متوکل ، هم واجد خلافت ظاهری بوده اند و هم واجد خلافت باطنی، یعنی دارای والاترین مقام ولایت و درجات معنویّت و معرفت و قرب حق تعالی و این مقامات بعد از عثمان، برای حضرت علی علیه السلام است.

ابن ­عربی در کتاب فتوحات خود ، مدعی است برخی از اولیاء و مقرّبین الهی که از جهت کمالات و درجه قرب الهی ، در زمان خود منحصر به فرد می باشند و او آنها را غوث می نامد، خلافت ظاهری را حیازت نمودند همان گونه که خلافت باطنی را حیازت کردند، مانند ابوبکر، عمر، عثمان، حضرت علی علیه السّلام و الحسن علیه السّلام، معاویه بن یزید، عمر بن عبدالعزیز و متوکل عباسی …

 

ابن عربی درباره ابوبکر می گوید: « … فلیس بین ابی بکر و رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم رجل لانه صاحبُ صدّیقیّه و صاحبُ سرّ . فهو من کونه صاحِبَ سرٍّ ، بین الصدّیقیّه و نبوّة التّشریع و یُشارکُ فیه ، فلا یَفضُلُ علیه مَن یشارکُهُ فیه بل هو مساوٍ له فی حقیقته فافهم ذلک.»

 

بنابراین طبق اعتقاد  ابن عربی بین ابوبکر و رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شخصی (حائل) نیست زیراابوبکر صاحب ( مقام ) صدّیقیّت و صاحب سرّ است و این امر به خاطر صاحب سرّ بودن ابوبکر بین مقام صدّیقیّت او و نبوّت تشریعی است، ابوبکر در امر نبوّت با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشارکت داشت و کسی بر ابوبکر رجحان و برتری ندارد بلکه او ( ابوبکر) با پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مقامی برابر و مساوی دارد. پس این حقیقت را ( درباره عظمت مقام ابوبکر ) دریاب و توجه کن !!!

 

ابن عربی به نحوی عجیب و با نادیده گرفتن روایات اهل سنت ، مقام حضرت زهرا سلام الله علیها را انکار میکند.

۱- ابن عربی : «رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مردان زیاد، کامل می شوند ولی از زنان غیر از مریم و آسیه کسی کامل نشده است.»

۲- او گفته است: «… همچنین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در مورد کمال، یادآور شده که در زنان نیز ممکن است، و از میان آنان مریم دختر عمران و آسیه زن فرعون را معین نموده است.»

۳- و نیز گفته: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به کمال مریم و آسیه شهادت داده است.»

 

خلاصه دعاوی ابن عربی بر علیه شیعه چنین است:

۱ – شیاطین جنّی بر شیعه مخصوصا امامیه وارد می شوند  و محبت افراطی آل البیت را بر آنان القا می نمایند.

۲ – کاش شیعیان می دانستند که شیاطین در این مسائل شاگرد آنها هستند.

۳ – برخی از شیعیان به این محبت افراطی، دشمنی و سبّ صحابه را افزودند، چون آنان اهل البیت علیهم السلام را مقدّم نداشتند و (شیعیان) گمان می کنند که اهل البیت علیهم السلام برای این مناصب دنیوی (خلافت) سزاوارتر بوده اند.

۴ – برخی دیگر از آنان علاوه بر سبّ صحابه، نسبت به پیامبر صلی الله علیه (و آله) و سلّم و جبرئیل علیه السلام و الله جلّ جلاله طعنه زدند که چرا نسبت به (فزونی) رتبه و مقدم بودن آنها در خلافت بر مردم تصریح نکرده اند.

۵ – تمامی این انحرافات از حب شدید و افراطی اهل البیت علیهم السلام  دامنگیر شد و شیطان آنها را از یک اصل صحیح به گمراه شدن و گمراه کردن کشانید و نتیجه ای کاملاً معکوس برای آنها حاصل شد.

وی در پایان آیه شریفه قرآن را در مذمت اهل کتاب به جهت غلو در دین خود بیان می کند و شیعیان را تلویحاً همانند آنها می داند.

 

ابن عربی حدیث ثقلین را در کتاب فتوحات مکیة چنین می آورد:

«من بعد از خودم برای شما چیزی گذاشتم که اگر به آن تمسک کنید هرگز گمراه نشوید و آن کتاب خداست. شما در باره  این سفارش من (از سوی خداوند) مورد سئوال قرار خواهید گرفت، پس چه می گویید؟ گفتند: شهادت می دهیم که تو آن را به ما رسانده و ابلاغ کرده ای»

 پس اهل بیت علیهم السلام در حدیث ثقلین کجا هستند؟!

 

ابن عربی روایتی را نقل میکند که اشاره به تجسیم در مورد خداوند دارد. این بنیانگذار عرفان نظری در مواضع بسیاری همچون فرقه مجسمه اهل سنت به روایات مجسم شدن خداوند تصریح می کند، از جمله آن که در کتاب فتوحات مکیة بر حدیثی اسراییلی مهر تایید می زند و بارها آن را نقل می کند. بر اساس این حدیث خداوند در یک سوم آخر هر شب به آسمان دنیا نزول می کند و می گوید آیا توبه کننده ای هست؟ آیا دعا کننده و آمرزش خواهی هست؟

 

ابن عربی در مورد حجّاج بن یوسف خونخوار بزرگ تاریخ گوید:

و لقد وفّق الله الحجّاج رحمه الله لرد البیت علی ما کان علیه فی زمان رسول الله صلّی الله علیه(و آله) و سلّم و الخلفاء الراشدین فانّ عبد الله بن زبیر غیّره و ادخله فی البیت فأبی الله الّا ما هو الأمر علیه و جهلوا حکمة الله فیه[۲]

و خداوند حجّاج (بن یوسف) را که رحمت خدا بر او باد!! موفق کرد به برگرداندن بیت(حجر الاسود) در مکانی که در زمان پیامبر صلّی الله علیه(و آله) و خلفاء راشدین بود و عبد الله بن زبیر آن را تغییر داد و حجّاج آن را به بیت ملحق نمود. خداوند اِبا فرمود جز بر تحقّق آنچه امر او به آن تعلّق یافته بود و آن ها، حکمت الهی را در آن نمی دانستند.

 

محی الدین می گوید: خدا به صورت عیسی ظاهر شد!

در فصّ عیسوی عباراتی گفته است این ممیت الدین که ثابت می شود از آن عبارات به این که محی الدین اعظم خطأً واشدّ کفراً از نصاراست؛ چون نصارا کافر شدند و مورد لعن و طرد واقع گردیدند به جهت این که گفته اند: خدا در عیسی حلول کرده است و ممیت الدین می گوید: خدا در جمیع اعیان و اکوان حتی سگ و خنزیر حلول کرده است. نعوذ بالله من هذا الاعتقاد الفاسد و لعن الله المعتقدین به و عذّبهم عذاباً الیماً لایعذّبه احداً من العالمین.

 

در این فصّ عیسوی گوید: نصارا کافر شدند چون خدا را منحصر در عیسـی دانسته اند «و ان العالم کلّه، غیباً و شهوداً صورة الله لا عیسی فقط» آیا این کفر صریح نیست؟!

 

و نیز ابن العربی در فصّ هـودی، خدا را محدود می نماید و کفـری بر کفـر خود می افزاید و بحمدالله سید مشارالیه بافته های او را به درک اسفل می رساند و خداوند متعال منزّه از تحدید است چون مباین با مخلوقات می باشد؛ لأنّ الله خلواً من خلقه و خلقه خلواً منه. تعالی من اجل کون الخلق محدوداً و الحق منزّه عن الحدّ.

 

و در فصّ یوسفی، ابن العربی کفری بر کفر خود اضافه کرده و گفته: «و کلّ ما تدرکه فهو وجود الحق فی اعیان الممکنات» الخ و این عبارت به تمام صراحت ظاهر است که هر چیزی که مدرکات عقلیّه و قوای حسیّه درک بکند، آن عین خداست!

 

و نیز در فصّ عیسوی، افتقار و احتیاج را از برای خدا ثابت کرده و کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) را که می فرماید: «ان الله غنی لا باستفادة» نادیده و ناشنیده گرفته اند. (فَإِنَّ الله غَنِیٌّ عَنِ الْعَالَمِینَ) به گوش آنها نرسیده و خداوند متعال به جهت اتصافش به وجوب، غنی بالذات است.

 

بالجمله محقق مذکور از کتاب «بشارات الشیعة» مرحوم فیض عبارتی نقل می فرماید که حاصلش این است که محی الدین با این که بزرگ مشایخ صوفی هاست و امام و مقتدای این جماعت است می گوید: من از خدای مسئلت نکردم که امام زمان را به من بشناساند! اگر سؤال می کردم به من می شناسانید. از این سرخیل قافله ی اهل ضلال باید عبرت گرفت که خود را بی نیاز از معرفت امام می داند و حدیث مجمعٌ علی صحّته «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة» را ناشنیده گرفته چگونه او را خدا مخذول کرده و به نفس خود واگذار کرده که شیطان چنان بر او غالب شده که او را حیران و سرگردان کرده، با آن علم و دانش و دقت نظر در علوم شرایع، اصلاً استقامت ندارد و چندان متهافتات و متناقضات در کتب و تصانیف او دیده می شود که از حوصله ی حساب بیرون است و چندان بیانات مخالف شرع و عقل دارد به نحوی که مایه ی خنده ی اطفال و استهزاء نسوان است.

 

بالاخص کتاب «فتوحات» و «فصوص الحکم» وی با آن ادعاهای طویل و عریضی که دارد، چندان ترّهات و خرافات و خبط و خلط و جمع بین اضداد در تصانیف خود آورده که انسان را به وحشت دچار می کند که این ممیت الدین تا چند به ساحت قدس الوهیت جسارت و اسائه ی ادب می نماید و همه ی اینها شواهدی است که محی الدین در اثر ریاضات، مخبل و دیوانه شده است. هر چه بر سر قلمش می آمده است می نوشته است من دون این که رجوع بنماید و نظر در صحت و سقم مطلب بکند.

 

قول محی الدین بـ«أنّ قوم عادٍ من المقرّبین»!

در فصّ هودی فی الآیات الواردة فی قوم عاد قال: «الریح، اشارة الی ما فیها من الراحة فانّ بهذا الریح اراحهم من هذه الهیاکل المظلمة و المسالک الوعرة» الخ. ضلالت و گمراهی چندان بر ممیت الدین غلبه پیدا کرده که این پهن چشمِ دریده دهنِ سخت پیشانی می گوید: بادی که قوم هود را هلاک کرد، رحمتی بود و آنها را از علایق جسمانی به راحت انداخت و آنها را به سوی کمال قرب به خدا سوق داد و از مقرّبین و منعمین قرار داد!

 

ای ارباب انصاف و مروت! شما را به خدا قسم می دهم آیا صاحب شعوری راضی می شود که بگوید مراد خداوند متعال از آیات، همین مزخرفات بوده که ممیت الدین تقریر و تفسیر کرده؟! آیا کسی نبود که بگوید به این جاهل سفیه که تو مخالف اجماع مسلمین بلكه مخالف اتفاق جمیع ملیین و مخالفت آیات صریحه در عذاب کفّار و مشرکین کردی که سهل است؛ آیا حیا نکردی از خداوند متعال که آیات کتاب او را بازیچه و مورد استهزاء قرار دادی؟! فما اقلّ حیائک فی هتک ناموس الاسلام و اعظم جرئتک فی هدم اساس ملة سید الانام أ فیبقی بعد البناء علی امثال هذه المزخرفات اعتماد بالکتاب عند الضرورة و الاحتیاج أو یمکن به الاستدلال فی الاصول و الفروع فی مقام الاحتیاج و لعمری انه ماحی الدین بل مبطل اساس جمیع شرایع النبیین. چه حیا و آزرم است از کسی که در «فصوص الحکم» خود در فصّ شیثی، خود را خاتم الاولیاء معرفی کند. مدعی است که من اخذ احکام از خدا بلاواسطه می نمایم!

 

و کفری بالاتر از این کدام است که ابوالفتح محمد بن مظفرالدین که معروف به شیخ مکی است در کتاب مسمی بـ «المجانب الغربی فی حل مشکلات ابن العربی» در خاتمه ی آن بنا بر نقل علامه خویی (رحمه الله) در شرح نهج البلاغه، جلد ششم که می گوید: محی الدین عقیده اش این بود که خدای تعالی در نظر من مجسّم می شود مثل این که جبرئیل برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مجسّم می شد! و هرگاه مجسّم می شد من قدرت نداشتم که به سوی او نظر اندازم و با من تکلم می کرد و من کلام او را می شنیدم و می فهمیدم و مشاهده ی من خدا را مانع می شد که تا چند روز غذا نمی خوردم و هرگاه مائده حاضر می شد خدا را در جانب خود می دیدم! فتحصّل من جمیع ما ذکرناه ان الرجل مجنونٌ معتوه محجوب عن حضرة رب العباد، مستحق اللعن و الطرد و الابعاد، من اضلّه الله فما له من هاد.

پایان